تبليغاتX
:: باران کویر ::
 
:: باران کویر ::
خدا فرمود : اگر بنده های من می دانستند که چقدر دوستشان دارم همه از شوق می مردند.
پنجشنبه هشتم بهمن 1388 :: 6:26 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

جوابم بده

به دنبال نا کجاآباد

سلام خدا !

مثال من و تو ، مثال بهار است و خزان ، مثل شروع است و پایان . مثل همان عظیمی تو و حقیری من است . همه اش تقصیر خودم بود ، همین دیگر همین دلتنگی ها را می گویم .

احساس می کنم ناشکر شده ام ! احساس می کنم بیش از حد به من خوبی کرده ای ! به کسی خوبی بده که لایقش باشد . من  اگر لایق بودم که ناشکر نبودم .

آخر دلتنگم .

چند روزی است مثل گل ترمه های رومیزی زیر آئینه خم شده ام . مثل سنگریزه های پای گلدان ، ریخته در هم شده ام ، برهم شده ام ، هم سیاهم و هم سفیدم ، یکرنگم کی می کنی ای خدا ؟

سخت است یکرنگی برای منی چون من و آسان است هر کاری برای توئی چون تو . راستی دانه های شفاف دلم را چند روز پیش آبشان را گرفتم  و جرعه جرعه سر کشیدم.

می گویی پس دلم چه شد ؟ خوب معلوم است ، در این چند وقته دارم آبیاری اشان می کنم دیگر .

ای محرم خاطره انگیز  ، بی قرارم ، بگذار گریه کنم ، بگذار داغ بگذارم بر دلم ، بگذار دیگر بچه نباشم ، خدایا ببین چقدر بزرگ شده ام و هنوز چقدر .....!

 دلتنگم نکن  طاقت ندارم خدایا !

اگر کسی گریه هام را دید ؟

.

.

 خدایا  ، یادم نبود امروز عصر پنج شنبه است !! یارا یاریمان کن با یاری کردنش .

حسین جان ، محرم تو پنجره ای است که نور را به دل ما می فرستد .

همه وقتی تو را به یاد می آورند بی قرار می شوند اما من وقتی تو و غم هایت به یادم می آید دلم تسکین می یابد ، آخر غم دل من ، با غم دل تو خیلی حقیر است .

 تو و طفلت !! من و که ؟  من و یک مجازی ؟ من و یک آسمانی ؟

اگر اوست آسمانی  پس تو را چه بنامم حسینم ؟!

تو و زینب  !!  من و که ؟

 تو و علی اکبر !! من و که ؟

تو و عباس من !! که ؟

نه اباعبدالله من که غمی ندارم ، غم تو سالار و خوار کننده ی تمام غم هاست  !

تو و اهلت و عطش قطره  آبی  !!  من و غرزدن بر سر لیوان آبی ! 

من که غصه ای ندارم! بگو که تو با این همه غم چه کردی ؟

ای حسین ، ای یار دلیل انتظارم ، ای باب الحوایج  دلیل کربلا و بودنم ، آمدم باز تا مثل همان روزها آبرو داری کنی برایم ! خاطرت هست آقا ، خاطرت هست حضرت عباس ؟ یه دفعه شد !  علاقمند شدنم ، خودت دلیلش بودی ، نمی دانی  مهربان ، که  چقدر  بد  بودم روزهایی که تو نبودی .

حضرت عباس گره به کارم افتاده ، یاریم کن ، گره ام را باز کن ، آقای خوب دنیای من ، دوباره به نفس و دم روبخش لبهای خشکیده و ترک خورده ات نیازمندم .

 به حال خرابم نگاه کن ، مهربانی ، بخشندگی  یادم بده .

نجاتم بده .

امام حسین سایه ات را از روی سرم بر ندار. 

به امید ظهور یار.



دوشنبه بیست و یکم دی 1388 :: 11:47 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

در خواست کنید، به شما داده خواهد شد

بجویید، خواهید یافت،در را بکوبید، به رویتان باز خواهد شد

و آنکه بجوید، می یابد و دری را که بکوبد، به رویش باز خواهد شد

به دنبال ناکجاآباد

هنگامی که احساس نیاز بسیاری میکنی  هنگامی که حس میکنی چقدر حیف شد روزهایی که کنار امام حسین ُ بودی او را به یاد آور.

شبهایی که انگشتهای ابرهای سیاه  پاکی آسمان و آسمانی اش را متهم میکند او را بخوان .

در تاریکی هایی که از ترس غارت چشمهایت دلت را خونین میکردی او را بشناس.

در روزهایی که از رسم وفای آدمهای پیروز تو هم برای جنگ آماده می شدی او را به یاد آور.

در باریکه هایی که از صحبت آدمیان به تنگ آمدی و هوس بار بستن کردی او را در دلت بساز .

هنگامی که در میون کویر آرزوهایت به شوربختی رسیدی  لبخند بزن و بگو من این راه را به همه ی سرگردانی هایم با او پیموده ام و خواهم پیمود .

در هنگام بالا رفتن از دیوار زندگی هرگاه به اثری از صنع خدا بخوردی  بنگر و بعد او را صدا بزن تا به تماشایت بیاید و از دیدن کاردستی اش لذت ببرد .

هنگامی که در اوج پریشانی و دلسوختگی ها و حسرت ها رها شدی تنها او را عاشق باش .

در زندگی هایی که تو مجبور میشوی با دلایلی به ارزش سراب  انسانی جدید شوی او را نقطه ی آغازت بنام .

همیشه دوستش دارم و به او وفادار خواهم ماند . خدای بزرگ خودم  تو را دوست دارم نه برای اینکه بیای و همون چیزی که میخوام تو دستم بگذاری . تو را دوست دارم نه برای بهشت تو  . دوستت دارم نه برای اینکه از تو یه عالمه چیزای جور وا جور میخواهم . تو را دوست دارم نه برای اینکه سختی ها رو از روی دوشم برداری . خدایا تو را دوست دارم نه برای جاه و مقام  نه برای مال و منال   نه برای زشت و زیبایی  نه برای رسیدن به آسمون تو  نه برای عزیز بودنم توی چشم این و اون .

خدا رو دوست دارم برای اینکه خودشو  بهم  هدیه داده . خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده . خدا رو دوست دارم چون یه معشوق واقعی بود . خدا رو دوست دارم چون هیچ وقت تنهام نگذاشت .

خدا رو دوست دارم واسه اینکه وقتی با اون لباسهای پاره پاره میون اون همه عروسک من مثل یه مترسک بیچاره ی غریب منتظر بودم امد و گفت  :  خیلی دوستت دارم بیشتر از اونی که فکر میکنی .

خدا من هم خیلی دوستت دارم .

خدایا دوستت دارم چون به من یاد دادی به جز از خودت از هیچ کسی چیزی نخواهم و از تو جز تو را نخواهم .

خدایا دوستت دارم چون مطمئنم همیشه با من خواهی ماند .  

 



چهارشنبه شانزدهم دی 1388 :: 10:31 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

سینه سرخهای باغ حسین

بیا....ره توشه برداریم ....قدم در راه بی برگشت بگذاریم

به دنبال ناکجاآباد

از نوای غریب حسین علیه السلام روزها  سالها وقرنها میگذرد . اما می توان انعکاسی واقعی از آن را در لحظه لحظه ی تاریخ به گوش جان شنید و به چشم دل دید .این فریاد رو به خاموشی نخواهد گذاشت بلکه هر روز رساتر  پرصلابت تر خروش مسلمین را خواهد افزود .

گویا امام حسین سالها و قرنها ی زیادی چشم به راه دوخته و به انتظار نشسته است تا امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ندایش را جواب دهد و پرچم بر زمین مانده اش را به دوش گیرد . داغ های کهنه و بر دل مانده اش را مرهم گذارد و آرزوهای بلندش را لباس تحقق پوشد .

در ایام عزا داری حسین خود را از هر قید و بند مادی رها کن تا بتوانی صحرای کربلا را حتی لحظه ای تجسم کنی .

آنهایی حسینی اند که بی عنایت به خطر مرگ  معبر عاشورا  را به عشق معشوق طی میکنند . آنهایی حسینی اند که عضو لشکر حسین باشند   مراقب باشیم یک لحظه خود را توی لشکر یزید نبینیم .

باید از خدا درخواست کنیم به همه ی ما لیاقت درک واقعه ی محرم و عاشورا را بدهد .

احساس میکنم همیشه ها نزدیک محرم با اون همه عشق و علاقه به امام حسین و حضرت عباس از گفتن درد دل عاجز می مانم .

از گفتن اونچه که آرزوی گفتنش را دارم . باید دراین محرم با کلماتی مثل حسین  عباس  زینب  رقیه  غیرت  خون  شهادت  گلوی شکافته و ....در محضر خدا عشق بازی کنیم .

از خدا میخوام سینه ی همه ی سینه سرخهای باغ حسین رو ببوسه . از خدا میخواهم همه زیر سایه ستبر غیرت عباس خونه کنید .

امام حسین (ع) مي‌فرمايد: اگر كسي‌ كه‌ به‌ ديدارم‌ مي‌آيد و برايم‌ گريه‌ مي‌كند بداند كه‌ چه‌ پاداشي‌ نزد خدا دارد حتماً شادي‌اش‌ از بي‌تابي‌اش‌ بيشتر مي‌شد. به‌ درستي‌ كه‌ كسي‌ كه‌ به‌ ديدارم‌ بيايد و برايم‌ اشك‌ بريزد يقيناً شادمان‌ و خوشحال‌ به‌ سوي‌ خانواده‌ خود بر مي‌گردد و پيش‌ از آنكه‌ از جاي‌ خود برخيزد تمام‌ گناهانش‌ بخشيده‌ مي‌شود و چنان‌ پاك‌ مي‌شود كه‌ گويي‌ از مادر متولد شده‌ است‌.



یکشنبه سیزدهم دی 1388 :: 5:7 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

 

به دنبال ناکجاآباد

چه راه طولانی و شیرینی بود .شوق حسین ، خواسته های مچاله شده ی  کاغذ دلم ، تصاویر کربلا در عالم کوچکم !

در راه فقط به فکر شما بودم ، گاهی تسبیح به دست ، گاهی زیارت خوان و گاهی سر به شیشه ی اتوبوس ، چشمانم را در گوشه ای از جاده جا می گذاشتم . صدای روحانی کاروان در گوشم می پیچید که از کربلا می گفت .

قشنگ ترین لحظه ی عمرم بود وقتی صدایی آمد که گفت " نگاه کنید ، این گنبد ابوالفضل است . همه اشک می ریختند و هر کس در حال خود بود"

ابافاضل به استقبال چشمهای از اشکبارمان آمد . چقدر  زلال  بود و آسمانی ! 

آقا ابوالفضل وقتی از انتهای ان کوچه باریک، حرمت را دیدم ، از اشکهایم بدم امد ، آخر گنبد طلائی ات در تصویر اشک آلود چشمانم سوسو میزد ، نزدیک تر که می شدم ، قلبم بیشتر می تپید ، تنم یخ می کرد ، خدایا کیست که مرا می کشد ؟ می برد ؟ نفس هایم توجه همه  را جلب کرده ، نگاهم می کنند و من نگاهم را پشت چادرم قایم می کنم ، انگار دارم گیج می خورم ، نزدیک که شدم ، چادرم را به صورتم کشیدم و با اجازه وارد خانه علمداری شدم که خیلی پیشتر از اینها باید برای دست بوسش می آمدم، برای شکرانه ی شفایی که به طاهره اش ، که یک دختر بچه ی 5 ساله ی ناشنوا بود  عطا کرده بود .  نور طلایی بارگاهت چشمانم را باز پرکرد ،  گریه های پر از فریادم روبروی حرمت و خادمی که آرامم می کرد .

کربلا خیلی قشنگ بود ، خورشید از گنبدعباس (ع) طلو ع می کند و پشت گنبد حسین(ع) غروب . کربلا همه ی دلتنگی ها را در خود جا داده است ، کربلا دیار اندوه و غصه است .  کربلا یاداور شهداست ، دلت می شکند ، خودت هم می شکنی وقتی در کربلایی . کربلا شهر زندگی نیست  ، کربلا شهر جان باختن است .

خدایا جز این است که ذات عشق عادت بردار نیست پس چرا بعضی به حسین عادت کرده اند ؟ !

دلم باز کربلا ،نجف می خواهد ، کاظمین می خواهد و چند جای دیگر . هرچه می خواهد دیگر اینجا را، این شهرو دیار را نمی خواهد .

خدایا نمی شود دنیا برای چند وقتی کارش را تعطیل کند ؟

عده ای می خواهند بروند کربلا ، می دانی ؟ به خودم  گفت که اسمشان را نوشته اند . من اما ..... .

خدایا یاد ان روزها  اگر دیوانه ام کرد چه ؟ورق های وبلاگی این دفتر، کی به پایان می رسد ؟ قولت که یادت نرفته ؟ پای عهدی که کنار شش گوشه گرفتم که هستی ؟ 

خدایا  چرا  تا از کربلا بیرون امده ام ، غم کربلا در جانم شروع شده است ؟ نگذار سیاه شوم ، گردو غبار نگیردم ، می خواهم به آسمان بروم ، اما انگار چند صباحی است که به زیر خاک رفته ام ، بوی خاک می دهم  . نازنین خدایم من بوی آسمان را بیشتر دوست دارم .

خدایا بگو که راه آسمان از خاک می گذرد !!!

 



چهارشنبه دوم دی 1388 :: 7:21 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

ای ثارالله ، شرمسارم

به دنبال ناکجاآباد

حسین جان سلام .

امده ام عذر خواهی ، امشب که نه ، تمام امروز را به تو اندیشیدم ، که پس  از ان کوچ دل انگیز چقدر راه رفتم ، به عقب نگاه کردم ، زمین خوردم و چقدر از سراشیبی ها ی ملایم پائین امدم ، می دانی الان جاده ی وصالم به تو شده راه صافی ، نه سربالایی و نه سرپائینی !

اکنون چگونه یادت کنم ؟چگونه تو را بخوانم ؟

از تو شرمسارم،از خدایت شرمسارتر .

انگار فهمیدی که محرم تا محرم شما را از صندوقچه ی جانمازها در می آورم و بیدار می شوم ! می دانی که من چقدر خود را به دنیا چسبانده ام ، شما هم می دانی خیلی وقت است به سویتان ندویده ام .

وای که چقدر زیبا بود نفسی که وقت پیدا کردن ان جاده های کوچک صاف میگرفتم . از شوق می گریستم و حالا از غصه ی خود می خندم .

عاشورا که می شود ، محرم که می اید ، کمی به خود می آییم ، اگر این ره نبود ، چه می کردم من ؟

حسین جان برایت مقدمه چینی کرده ام که بگویم : باز امده ام . 

شرمسارم که غافلیم از روزی که روزی جز وارونه شدن  وارونه هایی مثل من نیست .

خجل زده ام از تو ، از تو که  حسینی و مهربان و تشنه لب  اما من به خاطر لیوان آب که  زودتر از بغل دستی ام بخورم ، دادو هوار به پا می کنم . اما می خواهم وارونگی ام را پایان دهم ، نذر کرده ام این محرم ، تاسوعا و عاشورا قطره ای آب ننوشم .

اباعبدالله ببخشم ،  شرمسارم که بندگانت با نام تو سینه می زنند و اما دلهای گره خورده با حسین را می شکنند و می آزارند .که بر در و دوار شهرم همه جا نام تو برافراشته شده است اما در رفتارها و کردارها ، اثری از تو نمی بینم.

حسین خوبم ، شرمسارم که تا چندی پیش هیچ از تو نمی دانستم و هنوز هم نشناخته ام تو را، تصور می کنم برای رابطه با تو باید چیزی یا کسی خاص باشم !

ای قتیل العبرات ،شرمسارم که برای درس و مال و این وآن آنقدر اشک ریختم اما برای تو که کشته ی اشک هایی ، برای تو که هم نامت گریه آور است ،......بگذار نگویم ، من شرم دارم از گفتن !

سلطان کربلا ، من از تو شرم دارم که حرف بی فکری زدم ، آخر من کجا و یار تو بودن کجا ! آخر یار تو بودن در عاشورا .... . دستم را بگیر تا به تو و اهل تو نزدیک شوم ، تا در راه خدا شهید شوم ، تا باعزت بمیرم .

ای وترالموتور ، احساس نزدیکی می کنم به تو ، لمس می کنم عشقم را به تمام اهل بیت ، به کربلا و به صحت رسان مهربانم باب الحوائج .

امام ببخش اگر نمک می خوریم و نمکدان می شکنیم . ببخش اگر برای اسلام همه دار و ندار و همه کس و همه زندگیت را دادی و اسلام  را نگه داشتی و حالا دنیای بی اسلام می طلبند .



سه شنبه یکم دی 1388 :: 5:55 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

با حسین از یا حسین یک نقطه کم دارد ولی....

با حسین بودن کجا و یا حسین گفتن کجا...؟!

به دنبال ناکجاآباد


برای حال و هوای این روزها .

این روزها که قابهای دل همه چیز سیاه پوش  شده .

حکایت عشق حسین ، چه حکایتی است ؟ ای حسین که هزار هزاران هر شب در انتظار یک نگاهت می سوزند ، چه شوری دارد عشق به تو و چه حالی دارد اشک برای تو.

رازی دارم با تو ای نازنینا ، افسوس می خورم و مثل مجنون دست به هر کاری می زنم ، من به همه ی ان سینه سرخ های تو و دریا چشم های تو که در سرتاسر دنیا ، با دلهای آسمانی اشان ، یادت را تقدس می کنند ، حسودیم می شود .

می خواهم این محرم بشوم همان که تو می خواهی و همان که عاشق تو می خواهد . می خواهم این بار در امتحان ورودی مدرسه ی خدای تو رد نشوم .

چطور توانستی شاهد ان همه ظلم باشی و از غصه نمیری کربلا  ؟ کربلا چطور توانستی  عاشورا تشنگی کودک سه ساله را ببینی و چشمه ی آبی از دل زمین بر نیاوری ؟ کربلا چگونه توانستی طاقت بیاوری خون نوزاد شش ماهه را ؟

کربلا تو چه می کردی وقتی خون عزیزان پیامبر صلی الله و آله  ، بیابانهایت را رنگین کرده بود ؟ چرا دشمنان حسین و یارانش را در خود فرو نبردی ؟

کربلا آب فرات از ان روز گل آلود شد ، تو چه شدی ؟

کربلا تو ان روز به آب هم راه ندادی تا از دلت بگذرد ولی راه خون عزیزان علی و فاطمه را چرا .... . خواست خدا بود !

کربلا بگویم از تو ناراحتم ؟ کربلا من هیچ ندارم که بگویم . ولی چگونه اتش گرفتن خیمه های آل عبا را دیدی و با خاک خود خاموششان نکردی ؟

آخ کربلا ! دلم می سوزد از داغی که  از نامردان زمانه بر شانه های تازیانه خورده ات نهاده اند .

کربلا وقتی که شاهد معراج حسینم بودی ، اشک فرشته ها را می دیدی ؟

کربلا از دیدن سرهای بی تن بر نیزه و تن های بی سر کودکان و خاکستر نشسته بر گهواره ها  دلت سوخت ، پژمرد یا مر...؟

کاش می امدم باز ، تا سوالهایم را جواب گویی ، کاش می شد .

کاش راه خانه ام به خاک تو باز می شد تا با تربت متبرکت صورتم را آلایش دهم .

 من تو و مقبره ی حسین و ابوالفضلم را می خواهم . از ان نازنینان خوب مواظبت کن .

کربلا قدرشان را می دانی یا نه ؟

 من هم قلم ندارم ، من هم توان ندارم که بگویم ! نمی دانی ..... چرا ..می دانی ، تو میدانی که امسال محرم چقدر غصه دارم !

کسی می گفت :نگران رفتن مباش! رفتنی در کار نیست . کربلا را برای بازگشت آفریده اند....

اما خدایا ببخشم ! با تو کاری دارم.

.
.
.

کربلا می خواهم .

حسین جان ، شاید خدا خواست و به دیدارت امدم و یا شاید هم از غصه ات .... .



دوشنبه سی ام آذر 1388 :: 11:34 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

خدایا بگو که راه آسمان از خاک می گذرد !!!

به دنبال ناکجاآباد

باز هم محرم که می اید مثل هر سال خواب های پریشان من هم شروع می شود ، از محرم پارسال چه بگویم که باعث همه ی خوابهای تازه ام اوست .

چه راه طولانی و شیرینی بود ، آخر می گفتند هر نفسی که زائر حسین در راه ، ازدل برمی آرد ، هر قدمی که بر می دارد ثوابی عظیم به همراه دارد .

شوق رسیدن به حسین یک طرف ، خواسته هایی که روی کاغذ مچاله شده ی دلم هم نوشته بودم یک طرف ، تصاویری که از حرم حسین و ابوالفضل و تل زینبیه و بین الحرمین در عالم کوچک خود داشتم  هم یک طرف !

من مثل همه که نمی دانند وقتی می رسند چه می کنند نبودم ! می دانستم چه می کنم ! می دانستم  حرمی را از دور در شب می بینم ، می دانستم وقتی اتوبوس وارد کربلا شود و راننده اش که یک ایرانی بود فریاد می زند اینجا کربلاست ! اون ابوفاضله و ان هام حرم آقامون حسینه .

وای که چه حالی بودم ! وای خدایا چقدر شیرین شده بود برایم آن اشک ها و زار زارها .کاش می شد همان جا برایت جان می داد حسین نازنینم . 

 در تمام راه فقط به فکر شما بودم ، گاهی تسبیح به دست ، گاهی زیر لب زیارت خوان و گاهی سر به شیشه ی اتوبوس ، چشمانم را در گوشه ای از جاده جا می گذاشتم . صدای روحانی کاروان در گوشم می پیچید ، از کربلا می گفت . از کربلایی که شوق دیدارش ، دیوانه ام  کرده بود می گفت . امام حسین نازنینم ، عباس نا جی ام ، در راه به فکر صحن و سرای ندیده ات بودم ، به فکر اینکه تا به تو برسم زنده می مانم یا شاید ..
شاید  ان قشنگ ترین لحظه ی عمرم بود که بعد از ساعت ها ، دمادم ساعت پرسیدن ، صدایی آمد که بلند گفت  ، نگاه کنید ، این گنبد ابوالفضل است . می خواستم از اتوبوس پیاده می شدم و به سوی حرمش می دویدم ، مطمئن بودم که زودتر می رسیدم . همه اشک می ریختند از خوشحالی آغوش گرم تو بود ان اشک ها، هر کس در حال خود بود.

 خدای من ، من رسیدم  یعنی ؟ خدایا اینجا کجاست ؟ من کی آمدم کربلا و خود نفهمیده بودم ؟ یا رب یاریم کن خوب درک کنم زیارت را .

و اما که بود که به استقبالمان امد ؟

ابافاضل به استقبال چشمهای از اشک خونین شده امد . چقدر  زلال است و آسمانی ! 

 شب بود که امدم دیدنت آقا ابوالفضل ، خاطرت هست ؟ انگار تمام خاطراتم زنده شدند ، وقتی از انتهای ان کوچه ی از باد هوهوکنان و باریک حرمت را دیدم ، از اشکهایم بدم امد ، آخر نمی گذاشتند از دور ببینمت ، گنبد طلائی ات در تصویر اشک آلود چشمانم سوسو میزد ،  هرچه نزدیک تر می شدم ، قلبم بیشتر می تپید ، تنم یخ می کرد و عرق سردی بر پیشانی ام می نشست ، خدایا کیست که مرا می کشد ؟ می برد  ؟ نفس هایم توجه همه  را جلب کرده ، نگاهم می کنند و من نگاهم را پشت چادرم قایم می کنم ، انگار دارم گیج می خورم ، حس می کنم شب کربلا عین روز روشن بود ، نزدیک که شدم ، بادی پرده ی سنگینی که دم درب بود را به کناری زد و برای اولین بار داخل خانه ات را دیدم ، با چشمان پر از اشکم خودم را به درگاه خانه ای رساندم که پای خیلی ها  در حسرت  گذشتن از ان است ، چادرم را به صورتم کشیدم و با اجازه وارد خانه ی  علمداری شدم که خیلی پیشتر از اینها باید برای تشکر خدمتش می امدم ،باید می آمدم برای دست بوسش ، برای شکرانه ی شفایی که به طاهره اش ، که یک دختر بچه ی 5 ساله ی ناشنوا بود  عطا کرده بود . امدم و نور طلایی بارگاهت چشمانم را باز پرکرد ،  گریه های پر از فریادم روبروی حرمت و خادمی که آرامم می کرد ، فریاد زدم " کاشکی زودتر اومده بودم " هیچ وقت نفهمیدم این حرف از کجای قلبم برآمد ، شاید غصه هایی که چندین سال بر دوشم کشیده بودم را از کوله ی سنگین شانه هایم برداشتی و نوازشم  کردی .

کربلا خیلی قشنگ بود ، خورشید از گنبد پر شکوه عباس (ع) طلو ع می کند و پشت گنبد حسین(ع) غروب . کربلا همه ی دلتنگی ها را در خود جا داده است ، کربلا دیار اندوه و غصه است .  کربلا یاداور شهداست ، دلت می شکند وقتی در کربلایی ، خودت هم می شکنی وقتی در کربلایی ، هیچ کس نای حتی شنیدن آن کربلای کربلا را ندارد . کربلا شهر زندگی نیست  ، کربلا شهر جان باختن است .

در عجبم از ان عربهایی که حسین و حرمین رزومره شان شده است . خدایا مگر جز این است که ذات عشق عادت بردار نیست پس چرا به حسین عادت کرده اند ؟ !

خدایا من در کربلا چه می کردم ؟  خدایا من تحمل ندارم  . تاب ندارم .

دلم باز کربلا می خواهد ،نجف می خواهد ، کاظمین می خواهد و چند جای دیگر . هرچه می خواهد دیگر اینجا را، این شهرو دیار را نمی خواهد خدایا !

خدایا نمی شود دنیا برای چند وقتی کارش را تعطیل کند ؟

دلم چقدر لک زده بود برای حسین و ابوالفضل امشب ، و نمی دانستم خود هم . 

 دیوانه شده ام این روزها ، دانشگاه را تعطیل کرده ام ،  ارشد را رها ، فوتبالی که تلویزیون می دهد هم جدا ، نمی دانم این چند روزه چه می خواهم ، روضه سکوت شاید !

عده ای می خواهند بروند کربلا ، می دانی ؟ به خودم  گفت که اسمشان را برای 2 ماه دیگر نوشته اند . من اما ..... . خدایا یاد ان روزها  اگر دیوانه ام کرد چه ؟ خدایا ورق های وبلاگی این دفتر، کی به پایان می رسد ؟ قولت که یادت نرفته ؟ پای عهدی که کنار شش گوشه گرفتم که هستی ؟ 

خدایا  چرا  تا از کربلا بیرون امده ام ، غم کربلا در جانم شروع شده است ؟  خدایا به رسم لطفت کربلائی ام کن . خدایا نگذار آتشفشان حسینی ام خاموش شود ، خدایا نگذار سیاه شوم ، گردو غبار نگیردم ، می خواهم به آسمان بروم ، اما انگار چند صباحی است که به زیر خاک رفته ام ، بوی خاک می دهم  نه ؟ نازنین خدایم من بوی آسمان را بیشتر دوست دارم .

خدایا بگو که راه آسمان از خاک می گذرد !!!

با تو چقدر ناگفته داشته ام !

دعا کنید برای من نه ، برای فرج .



جمعه سیزدهم آذر 1388 :: 12:16 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

هراس دارم که در مقابلش بنشینم

به دنبال ناکجاآباد

عشقی است که چندی است سر تا پای مرا سوزانده است . بوده اند سکوت کنندگان زیادی که اغوشش را تجربه کرده اند ، بوده اند همنوعان مائی که در اغوشش گریسته اند ، آغوش خدا را می گویم دیگر !
آغوش گرم و نرم و ارام او ، آغوشی که تمام خوبی ها را در خود یکجا دارد ، اخر نیست که او خالق همه ی خوبی هاست ! او همان معنا نشدنی خود خداست . من که هنوز نصیبم نشده که سر بر گوشه ای از دامنش نهم  و گریه کنم . در این چند حوالی زمان صبحهای زیادی بود که گریه می کردم ، من هم آرزو کردم ، خدا را چه دیدی ! شاید لایق شناخته شدم و من هم رفتم . هیچ چیز برای محبوب من محال نیست .

من می روم . اگر حالا هم نه ! روزی می روم !

من هم روزی از زیر قرآنی رد می شوم که خدا برایم بالایش می گیرد و محافظتم می کند .

شاید هنوز هم می ترسم ، شاید هنوز اماده ی استقبال او از خلیفه اش در زمین نشده ام ، احساس می کنم اماده نشده ام که پایم را به خانه اش گذارم . خدایا یاریم ده !

تو راست می گویی ! من کجا و آسمانی های رفته کجا !

هنوز گوشه های دلم خواهش های پست مادی ، سو سو میزند و سکینه ی زیبای روحم را بر هم می ریزد . من که دلم را ، روحم را زندگی ام را به تو سپرده بودم .

که ان را از تو باز پس گرفته است ؟ خدایا من تنها تو را می خواهم ، خدایا دنیای زرق و برق ما را از ما بگیر ، بگذار مثل کویر باشیم ، بی زرق وبرق ، بی ملاقات کننده ، بی یار ، بی چتر ، بی لژ خانوادگی ، بی قهوه سرا ، بی همه چیز . کویری که سال به سال کسی ازش رد نمی شود !

دل ما را هم کویر کن ، کویری که کسی ازش رد نمی شود ، کویری که کسی به ان حتی نیم نگاهی هم نمی اندازد . بارالها گلستانم را کویری کن که تنها جای پاهای تو روی ان مانده است . تنها بوی تو و میقات می آید .

چرا آماده نیستم ؟ تو راست می گوئی هنوز بر دستانم ، بر تنم زیور آلات مادی دنیوی است ، هنوز دلم را خوب آرایش نکرده ام ، هنوز دلم با مهرو محبت همسرم می لرزد ، هنوز یاد سختی های مادر اشک چشمانم را جاری می کند ، جهانی که روزی سه طلاقه اش کرده بودم ، باز برگشته و خودش را به من چسبانده ، اما این جهان و این مادیات از یاد و مهر  خدای من که قویتر  نیستند ؟ !  دورش می اندازم ، همه ی دنیوی هایی که فقط یک مشت چرندند و یک مشت طنز تلخ .

برای چه ؟ تا کجا ؟ تا کی ؟ بکارید تا برداشت کنید ! چه جمله ی قشنگی اما ما به جای کاشتن فقط داریم تیشه به ریشه هامون می زنیم . همین ، نمی دانم  در دنیای پیش رو چه خواهیم داشت برای برداشت ! پناهم بده خداوندا . می ترسم با تو روبرو شوم . می بینی هنوز مهر زندگی به لبانم لبخند می اورد ، می بینی ؟ هنوز چیزهایی هست اینجا که به من امید می دهند ، امید ...امید ..می دهند .

خیال می کردم که روح و جانم را وقف تو کرده ام ، اما اگر اینطور است چرا برای غیر تو هم حرص  می خورم ؟ ...اما نازنینم می دانی که ته دل هر آدمی برترین و امن ترین جای آن است ، می دانی ته دلم همیشه تو را می خواند . خود را... تو را ...که نمی خواهم گول بزنم ، در گوشه های امن دلم تمنا و امید به تو همیشه است . اما بگو من چه کنم ؟

بگو من چه کنم ؟

که دلم جایگاه خاص تو نشده هنوز ؟

خیلی دوستت دارم ، اخر تو خدای منی ، تو مالک و تو صاحب من و جان منی  ،  محرم هزار کار کرده و هنوز ناکرده ی منی ، آگاه به غیب و آشکار منی ؟ تو خدای اعلمی ، تو تنها کسی بودی که هیچ گاه ترکم نکردی  . من هم یادت را در یادم زنده نگه داشته ام .

می دانم تو همیشه  همه جا اماده ای که حرفهای مرا بشنوی و نوازشم کنی ، اما این منم که می ترسم و ان طلای پاک همیشگی نیستم که به شایستگی خود برای ملاقاتت اطمینان داشته باشم .

ببخش مرا .

از ترس و کوچکی خود   ُ شرم می کنم  .

ببخشم .

 



سه شنبه سوم آذر 1388 :: 8:59 قبل از ظهر ::  نويسنده : طاهره

عبادت عجیبی بود

به دنبال ناکجاآباد

دیروز بود حرف از خوشبختی بود ، حرف از چگونه خود را خوشبخت نامیدن ، با علم و یا پول و یا با خدا بودن و یا ... . دانشگاه شده بود محلی برای ابراز عقایدی .... . نمی دانم چه صفتی باید برای او به کار می برد ، برای او که دائم دم از نابود شدن باطنی کشوری می دید که کسی هم سن او در راهش قطره قطره خون ریخته بود ، نمی دانم شاید نمی دانست . همه اش نقل قول های تولستوی ، نقل قول های فلان و کمی هم از نویسنده ی سگ ولگرد و سه قطره خون و همان بوف کور هدایت . اما هنگامی که از او پرسیده شد کمی هم از نهج البلاغه بگو ، نمی دانست که از کیست و از چیست ! مغرورانه  رو به بالا کرد و گفت ..... !

بماند که چه گفت . بهتر است بیان نشود که چه گفت .

نتواستم معتقدش کنم ، اما تلنگری به وی زدم . با خود گفتم  شهدا می گوئید بعد از ما چه کردید ؟ این همان است ،  هیچ نکردیم و حتی هزار بد و بیراه پشت سرتان هم گفتیم ، چه کردیم ؟ هیچ نکردیم و هی غر زدیم که چرا این  اینچنین است و آن ،  آن است.

دیشب خوابش را می دیدم ، نه آن آسمانی به ظاهر آسمانی را نمی گویم ، دیشب خواب محبوبم را می دیدم . عجیب بود ، سر نماز ایستاده بودم و بی جهت لبخند می زدم ، انگار در ذهنم کسی قهقهه می زد ، دوباره مثل همان موقع ها شده بودم که در بیداری تجربه اش کرده بودم ، انگار سبک شده بودم و نخی از روحم به جانم بند بود ، حس پرواز  نه ! حس سبکی داشتم ، انگار پر کاهی بودم که به آستان الهی بلند شده بودم .

همه چیز زیبا بود ، خانه ی کوچکم ، شهر قدیمی و کوچکم ، سرهای سوزن مانند مردم و همه آن اندک سبز رنگ های به جا مانده از فصل گرم زیبا بود . از هر گوشه ی شهر و هر گوشه ی دید من ، آثار خدا می بارید ، نعمت بود و رحمت . آنقدر خوشحال بودم که دوست داشتم خوشحالی ام را فقط در خودم محدود کنم و چشمانم را ببندم و از این خود لذت ببرم . آنقدر پرواز کردم که ابرها را زیر پا دیدم .

همان حرفی که در بحث دیروز شنیدم و تائیدش کردم . انقدر بالا برو که ابرها را زیر پاهایت ببینی ،  ولی هیچ گاه فراموش نکن که از کجا شروع کردی . من هم دیدم ، ابرها را می گویم دیگر  !

انقدر غرق خوشی و سرمستی بود م که نفهمیدم در حال نمازم ، که از عبادت چیزی نمی فهمیدم . به جائی رسیدم که در یک عکس تصویرش را دیده بودم ، پله هایی که انگار تا به حال کسی نپیموده بود ، بالا رفتم ، از آن خنده ها خبری نبود ، می دانستم قرار است اتفاقی بیفتد ، می دانستم چیزی غیر عادی است ، احساس کردم دارم به کالبد زمینی ام نزدیک می شوم  و جاذبه ای است که مرا به پائین می کشد ، تمام قدرتم را جمع کردم تا بالا روم ، احساس ترس  دلنوازی با من بود  ،  وقتی که باز احساس نیاز دیدم ، دستم را روی رگ گردن گذاشتم و گفتم خدایا تو با منی . احساس کردم از قبل هم سبک تر شدم ، پله ها را بالا رفتم !

بالا رفتم !

ندائی آمد و گفت : یک وقتی یک جائی به کسی گفته بودی که چرا و چرا و چرا ! می خواهم جوابت را بدهم : آن قدر آن صدا دلنواز بود که با شنیدنش اشک از چشمانم جاری شد ، بغض همان رگ گردنم را می فشرد ، صدایی بود که سالهاست می شناسمش . طوفان شد ، آسمان سیاه شد و می غرید ، زمین می لرزید ، هاله ای از نور را میدیدم ، صدایی که دیگر تنها همان صدا بود و بقیه سکوت بود . تا خواست حرفی بزند  دوباره مثل همیشه پریدم وسط حرفش :

خدایا ، محبوب من ، توئی ؟

برای همین بود که خوشحال بودم ؟  یاورم می دانم چه پرسیده بودم ! که چرا کسی به حرفم اعتنایی ندارد ، و چرا ..... ؟!

خدای من درنگی کرد و با صدای بغض آلودی فرمود :
ای مخلوق دست من ، ای انسان ، تو نیز محبوب منی . دنیا را تنها به خاطر تو خلق کرده ام ، به تو از روح خود دمیده ام ، دوست می دارم هر چه خواستی از خالقت بپرسی ، نه از مخلوقانی که انها نیز ساخته ی همان خالقند . اگر کسی به خواسته ات لبیک نمی گوید  به این دلیل است که همسان تو نیستند . محبوب من ، تنها توئی که زیبایی را درک می کنی ، تنها توئی که مرا با عشق پرستش کردی و نه با جبر .

همانطور که او با عشق می گفت ، من زار زار گریه می کردم و به او خیره مانده بودم .

می کفت : ای انسان تنها توئی که به خاطرم می جنگی و پیروز می شوی و شهید می شوی . تنها توئی که با این فاصله ی بین حماء مسنون  و خدا  برترین شده ای . تنها توئی که با بال فرشته ها به معراج امده ای .

ای انسان تو مرا دوست می داری و من نیز تو را دوست تر می دارم . ای مخلوق نازنینم تو از منی و به من باز می گردی . ( انالله و اناالیه راجعون)



دوشنبه یازدهم آبان 1388 :: 6:49 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

دنیا چه زیباست با خدا

به دنبال نا کجا آباد

خدایا قلبی ابی تر از آبی باران به من کویری دادی ، قلبی اتشین شاید که به رنگ آبی می نمایاند خود را . برای ان تو را شکر می گویم که نشانی از خود دارد بر همه سویش . تو مرا به اتشی سوزاندی که خود در دلم برافروختی . خدایا چند  روزی بود که بر /انچه که دل بسته بودم تفکر می کردم ، که چگونه امدذ  گفت و دل بستم و دل برید و تو آن دلبستگی را با تبسمی که پر بود از اشک های منعکس شده در آینه ی چشمانت از من گرفتی . تنها ان لحظه نبود که یک دل بستگی را از من می گرفتی . هر بار که دلم احساس تعلق کرد تو همان را از من گرفتی تا هم من به گناهی ناخواسته نیافتم و هم  از بند تعلق غیر تو در بیایم . نمی دانم شاید تو می خواهی بندگانت فقط برای تو باشند و بس . هرچند که من معتقدم عشق فقط خاص ذات بی همتای توست . هر چند که من تجربه کرده ام دردهایی را که با حضور تو  و با معجزه ی عشق تو  به لذت پشت سر نهاده ام . آخر خیلی وقت بود که دنبال یک خدائی یا آسمانی بودم . خیلی وقت بودم در پی یک اسمانی بودم تا در کنارش ، تا دست بر دامنش به عبادت بپردازم ، بارالها چه قدر زیباست ، چقدر باور نکردنی است که من خالق همان آسمان ، من خود خدا را یافته ام و در جوار او شب ها سر به سجده اش می نهنم . من کسی را یافتم که قلب شکسته ام را در دست گرفت و با ناز و نوازش جای زخم هایی که آسمانی نماها بر دلم کاشته بودند ، را مرهم نهاد .
عشق من ، خدایا احساس خوشبختی  می کنم که قلب من با انگشتان رحمت تو مرهم یافته و باز شروع به تپیدن کرده .
خدایا تو خود باور می کنی ؟ می خواستم همدمی بیابم تا اشک هایم را ببوسد ، ولی حالا توئی را یافته ام که اشک هایم را بوسه با دستان پر از برکتش بوسه باران می کند و پاک از چشمانم .
می خواهم همه چیز تو باشی .
من دیگر چه می خواهم ، گر تو را داشته باشم همه چیز با من است و گر تو نباشی ، چیزی ندارم .
می خواهم گوش تو باشی و من با تو هق هق کنان ، راز بگم و نیاز ، می خواهم نیاز من برای شنیدن کسی جز تو نباشد .
دوست دارم تو چشم باشی ، و تو ببینی تنها عشق و زیبائی وجودی که با عشق تو ، از نازیبائی به این جا رسید .
 می خواهم همه چیز تو باشی ! می فهمی منظورم را ؟ می دانی چه می خواهم نازنینم ؟
می خواهم آرامش تو باشی ، تا فقط با تو بیاسایم و با یاد دلنواز تو لقمه ای بر دهان بگذارم .
می خواهم تو سایه ، روح ، معنویت ، عشق ، اشک همه تو باشی در وجودم .
می خواهم تنها برای تو باشم ، می خواهم در راه تو باشم و بزیم و در راه تو بمیرم .
خوب می دانی که خیلی وقت است دنیا را طلاق داده ام ، در این دنیا چیزی نیست که به آن دل بسته باشم . دل بستگی من توئی .
دوست دارم تنهای تنها ، یکه و تنها به سویت بیایم .
دستان رو به آسمانم مال تو . روحم فدای تو ، قلبی که خود خالق انی  مال تو .
شکر ت ای خدا فقری که پر است از غنای وجود تو .
شکرت به این فقر و به این بار مشکلات ، شکرت که از من گرفته ای ، همه ی آنچه که باعث می شد از تو دور شوم .
آن قدر زندگی با روح تو بر من عزیز است که اگر دنیا با آسمانهایش را تقدیمم کنند ، برای بودن لحظه ای با تو از همه ی انها می گذرم . لحظه ای از لحظات با تو بودن را با تمام مادیات دنیا عوض نخواهم کرد .
خدایا در عمق خود همچنان بسوزانم ... بسوزان .



شنبه هجدهم مهر 1388 :: 2:8 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

خداازتو بگيرد،هرآنچه كه خداراازتو گرفت

به دنبال ناکجاآباد

سلام دوست
مدت مدیدی است که برایت ننوشته ام  . فقط خود می دانی خدایا که چقدر دلتنگ شده ام .
خدایا ان هنگام که  بی پناه و خسته بودم ، تو آمدی و تنها تو به اواز غم انگیز چشمانم که به تو خیره مانده بود گوش فرا دادی .
 خدایا چه عاشقانه به من لبخند می زدی وقتی که از رعد و برق زمانه به سوی تو غرش می زدم و در جلوی چشمانت با اتش خشمم  آسمان ها را در می نوردیدم . تو وقتی که عناد شکسته و بی کسی ها و بی پناهی هایم را دیدی  با لطافت و خنکای دلنوازی گفتی طاهره من که هستم ! من پناهت هستم ! تنها پناه گرم و امن تو ! با شنیدن حرفت به چند قدمی خودم خیره شدم و از این که نه خود را خراب کنم و نه تو مرا خراب ببینی گفتم اما به غیر تو ... . جوابی نشنیدم . خدایا من با تو چه می کردم که می خواستم معشوقی به جز تو برگزینم ؟ سکوت کرده بودی و حرفی نمی زدی چرا که از تو غیر خواسته بودم ! تو را آشنا که هیچ ، غیر هم به حساب نیاورده بودم . وقتی سر به زیر افکنده ات و سکوت سهمگینت را بر دلم حس کردم ، صدایت زدم   تو با لبخندی که پر بود از اشک چشمانت سرت را بالا اوردی و گفتی جانم ؟ خدایا چقدر سنگین بود تاوان دل شکستن تو به دست من . و چقدر شیرین است لحظات بعد از تاوان دادنم . همانند زندانیان تک سلولی ، که پس از گذشت سال ها آزاد و بهتر از  همیشه  به سوی خانواده می روند ، شده بودم . با این تفاوت که زندگی من تو بودی ، تو همه چیز من بودی و من همه چیز تو . با این تفاوت که در زندان دنیایی به تو پاداشی این چنین نمی دهند اما خدای من یاری به من عطا کرد که باعث شد من به سوی خدا عاشق شوم  و به سوی او فقط دوستدار .
خدایا بعد از این می خواهم قدری دلت را به دست بیاورم ، می خواهم از دلت بیرون کنی دل شکستنی هایی که من باعثشان بودم را .
تو خود هم خوب می دانی که محکومیت سنگینی بود ، سنگینی وجودم سالهای طولانی ای بود که وجودم را پر از درد کرده بود . خدایا هر روز که می گذرد  می فهمم چه می کردم و چه می خواستی و چه می خواستند . هر روز تو گوشه ای از زندگی بهتر را برای من باز می کنی و من هم که تشنه ی محبتم هر روز تو را به خاطر همه ی کوک ها شکر می کنم .
تو اجازه دادی نیلوفر مردابی از مرداب به قصر حباب گونه ی دل تو وارد شود و نامش همان طاهره باشد .
من با خویشتن چه می کردم و تو عجب صبری داشتی و عجب کرامتی ! عجب رقت قلبی !
خدایا ممنونم که راهنمایم بودی و یاریم دادی تا بهتر راه را بیابم  . باقی راه هم با منی  می دانم !

التماس دعا



به ياد داشته باش!
هر لذتي که از حرام مي چشي پروردگارت لذتي بسيار شيرين تر از حلال از تو خواهد گرفت...و ذائقه ات تغيير خواهد کرد. اگر طعم شيرين مناجات را روزهاست که نچشيده اي.... فکر کن!

به دنبال ناکجاآباد

راه های زیادی داریم ، برای چه ؟ برای با تو بودن و با تو درد دل را گفتن .

من می نویسم ، من می نویسم چون چاره ی پاک تر و زلال تر و با صداقت تری جز این در خود سراغ ندارم . پیش خود می گفتم ، وقتی حرف می زنم برای یار می زنم که ان هم موجبی باشد بر خشنودیت ای مهربان خدایم ، اما نبود شایسته ی تو ، زبانی که هردم با غیبت از هرکس ، گوشت برادر خود را تکه تکه می کند لایق تو نیست . گفتم با خود حال که نمی شود بگذار دل و چشمم برای یارم باشد و با چشمم با تو سخن بگویم اما چشمی که با نگاه به هر منظره ای اتشی می افروزد لایق تو نیست . با خود گفتم حال که دل و چشم و زبانم در پی اغیار نرفت بگذار قدمی بردارم با همین پاهایی که عمری است به سوی ناکجاآبادت قدم بر می دارد ، اما این قدم هایی که هردم خسته می شوند و در عبور از موانع این مسیر ، ناخوداگاه به فرعی می زند و باز پا پس می کشد مگر شتیسته ی وجودی همانند توست ای عشق من ؟ یا رب می نویسم چون چاره ای جز این ندارم چرا که جرات ندارم که در نوشته هایم به عظمت وجودی خالقی استوار همچون تو کفر بگویم .

ای عشق تک تک مومنانت ، می دانی که در ته قلبم چه بلوائی بر پا شده است ، تو خوب می دانی از نوشته های نادیده ام برای زمینیان و پیدا برای آسمانیانت خوانده ای که در ته دلم عشقی است مثل دری که در دل یک صدف پنهان شده . ای حق بر حق  گوش بده ، عشقی دارم که خیلی وقت است قبول نکرده از طرفت ، شده تقدیمی تو ،شده فدای تو . کمک میکنی یا رب ؟

ای کاش تمام دلم می شد مثل همان ته قلبم ، ای کاش تمام وجودم می شد همین قطره های اشکهایم .

خدایا شنیده بودم که می گفتند  تو همیشه منتظر خدا خدا کردن بنده هایت هستی تا بی صبرانه به سویشان بروی و دست دلشان را لمس کنی ، فریاد می زنم ، ببین خدایا ، بهانه ای از این بلندتر هم آیا هست ؟ 

ای رحمتی که بر سر بی پناهانی همیشه ، ای خدای دلخسته دلانی همچون من ، ای خدائی که در حق خوبانت تبعیض قائل نمی شوی  چرا که محبتی داری برتر از هر محبتی ، برتر از حتی محبت مادر به فرزندی . ای ارحم الراحمین ، ای پوشاننده ی خطاهای بلندبالای من ، مهربانا خواهشی دارم بزرگ برای من و ناچیز برای خدائی چون تو . نازنینم اگر مهدی بیاید همه چیز هم می اید ، اگر این آرزو بیاید همه چیز با او می آید . در ظهورش تعجیل بفرما .

و ای خدای محمد و علی با من همان کن که خود خواهان انی . به من چیزی نده که باعث شود یادت را در یادم کمرنگ کنم . از اسارت نفس رهایم کن تا هر ارده ای بر من می کنی ، تو بخندی و من هم .

ای یار خوش نقش و نگار من ، ای مرهم من ، ای پناه من ، ای تنها عشق و امید من و ای مالک من هر چه دارم و ندارم از آن توست ، هر چه می خواهی از من برگیر و در عوض به من عشق خودت را عطا کن .



دوشنبه سی ام شهریور 1388 :: 8:27 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

خداوند فرمود) : هر کس مرا طلب کند ، مرا می یابد و هر که مرا بیابد ، مرا می شناسد و هر که مرا بشناسد مرا دوست دارد و هر کسی مرا دوست بدارد عاشقم می شود و هر که عاشقم بشود ، عاشقش می شوم و هر کس را که عاشقش بشم ، او را می کشم و هر کس را بکشم ، دیه او به گردن من است و هر کس که به گردن من دیه دارد من خودم دیه او هستم.

به دنبال ناکجاآباد

ای خدای وقت بیقراری و سوخته حالی ام ، ای خدای عاشقی ام ، مانده شده ام  از غم کشیدن ، ای احدی که من پناهم هم جز در تو نمی یابم ، ای تو که یک ماه تمام مرا به درگاهت پذیرفتی تا مهمانت باشم ، من باران روزه داری ام را خوب  استشمام می کردم ، خدایا تشنه ی باران توام . تو مرا کرده ای دلداده ی خویش ؟ دلداده ای که صبح های زیبا و هرگز نیامده  ی رمضانش را با اهنگ " اللهم انی اسئلک من بهائک .. " شروع می کرد و  وای می ماند تا بارانت را بر سرش ببارانی تا از نگاه و بوی تو سیراب شود .

ای خدای اشنا و بیکران من ، ای آسمانی دل خاکی من ، همانند سفر بود ، انگاز از مجاورتی آمدیم و اکنون به مجاورتی زیبا تر رسیده ایم . من از سیاحت کویری باران خورده می آیم  و اکنون مثل باران آبکی جویبارهای کوچک روان ، روانم . چندین روز بود که ایستاده بودم من هم ... . تا دلم را قرار دهی .
ای صدای عاشقی قرآن ، مرا ببخش که آلوده ی دنیای رانده گشتگانم .
می دانم که خوب شنیده ای حرفهایم را در شبی که زمین را به قدر آورده بودی تا قدر دلتنگی هایم را بشونی و برسانی به گوش مهدی و فریاد العجل همه ی آنانی که در انصار ولایت فریاد می زدند . می دانم که دریافتی ام ، خواب دیشب " آن مرد ، آن درخواست لیوان آب ، آن هدیه ، ان مهر نماز و چه بود آن نورها ؟ ! " می دانم که می شنوی ام و حالا هم در نزدیکترین نزدیکی منی .



دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 :: 12:44 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

ميگن هر موقع که آب نوشيدي بگو يا حسين .

اما اين روزا که آب مي بيني و نمي نوشي آهسته بگو: يا اباالفضل

به دنبال ناکجاآباد

مهربانا می دانی چه ها گفتن دارم برای گفتن . می دانی هر وقت دلتنگم تند و تند به سویت گام هایم را بلندتر می کنم و با چشمانی اشکبار از تو گدائی می کنم .
خدایا می بینی دیده ی آشفته ام را ؟ می بینی دستان لرزان به سوی تو بلند شده را ؟ می بینی سر به سوی تو کج شده را ؟ خدایا پیش چشم تو تنها یک بنده ام ، یک بنده کوچکی که همیشه دوست داشت دلش اما آسمونی باشد .
معبود من پس کی ؟ کی این فاصله ها پر می شود ؟ که در وسعت دریایی و آسمانی دل خود غرق می شوم تا دگر من ، من نباشد . و همه تو باشی !
نازنینا هیچ وقت حال عشق بازی با خودت را از من دریغ نکن . از من مگیر چیزی که به من لذت فرادنیایی می دهد .
مهربان دوستم احساس می کنم مثل سیب سرخی هستم که بر صورتش لکی افتاده و اما در سیرت دارد له می شود . بیا و بشکافم و ببینم که چه بر روزم می آید . پروردگار همه وقت همراهم ، بیا این لک را از وجود من ببر و ترمیمم کن .
دلم را وسعت ده ، وسعتی که بزرگی و مهربانی هایت را در یابد و غالب شاکرت باشد .
ای چاره ی بیچارگان به اهل بیتت قسم ، چاره ام شو .
دردی دارم ، از جانم برگیرش ، خدایا همه چقدر شاعرانه دوستت دارند و چقدر زیبا با تو سخن می گویند ، در رگ هایم جان بریز که من هم با همین زبان کهنه ی ساده حرف ها دارم برایت .
پادشاه سرزمین من حرف هایم بوی عشق می دهد ؟ می دانی خود را می آرایم فقط برای تو ؟ می دانی خود را پاک می کنم برای تو ؟ راه می روم ..می پوشم .. حرف می ز نم ..تفکر می کنم و ... همه برای تو ؟ آری ! بوی عشق می دهد حرفهایم . این عشق همانند گم شدن است در ذات بی معنای تو .
ای هستی ساز مرا عاشق تر کن ، مرا توان عاشقی ده ، مرا سعادت ده تا گم تر شوم ، گمم کن در جائی که هیچ گاه حیران و سرگردان بیراهه هایی همچون بیراهه های دنیا نخواهم شد .
خدایا به یادم بسپار تا برای هر کاری که انجام می دهم یاد تو را از خاطر بگذرانم تا تو به خاطرم بیاوری که چه می کنم .
تو همانی که نزدیکترینی به من ، خدایی که همیشه مثل مدد یاری همراهم است ، خدایی که مرا همیشه در پس اشک های روانم می دید وقتی هیچ کس نمی دیدم . تو همان خدائی که غمم را می داند و به غمم لبخند می زند چرا که روزی خود آرزو می کردم پر از غم شوم تا پر از عطر خدا شوم .
خدایا در روزهایی که میهمان توئیم و به خاطر عشق به تو ، عشق می کنیم ، یاد ابوالفضل العباس بدجور این روزه دارهایت را خونه خراب می کنه ! آب و او ! چه سری بود معبودم ؟ کربلا ! جائی که بعضی ها آنجا در به در می شوند و بعضی ها درست .
ستاره ی دل من ، خدای من ، من هم به خود می گفتم کربلا رفتن من ، مرا همانی می کند که تو می خواستی ! اگر من حس سیب لکه زده ام .... پس نشد .... نشدم اونی که باید ....
 نشد . اما خدایا این عشق چیست ؟ تا ندیده بودم می گفتم هر چه دورتر ببینم ، به موقع مرگم نزدیکترم وآدم تر . اما می بینی ؟دیدم و نشد . به هر دری زدم نشد . ابوالفضل خوبم یادته موقع رفتن ، درست عین بچه ای که داشتند از بابا و مادرش جدا می کنندش ،  شده بودم . قرار این بود ؟ مگه بهم آرامش ندادی که برو ، زود برمی گردی ! آخه عباس نازنینم ، آخه امام حسین قرار نبود دوری ما اینقدرها طول بکشه ها ! آره می دونم دوری و دوستی اما نگفتن این همه وقت دوری !
چی کار کردم ؟ عباس می بینی دوباره شده مثل قدیم ترها ، دوباره دلم خوشه به عکس بین الرحمین روی دیوار اتاقم  که ! دلم خوش شده که خواب ببینم حرمت رو ! آخ که چقدر حرف تو این سینه دارم و نمی تونم به زبون بیارم !
مهدی جانم تو دعایمان بکن . ای تجلی عشق می دانم که دلت به درد امده است از بی محلی های ما ، اما قصد این دارم که هر لک اضافی ای را از پوسته و هسته ی دلم پاک کنم . کمکم می کنی ؟ می دانی که چقدر همه ، نه تنها ما ، همه ی دنیا به تو نیازمندند . قنوت هایم همه حال و هوای تو را دارند و توئی که انها را طولانی می کنی . می گویند تو نیمه های شب برای شیعیانت دعا می کنی !
بی تو نازنین ، هر جا که بنگری پر است از انتظار و انتظار و انتظار . بیا و نگذار ، نباید ها باید شوند . نگذار دلهای پاک را ویران کنند . نگذار از عرفان و عشق بازی با خدا هم موسیقی بسازنند و با آن برقصند . یار من بیا و نگذار صوت قران تنها صوتی شود برای رادیو و مجالسی خاص . نازنینم بیا و باز هم به گوش فراموش کرده ها و مردم جاهل برسان که بی حجابی را ننگ می دانی . و رنگ چادر را بهترین رنگ و لعاب . از چه بگویم ؟ خدایا با زبان روزه در ماه خودت از تو تمنا می کنم به مهدی ات رسالت دهی تا بیاید و نگذارد گروهی از ندانسته ها ، آزادگی را پشت پا زدن بر دین معنی کنند .
ای پرده نشین زهرا ، به داد دین فاطمه برس . بیا .



یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 :: 10:47 بعد از ظهر ::  نويسنده : طاهره

خدایا نگذار به دنیایی دل ببندم که آخرش منو به خاک می اندازه
اسماعیل وصیت کرد روی قبرش بنویسند :
پر کاهی تقدیم به آستان الهی !؟

 

به دنبال ناکجا آباد

به روزگار ودنیای دروغینی که همه روزی از اون دل خواهیم برید دل نبندیم . دنیا فقط یک راهه  راهی برای رسیدن به آخرت  راهی برای رسیدن به بهشت و جهنمی که بازتابی است از کارهای ما در دنیای فانی . دنیا فقط یک راهه  راهی که همه ی پیشینیان ما هم از اون عبور کرده اند .

برای مرگ قبل از آمدنش باید کاری کرد . راهها را شناخت . چاهها را شناخت و باید خودمونو برای مرگ همیشه آرایش کنیم . تا فرصت داریم و هنوز کوک داریم باید خدا و اهل بیت را خوب بشناسیم و از شیطانی که همیشه باعث پشیمونی انسانهاست دوری کنیم . 

خدایا تو به من فرصت امروز نشستن و نوشتن رو دادی   خدایا من از فرصتهام استفاده میکنم و تفکر میکنم چرا که آرزوی من توی بهشت تو رقم میخوره .

 خدایا من  برای به دست آوردن این آرزو سعی میکنم  .. بعد از اومدن مرگ راه برگشت بسته میشه  اما راه جدیدی باز میشه که باید سوال و جواب بشم . خدایا من با فکر کردن در مورد مرگ به تو نزدیکتر میشم و هیچ موقع دوست ندارم از اون غافل باشم  خدایا دوست دارم وقتی من دارم می میرم بخندم . من بخندم و همه برای من گریه کنند . دوست دارم انسان زندگی کنم  دوست دارم لایق باشم که رو به درگاهت برای عشق خودت خدا خدا خدا کنم.

 خدایا دوست دارم وقتی دلم میگیره تو بهونه باشی . تو فکرم باشی . خدایا دیگه طاقت ندارم شبها تا صبح خاطره مرور کنم  خداجونم هیشکی برام دعا میکنه ؟ آره شاید یه نفر ...

خدایا همه ی خاطره ها رو از توی ذهنم پاک کن .

خدایا میخوام فقط خاطره هایی بمونه که بوی تو رو میده ....آره  تو درست میگی آسمونی تو و خاطره های  تو بوی تو رو میدن .  خدایا دستهامو بگیر  میترسم از پا بیافتم .

 خدایا به تو قول داده بودم که جز تو به هیچ چیزی دل نبندم خدایا من حاضرم برای تو و دنیای همیشه باقی شاید حق من هم باشه چیزهایی که ناحق از من گرفتند رو اونجا ببینم .

خداوندا من به این دنیا  به مال  به پدر  مادر و به هیچ چیزی دل نمیبندم جز خودت . خدایا من میخوام با دل نبستن به دنیاییها مرگ رو یه پل بدونم بین خودت و خودم . خدایا من میخوام مرگ رو پل بدونم تا دیگه واسه دعا کردن دستهامو بالا نگیرم  من میخوام اونقدر نزدیک بشم تا بتونم به همه بگم من دستهای خدا رو محکمتر از همیشه روی دوشم احساس کردم .

 خدایا کمکم کن بترسم و به یاد داشته باشم که کیفرهای تو همه رسوا کننده هستند . خدایا کمکم کن همیشه به یاد داشته باشم آخرت کسی رو اینجا جا نمیگذاره .

خدایا بین من و آخرت فاصله ای نمونده انگار !

 کمکم کن  برم پیش امام رضا  میخوام بهش بگم حق با اون بود  باید غصه هامو قدر بدونم که انسانم کرد .میخوام به امام رضا بگم قربونی حقیقی بودن بوی عشق به خدا میده . من هم میخوام دلمو فقط بسپرم به خدای تو امام رضا  .

  خدایا یه بار دیگه برم جمکرانی که همیشه منو یاد بهترین و تلخ ترین خاطره ی زندگیم میندازه  میخوام برم اونجا و توی تاریکی نور خدا رو تماشا کنم  میخوام به مهدی بگم شفاعتم کنه  میخوام بهش بگم اگه کویر دلم قشنگ نیست  اگه کویر شهر من قشنگ نیست در عوض کویری که من برای اولین بار اون مسجد رو توش دیدم خیلی قشنگه و مقدس. میخوام بهش بگم بیاد تو کویر دل من  اگه اول های دلم قشنگ نیست  اگه میون کویر دلم تشنه موندی  به جون حقیر خودم آخر دلمو هیشکی ندیده  مهدی جونم بیا ببین واسه خودم چه دریایی دارم ! میون این کویر . همه ترسیدن حتی آسمونی هم ترسید اما بیا ببین من فقط واسه خدا کویر دلمو آب دادم که این شده دریاش . ببین چقدر به درختهاش تبر زدن  بیا ببین چی شده   بیا ببین چه جوری خودم اون درختهای شکسته رو به هم بندشون زدم   بیا ببین دارن از پا می افتن . مهدی جونم بیا ببین میتونی کاری برامون بکنی ؟ بیا جونم...بیا جونم ...بیا آرومم کن ...ببین چه جور دلم داره میسوزه ...بیا ببین کی آتیشش زده بیا بهشون بگو آخه مگه کویر آتیش زدن داره؟

خدایا کمکم کن . یارم باش . خدایا من حاضرم  فقط کاری نکن موقع مرگ اشکم در بیاد من میخوام اون موقع بخندم . خدایا نگذار آخرتمو با این دستهام تباه کنم . خدایا مراقب باش اعتماد نکنم تا فریب نخورم . خدایا نگذار به دنیایی دل ببندم که آخرش منو به خاک می اندازه .

 خدایا به مادرم بگو من گروگانی بودم که دارم پیش خودت فرستاده میشم  میدونم جای مادرم توی بهشته  ازتو میخوام در ازای همه ی بی معرفتهایی که همین آدمها بهش کردند اول از همه دو تا دونه سیب قرمز به اون هدیه بدی . یکی برای خودش باشه و اون یکی برای اونی که به من قولشو داده بود .

خدایا هنوز هم دیر نیست ...خدایا تو تکونم دادی . تو شکستی ام . تو بزرگم کردی . خدایا به من گفتی از عهد شکنی هام توبه کنم و کردم . خدایا ممنونم که همیشه همراه من بودی . خدایا ممنونم که منو به وجودی نزدیک کردی که منو به تو نزدیکتر کرد  به وجودی که وقتی اسم تو میاد اون میاد  و وقتی اسم اون میاد تو میای . خدایا من از این دنیا دیگه چیزی نمیخوام . خداوندا ارزش تو بالاترینه . کمکم کن توی مدتی که هستم روی قولم پایبند تر بشم . کمکم کن قدرت بخشش داشته باشم .

التماس دعا .



درباره وبلاگ

خدایا
هر وقت صدات می زدم طوری جوابمو می دادی که انگار مدت هاس منتظرم هستی !
موضوعات