تبليغاتX
:: باران کویر ::

i:\h\1234.swf

بسوزانم

دنیا چه زیباست با خدا

به دنبال نا کجا آباد

خدایا قلبی ابی تر از آبی باران به من کویری دادی ، قلبی اتشین شاید که به رنگ آبی می نمایاند خود را . برای ان تو را شکر می گویم که نشانی از خود دارد بر همه سویش . تو مرا به اتشی سوزاندی که خود در دلم برافروختی . خدایا چند  روزی بود که بر /انچه که دل بسته بودم تفکر می کردم ، که چگونه امدذ  گفت و دل بستم و دل برید و تو آن دلبستگی را با تبسمی که پر بود از اشک های منعکس شده در آینه ی چشمانت از من گرفتی . تنها ان لحظه نبود که یک دل بستگی را از من می گرفتی . هر بار که دلم احساس تعلق کرد تو همان را از من گرفتی تا هم من به گناهی ناخواسته نیافتم و هم  از بند تعلق غیر تو در بیایم . نمی دانم شاید تو می خواهی بندگانت فقط برای تو باشند و بس . هرچند که من معتقدم عشق فقط خاص ذات بی همتای توست . هر چند که من تجربه کرده ام دردهایی را که با حضور تو  و با معجزه ی عشق تو  به لذت پشت سر نهاده ام . آخر خیلی وقت بود که دنبال یک خدائی یا آسمانی بودم . خیلی وقت بودم در پی یک اسمانی بودم تا در کنارش ، تا دست بر دامنش به عبادت بپردازم ، بارالها چه قدر زیباست ، چقدر باور نکردنی است که من خالق همان آسمان ، من خود خدا را یافته ام و در جوار او شب ها سر به سجده اش می نهنم . من کسی را یافتم که قلب شکسته ام را در دست گرفت و با ناز و نوازش جای زخم هایی که آسمانی نماها بر دلم کاشته بودند ، را مرهم نهاد .
عشق من ، خدایا احساس خوشبختی  می کنم که قلب من با انگشتان رحمت تو مرهم یافته و باز شروع به تپیدن کرده .
خدایا تو خود باور می کنی ؟ می خواستم همدمی بیابم تا اشک هایم را ببوسد ، ولی حالا توئی را یافته ام که اشک هایم را بوسه با دستان پر از برکتش بوسه باران می کند و پاک از چشمانم .
می خواهم همه چیز تو باشی .
من دیگر چه می خواهم ، گر تو را داشته باشم همه چیز با من است و گر تو نباشی ، چیزی ندارم .
می خواهم گوش تو باشی و من با تو هق هق کنان ، راز بگم و نیاز ، می خواهم نیاز من برای شنیدن کسی جز تو نباشد .
دوست دارم تو چشم باشی ، و تو ببینی تنها عشق و زیبائی وجودی که با عشق تو ، از نازیبائی به این جا رسید .
 می خواهم همه چیز تو باشی ! می فهمی منظورم را ؟ می دانی چه می خواهم نازنینم ؟
می خواهم آرامش تو باشی ، تا فقط با تو بیاسایم و با یاد دلنواز تو لقمه ای بر دهان بگذارم .
می خواهم تو سایه ، روح ، معنویت ، عشق ، اشک همه تو باشی در وجودم .
می خواهم تنها برای تو باشم ، می خواهم در راه تو باشم و بزیم و در راه تو بمیرم .
خوب می دانی که خیلی وقت است دنیا را طلاق داده ام ، در این دنیا چیزی نیست که به آن دل بسته باشم . دل بستگی من توئی .
دوست دارم تنهای تنها ، یکه و تنها به سویت بیایم .
دستان رو به آسمانم مال تو . روحم فدای تو ، قلبی که خود خالق انی  مال تو .
شکر ت ای خدا فقری که پر است از غنای وجود تو .
شکرت به این فقر و به این بار مشکلات ، شکرت که از من گرفته ای ، همه ی آنچه که باعث می شد از تو دور شوم .
آن قدر زندگی با روح تو بر من عزیز است که اگر دنیا با آسمانهایش را تقدیمم کنند ، برای بودن لحظه ای با تو از همه ی انها می گذرم . لحظه ای از لحظات با تو بودن را با تمام مادیات دنیا عوض نخواهم کرد .
خدایا در عمق خود همچنان بسوزانم ... بسوزان .


| | ارادت به آ قا در دوشنبه یازدهم آبان 1388;ساعت 6:49 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

الهی و ربی... من لی غیرک...

خداازتو بگيرد،هرآنچه كه خداراازتو گرفت

به دنبال ناکجاآباد

سلام دوست
مدت مدیدی است که برایت ننوشته ام  . فقط خود می دانی خدایا که چقدر دلتنگ شده ام .
خدایا ان هنگام که  بی پناه و خسته بودم ، تو آمدی و تنها تو به اواز غم انگیز چشمانم که به تو خیره مانده بود گوش فرا دادی .
 خدایا چه عاشقانه به من لبخند می زدی وقتی که از رعد و برق زمانه به سوی تو غرش می زدم و در جلوی چشمانت با اتش خشمم  آسمان ها را در می نوردیدم . تو وقتی که عناد شکسته و بی کسی ها و بی پناهی هایم را دیدی  با لطافت و خنکای دلنوازی گفتی طاهره من که هستم ! من پناهت هستم ! تنها پناه گرم و امن تو ! با شنیدن حرفت به چند قدمی خودم خیره شدم و از این که نه خود را خراب کنم و نه تو مرا خراب ببینی گفتم اما به غیر تو ... . جوابی نشنیدم . خدایا من با تو چه می کردم که می خواستم معشوقی به جز تو برگزینم ؟ سکوت کرده بودی و حرفی نمی زدی چرا که از تو غیر خواسته بودم ! تو را آشنا که هیچ ، غیر هم به حساب نیاورده بودم . وقتی سر به زیر افکنده ات و سکوت سهمگینت را بر دلم حس کردم ، صدایت زدم   تو با لبخندی که پر بود از اشک چشمانت سرت را بالا اوردی و گفتی جانم ؟ خدایا چقدر سنگین بود تاوان دل شکستن تو به دست من . و چقدر شیرین است لحظات بعد از تاوان دادنم . همانند زندانیان تک سلولی ، که پس از گذشت سال ها آزاد و بهتر از  همیشه  به سوی خانواده می روند ، شده بودم . با این تفاوت که زندگی من تو بودی ، تو همه چیز من بودی و من همه چیز تو . با این تفاوت که در زندان دنیایی به تو پاداشی این چنین نمی دهند اما خدای من یاری به من عطا کرد که باعث شد من به سوی خدا عاشق شوم  و به سوی او فقط دوستدار .
خدایا بعد از این می خواهم قدری دلت را به دست بیاورم ، می خواهم از دلت بیرون کنی دل شکستنی هایی که من باعثشان بودم را .
تو خود هم خوب می دانی که محکومیت سنگینی بود ، سنگینی وجودم سالهای طولانی ای بود که وجودم را پر از درد کرده بود . خدایا هر روز که می گذرد  می فهمم چه می کردم و چه می خواستی و چه می خواستند . هر روز تو گوشه ای از زندگی بهتر را برای من باز می کنی و من هم که تشنه ی محبتم هر روز تو را به خاطر همه ی کوک ها شکر می کنم .
تو اجازه دادی نیلوفر مردابی از مرداب به قصر حباب گونه ی دل تو وارد شود و نامش همان طاهره باشد .
من با خویشتن چه می کردم و تو عجب صبری داشتی و عجب کرامتی ! عجب رقت قلبی !
خدایا ممنونم که راهنمایم بودی و یاریم دادی تا بهتر راه را بیابم  . باقی راه هم با منی  می دانم !

التماس دعا


| | ارادت به آ قا در شنبه هجدهم مهر 1388;ساعت 2:8 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

سوره شوری: بگو بر اين رسالت اجري نمي خواهم مگر مودت و دوستي در نزديکان خود.

به ياد داشته باش!
هر لذتي که از حرام مي چشي پروردگارت لذتي بسيار شيرين تر از حلال از تو خواهد گرفت...و ذائقه ات تغيير خواهد کرد. اگر طعم شيرين مناجات را روزهاست که نچشيده اي.... فکر کن!

به دنبال ناکجاآباد

راه های زیادی داریم ، برای چه ؟ برای با تو بودن و با تو درد دل را گفتن .

من می نویسم ، من می نویسم چون چاره ی پاک تر و زلال تر و با صداقت تری جز این در خود سراغ ندارم . پیش خود می گفتم ، وقتی حرف می زنم برای یار می زنم که ان هم موجبی باشد بر خشنودیت ای مهربان خدایم ، اما نبود شایسته ی تو ، زبانی که هردم با غیبت از هرکس ، گوشت برادر خود را تکه تکه می کند لایق تو نیست . گفتم با خود حال که نمی شود بگذار دل و چشمم برای یارم باشد و با چشمم با تو سخن بگویم اما چشمی که با نگاه به هر منظره ای اتشی می افروزد لایق تو نیست . با خود گفتم حال که دل و چشم و زبانم در پی اغیار نرفت بگذار قدمی بردارم با همین پاهایی که عمری است به سوی ناکجاآبادت قدم بر می دارد ، اما این قدم هایی که هردم خسته می شوند و در عبور از موانع این مسیر ، ناخوداگاه به فرعی می زند و باز پا پس می کشد مگر شتیسته ی وجودی همانند توست ای عشق من ؟ یا رب می نویسم چون چاره ای جز این ندارم چرا که جرات ندارم که در نوشته هایم به عظمت وجودی خالقی استوار همچون تو کفر بگویم .

ای عشق تک تک مومنانت ، می دانی که در ته قلبم چه بلوائی بر پا شده است ، تو خوب می دانی از نوشته های نادیده ام برای زمینیان و پیدا برای آسمانیانت خوانده ای که در ته دلم عشقی است مثل دری که در دل یک صدف پنهان شده . ای حق بر حق  گوش بده ، عشقی دارم که خیلی وقت است قبول نکرده از طرفت ، شده تقدیمی تو ،شده فدای تو . کمک میکنی یا رب ؟

ای کاش تمام دلم می شد مثل همان ته قلبم ، ای کاش تمام وجودم می شد همین قطره های اشکهایم .

خدایا شنیده بودم که می گفتند  تو همیشه منتظر خدا خدا کردن بنده هایت هستی تا بی صبرانه به سویشان بروی و دست دلشان را لمس کنی ، فریاد می زنم ، ببین خدایا ، بهانه ای از این بلندتر هم آیا هست ؟ 

ای رحمتی که بر سر بی پناهانی همیشه ، ای خدای دلخسته دلانی همچون من ، ای خدائی که در حق خوبانت تبعیض قائل نمی شوی  چرا که محبتی داری برتر از هر محبتی ، برتر از حتی محبت مادر به فرزندی . ای ارحم الراحمین ، ای پوشاننده ی خطاهای بلندبالای من ، مهربانا خواهشی دارم بزرگ برای من و ناچیز برای خدائی چون تو . نازنینم اگر مهدی بیاید همه چیز هم می اید ، اگر این آرزو بیاید همه چیز با او می آید . در ظهورش تعجیل بفرما .

و ای خدای محمد و علی با من همان کن که خود خواهان انی . به من چیزی نده که باعث شود یادت را در یادم کمرنگ کنم . از اسارت نفس رهایم کن تا هر ارده ای بر من می کنی ، تو بخندی و من هم .

ای یار خوش نقش و نگار من ، ای مرهم من ، ای پناه من ، ای تنها عشق و امید من و ای مالک من هر چه دارم و ندارم از آن توست ، هر چه می خواهی از من برگیر و در عوض به من عشق خودت را عطا کن .


| | ارادت به آ قا در شنبه چهارم مهر 1388;ساعت 4:41 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

خدایا یادم بده ، یادم باشه ، یادت باشم .

خداوند فرمود) : هر کس مرا طلب کند ، مرا می یابد و هر که مرا بیابد ، مرا می شناسد و هر که مرا بشناسد مرا دوست دارد و هر کسی مرا دوست بدارد عاشقم می شود و هر که عاشقم بشود ، عاشقش می شوم و هر کس را که عاشقش بشم ، او را می کشم و هر کس را بکشم ، دیه او به گردن من است و هر کس که به گردن من دیه دارد من خودم دیه او هستم.

به دنبال ناکجاآباد

ای خدای وقت بیقراری و سوخته حالی ام ، ای خدای عاشقی ام ، مانده شده ام  از غم کشیدن ، ای احدی که من پناهم هم جز در تو نمی یابم ، ای تو که یک ماه تمام مرا به درگاهت پذیرفتی تا مهمانت باشم ، من باران روزه داری ام را خوب  استشمام می کردم ، خدایا تشنه ی باران توام . تو مرا کرده ای دلداده ی خویش ؟ دلداده ای که صبح های زیبا و هرگز نیامده  ی رمضانش را با اهنگ " اللهم انی اسئلک من بهائک .. " شروع می کرد و  وای می ماند تا بارانت را بر سرش ببارانی تا از نگاه و بوی تو سیراب شود .

ای خدای اشنا و بیکران من ، ای آسمانی دل خاکی من ، همانند سفر بود ، انگاز از مجاورتی آمدیم و اکنون به مجاورتی زیبا تر رسیده ایم . من از سیاحت کویری باران خورده می آیم  و اکنون مثل باران آبکی جویبارهای کوچک روان ، روانم . چندین روز بود که ایستاده بودم من هم ... . تا دلم را قرار دهی .
ای صدای عاشقی قرآن ، مرا ببخش که آلوده ی دنیای رانده گشتگانم .
می دانم که خوب شنیده ای حرفهایم را در شبی که زمین را به قدر آورده بودی تا قدر دلتنگی هایم را بشونی و برسانی به گوش مهدی و فریاد العجل همه ی آنانی که در انصار ولایت فریاد می زدند . می دانم که دریافتی ام ، خواب دیشب " آن مرد ، آن درخواست لیوان آب ، آن هدیه ، ان مهر نماز و چه بود آن نورها ؟ ! " می دانم که می شنوی ام و حالا هم در نزدیکترین نزدیکی منی .


| | ارادت به آ قا در دوشنبه سی ام شهریور 1388;ساعت 8:27 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

منتظرم تا دوباره جوابم را بدهد

ميگن هر موقع که آب نوشيدي بگو يا حسين .

اما اين روزا که آب مي بيني و نمي نوشي آهسته بگو: يا اباالفضل

به دنبال ناکجاآباد

مهربانا می دانی چه ها گفتن دارم برای گفتن . می دانی هر وقت دلتنگم تند و تند به سویت گام هایم را بلندتر می کنم و با چشمانی اشکبار از تو گدائی می کنم .
خدایا می بینی دیده ی آشفته ام را ؟ می بینی دستان لرزان به سوی تو بلند شده را ؟ می بینی سر به سوی تو کج شده را ؟ خدایا پیش چشم تو تنها یک بنده ام ، یک بنده کوچکی که همیشه دوست داشت دلش اما آسمونی باشد .
معبود من پس کی ؟ کی این فاصله ها پر می شود ؟ که در وسعت دریایی و آسمانی دل خود غرق می شوم تا دگر من ، من نباشد . و همه تو باشی !
نازنینا هیچ وقت حال عشق بازی با خودت را از من دریغ نکن . از من مگیر چیزی که به من لذت فرادنیایی می دهد .
مهربان دوستم احساس می کنم مثل سیب سرخی هستم که بر صورتش لکی افتاده و اما در سیرت دارد له می شود . بیا و بشکافم و ببینم که چه بر روزم می آید . پروردگار همه وقت همراهم ، بیا این لک را از وجود من ببر و ترمیمم کن .
دلم را وسعت ده ، وسعتی که بزرگی و مهربانی هایت را در یابد و غالب شاکرت باشد .
ای چاره ی بیچارگان به اهل بیتت قسم ، چاره ام شو .
دردی دارم ، از جانم برگیرش ، خدایا همه چقدر شاعرانه دوستت دارند و چقدر زیبا با تو سخن می گویند ، در رگ هایم جان بریز که من هم با همین زبان کهنه ی ساده حرف ها دارم برایت .
پادشاه سرزمین من حرف هایم بوی عشق می دهد ؟ می دانی خود را می آرایم فقط برای تو ؟ می دانی خود را پاک می کنم برای تو ؟ راه می روم ..می پوشم .. حرف می ز نم ..تفکر می کنم و ... همه برای تو ؟ آری ! بوی عشق می دهد حرفهایم . این عشق همانند گم شدن است در ذات بی معنای تو .
ای هستی ساز مرا عاشق تر کن ، مرا توان عاشقی ده ، مرا سعادت ده تا گم تر شوم ، گمم کن در جائی که هیچ گاه حیران و سرگردان بیراهه هایی همچون بیراهه های دنیا نخواهم شد .
خدایا به یادم بسپار تا برای هر کاری که انجام می دهم یاد تو را از خاطر بگذرانم تا تو به خاطرم بیاوری که چه می کنم .
تو همانی که نزدیکترینی به من ، خدایی که همیشه مثل مدد یاری همراهم است ، خدایی که مرا همیشه در پس اشک های روانم می دید وقتی هیچ کس نمی دیدم . تو همان خدائی که غمم را می داند و به غمم لبخند می زند چرا که روزی خود آرزو می کردم پر از غم شوم تا پر از عطر خدا شوم .
خدایا در روزهایی که میهمان توئیم و به خاطر عشق به تو ، عشق می کنیم ، یاد ابوالفضل العباس بدجور این روزه دارهایت را خونه خراب می کنه ! آب و او ! چه سری بود معبودم ؟ کربلا ! جائی که بعضی ها آنجا در به در می شوند و بعضی ها درست .
ستاره ی دل من ، خدای من ، من هم به خود می گفتم کربلا رفتن من ، مرا همانی می کند که تو می خواستی ! اگر من حس سیب لکه زده ام .... پس نشد .... نشدم اونی که باید ....
 نشد . اما خدایا این عشق چیست ؟ تا ندیده بودم می گفتم هر چه دورتر ببینم ، به موقع مرگم نزدیکترم وآدم تر . اما می بینی ؟دیدم و نشد . به هر دری زدم نشد . ابوالفضل خوبم یادته موقع رفتن ، درست عین بچه ای که داشتند از بابا و مادرش جدا می کنندش ،  شده بودم . قرار این بود ؟ مگه بهم آرامش ندادی که برو ، زود برمی گردی ! آخه عباس نازنینم ، آخه امام حسین قرار نبود دوری ما اینقدرها طول بکشه ها ! آره می دونم دوری و دوستی اما نگفتن این همه وقت دوری !
چی کار کردم ؟ عباس می بینی دوباره شده مثل قدیم ترها ، دوباره دلم خوشه به عکس بین الرحمین روی دیوار اتاقم  که ! دلم خوش شده که خواب ببینم حرمت رو ! آخ که چقدر حرف تو این سینه دارم و نمی تونم به زبون بیارم !
مهدی جانم تو دعایمان بکن . ای تجلی عشق می دانم که دلت به درد امده است از بی محلی های ما ، اما قصد این دارم که هر لک اضافی ای را از پوسته و هسته ی دلم پاک کنم . کمکم می کنی ؟ می دانی که چقدر همه ، نه تنها ما ، همه ی دنیا به تو نیازمندند . قنوت هایم همه حال و هوای تو را دارند و توئی که انها را طولانی می کنی . می گویند تو نیمه های شب برای شیعیانت دعا می کنی !
بی تو نازنین ، هر جا که بنگری پر است از انتظار و انتظار و انتظار . بیا و نگذار ، نباید ها باید شوند . نگذار دلهای پاک را ویران کنند . نگذار از عرفان و عشق بازی با خدا هم موسیقی بسازنند و با آن برقصند . یار من بیا و نگذار صوت قران تنها صوتی شود برای رادیو و مجالسی خاص . نازنینم بیا و باز هم به گوش فراموش کرده ها و مردم جاهل برسان که بی حجابی را ننگ می دانی . و رنگ چادر را بهترین رنگ و لعاب . از چه بگویم ؟ خدایا با زبان روزه در ماه خودت از تو تمنا می کنم به مهدی ات رسالت دهی تا بیاید و نگذارد گروهی از ندانسته ها ، آزادگی را پشت پا زدن بر دین معنی کنند .
ای پرده نشین زهرا ، به داد دین فاطمه برس . بیا .


| | ارادت به آ قا در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388;ساعت 12:44 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

خدایا هنوز هم دیر نیست

خدایا نگذار به دنیایی دل ببندم که آخرش منو به خاک می اندازه
اسماعیل وصیت کرد روی قبرش بنویسند :
پر کاهی تقدیم به آستان الهی !؟

 

به دنبال ناکجا آباد

به روزگار ودنیای دروغینی که همه روزی از اون دل خواهیم برید دل نبندیم . دنیا فقط یک راهه  راهی برای رسیدن به آخرت  راهی برای رسیدن به بهشت و جهنمی که بازتابی است از کارهای ما در دنیای فانی . دنیا فقط یک راهه  راهی که همه ی پیشینیان ما هم از اون عبور کرده اند .

برای مرگ قبل از آمدنش باید کاری کرد . راهها را شناخت . چاهها را شناخت و باید خودمونو برای مرگ همیشه آرایش کنیم . تا فرصت داریم و هنوز کوک داریم باید خدا و اهل بیت را خوب بشناسیم و از شیطانی که همیشه باعث پشیمونی انسانهاست دوری کنیم . 

خدایا تو به من فرصت امروز نشستن و نوشتن رو دادی   خدایا من از فرصتهام استفاده میکنم و تفکر میکنم چرا که آرزوی من توی بهشت تو رقم میخوره .

 خدایا من  برای به دست آوردن این آرزو سعی میکنم  .. بعد از اومدن مرگ راه برگشت بسته میشه  اما راه جدیدی باز میشه که باید سوال و جواب بشم . خدایا من با فکر کردن در مورد مرگ به تو نزدیکتر میشم و هیچ موقع دوست ندارم از اون غافل باشم  خدایا دوست دارم وقتی من دارم می میرم بخندم . من بخندم و همه برای من گریه کنند . دوست دارم انسان زندگی کنم  دوست دارم لایق باشم که رو به درگاهت برای عشق خودت خدا خدا خدا کنم.

 خدایا دوست دارم وقتی دلم میگیره تو بهونه باشی . تو فکرم باشی . خدایا دیگه طاقت ندارم شبها تا صبح خاطره مرور کنم  خداجونم هیشکی برام دعا میکنه ؟ آره شاید یه نفر ...

خدایا همه ی خاطره ها رو از توی ذهنم پاک کن .

خدایا میخوام فقط خاطره هایی بمونه که بوی تو رو میده ....آره  تو درست میگی آسمونی تو و خاطره های  تو بوی تو رو میدن .  خدایا دستهامو بگیر  میترسم از پا بیافتم .

 خدایا به تو قول داده بودم که جز تو به هیچ چیزی دل نبندم خدایا من حاضرم برای تو و دنیای همیشه باقی شاید حق من هم باشه چیزهایی که ناحق از من گرفتند رو اونجا ببینم .

خداوندا من به این دنیا  به مال  به پدر  مادر و به هیچ چیزی دل نمیبندم جز خودت . خدایا من میخوام با دل نبستن به دنیاییها مرگ رو یه پل بدونم بین خودت و خودم . خدایا من میخوام مرگ رو پل بدونم تا دیگه واسه دعا کردن دستهامو بالا نگیرم  من میخوام اونقدر نزدیک بشم تا بتونم به همه بگم من دستهای خدا رو محکمتر از همیشه روی دوشم احساس کردم .

 خدایا کمکم کن بترسم و به یاد داشته باشم که کیفرهای تو همه رسوا کننده هستند . خدایا کمکم کن همیشه به یاد داشته باشم آخرت کسی رو اینجا جا نمیگذاره .

خدایا بین من و آخرت فاصله ای نمونده انگار !

 کمکم کن  برم پیش امام رضا  میخوام بهش بگم حق با اون بود  باید غصه هامو قدر بدونم که انسانم کرد .میخوام به امام رضا بگم قربونی حقیقی بودن بوی عشق به خدا میده . من هم میخوام دلمو فقط بسپرم به خدای تو امام رضا  .

  خدایا یه بار دیگه برم جمکرانی که همیشه منو یاد بهترین و تلخ ترین خاطره ی زندگیم میندازه  میخوام برم اونجا و توی تاریکی نور خدا رو تماشا کنم  میخوام به مهدی بگم شفاعتم کنه  میخوام بهش بگم اگه کویر دلم قشنگ نیست  اگه کویر شهر من قشنگ نیست در عوض کویری که من برای اولین بار اون مسجد رو توش دیدم خیلی قشنگه و مقدس. میخوام بهش بگم بیاد تو کویر دل من  اگه اول های دلم قشنگ نیست  اگه میون کویر دلم تشنه موندی  به جون حقیر خودم آخر دلمو هیشکی ندیده  مهدی جونم بیا ببین واسه خودم چه دریایی دارم ! میون این کویر . همه ترسیدن حتی آسمونی هم ترسید اما بیا ببین من فقط واسه خدا کویر دلمو آب دادم که این شده دریاش . ببین چقدر به درختهاش تبر زدن  بیا ببین چی شده   بیا ببین چه جوری خودم اون درختهای شکسته رو به هم بندشون زدم   بیا ببین دارن از پا می افتن . مهدی جونم بیا ببین میتونی کاری برامون بکنی ؟ بیا جونم...بیا جونم ...بیا آرومم کن ...ببین چه جور دلم داره میسوزه ...بیا ببین کی آتیشش زده بیا بهشون بگو آخه مگه کویر آتیش زدن داره؟

خدایا کمکم کن . یارم باش . خدایا من حاضرم  فقط کاری نکن موقع مرگ اشکم در بیاد من میخوام اون موقع بخندم . خدایا نگذار آخرتمو با این دستهام تباه کنم . خدایا مراقب باش اعتماد نکنم تا فریب نخورم . خدایا نگذار به دنیایی دل ببندم که آخرش منو به خاک می اندازه .

 خدایا به مادرم بگو من گروگانی بودم که دارم پیش خودت فرستاده میشم  میدونم جای مادرم توی بهشته  ازتو میخوام در ازای همه ی بی معرفتهایی که همین آدمها بهش کردند اول از همه دو تا دونه سیب قرمز به اون هدیه بدی . یکی برای خودش باشه و اون یکی برای اونی که به من قولشو داده بود .

خدایا هنوز هم دیر نیست ...خدایا تو تکونم دادی . تو شکستی ام . تو بزرگم کردی . خدایا به من گفتی از عهد شکنی هام توبه کنم و کردم . خدایا ممنونم که همیشه همراه من بودی . خدایا ممنونم که منو به وجودی نزدیک کردی که منو به تو نزدیکتر کرد  به وجودی که وقتی اسم تو میاد اون میاد  و وقتی اسم اون میاد تو میای . خدایا من از این دنیا دیگه چیزی نمیخوام . خداوندا ارزش تو بالاترینه . کمکم کن توی مدتی که هستم روی قولم پایبند تر بشم . کمکم کن قدرت بخشش داشته باشم .

التماس دعا .


| | ارادت به آ قا در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388;ساعت 10:47 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

الهی یاریم کن

به دنبال ناکجا اباد

الهی چند وقتی است که میهمانت شده ام و از سر سفره ی تو آب می نوشم .الهی رجب بگذشت و شعبان هم ، و حالا هم ماه تو . می گویند این ماه ، ماه میهمانی خداست . چه حرف قشنگی !

الهی به حق بنده های اهل نماز و روزه ات توبه ام را بپذیر .

 تو می دانی که چند روز است با تو آهسته آهسته حرف می زنم و سپس  وای بر من گویان می گریم و با خود کلنجار می روم . احساس می کنم هیچ چیز بدتر از این نیست که حسرت بخوری که چرا به حرفی که حضرت حق زد عمل نکردی و اکنون چیزی که داشتی را دیگر نداری .

خدایا صدای نفس هایم را می شنوی ؟ نفس هایی که اهسته اهسته در لابه لای بغض هایم ترک می خورد ؟

خدایا می شنوی ؟ صدای تپش های قلبم را ؟ از این رو این چنین می تپند که مبادا  تو  نپذیری اش .

خدایا شب قدر پارسال قشنگ ترین شبی بوده که قراره تا شب قدر امسال داشته باشم ، آخه قراره  بنده ات باز از تو مدد خواهی کند .

الهی یاریم کن .

مهربانم ، مدت طولانی است که سجده به مهر هر شب از تو طلب بخشش می کنم و از تو یاری می خواهم . الهی به روزه های روزه دارانت قسم  فراموشم مکن .

خدایا نگاهم کن ، که بهترین چیز نگاه توست . تو اگر نگاه کنی  لحظه های کوچکم هم حتی دیگر به خود خواهند بالید .

دوست از رگ گردن به من نزدیک تر ، من در این تاریکی منتظر نگاه نورانی ات می مانم .


| | ارادت به آ قا در دوشنبه نهم شهریور 1388;ساعت 12:33 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

خدا عاقبتم را بخیر کند

مولایم در انتظار آمدنت چشمانم را به آسمان قلاب کرده ام

وقتی که آمدی مرا بنگر.....

 

به دنبال ناکجاآباد

عالم ذر بود ، همگی جمع بودیم . خدا گفت آیا من پروردگار شما هستم همگی گفتیم آری نه یعنی فریاد زدیم تا صدایمان به خدا برسد ونزد خدا جا باز کنیم . فصل امتحان شد ، آدم وحوا گندم خوردند  ، پرونده ی امتحانات گشوده شد جلوی آدمها که تیک می خورد روی زمین می آمدند، یا رفوزه می شدند یا قبول  ، طاهره  تیک ، مادرم می گوید وقتی به دنیا آمدی گریه نکردی ، نمی دانم یعنی یادم نیست اما شاید پیشاپیش رفوزه بودن خود را پیش بینی می کردم ودر شوکه آن نمی گریستم دکتر سیلی به من زد می خواست گریه کنم این اولین سیلی دنیا به من بود.

بزرگتر که شدم وقتی هنوز غرق دنیا وگناهانش نشده بودم هرگاه دعایی می کردم برآورده می شد ،می گفتم خدا می شود فردا مدرسه تعطیل باشد ابرهای سیاه بر آسمان خیمه می زد وآن قدر برف می بارید که تعطیل می شدیم ،یادش بخییر زیبا بود رابطه ها ی عاطفی با امام زمان ، عاقل بودم ،بزرگتر که شدم نقابل عقایدم با عقاید دیگران آغاز شد گاهی به خاطر عقایدم به خاطر اینکه موهایم بیرون نبود ، آهنگ گوش نمی کردم اذیت می شدم اما فقط اذیت، مقاومت در وجودم بالیده می شد وخودم تصمیم می گرفتم برای انتخاب چادر سر کردن و... بزرگتر که شدم زائل شدن عقل شتاب گرفت. آنقدر غرق گناه شدم که خدا در زندگیم محو شد ومی شود گاهی با خدا رفیق بودم وهستم ،گاهی نارفیق، خدا عاقبتم را بخیر کند .

 فراز ونشیب های زندگی به من آموخت وآموخت که شاعران سال هاست دروغ می گویند تو لیلی هستی وتو مجنون عشقهای این زمین دروغ است ودروغ است ودروغ .

خداوندا به حرف آنان که گویند الهی صدسال زنده باشی وتولدت را جشن بگیری گوش مده، آخر تو بگو زندگی پر از گناه وضلالت به چه آید مگر اینکه کوله ی گناهم را افزاید، اگر نمای آینده ی من همین است که اکنون هست هر گز مباد ومباد ومباد . خدایا مرا از بوی خودت سرشار ساز . 

نازنین خوبم زمان گذشت و انگار درون دلم روزی روشن شب های تاریکم را  فراری داد ، ابری امد و بارانی بر کویر من بارید .

معبودم تو با من دوست شدی . و بر لبخند گیج من لبخند زدی . و اشکهای شفافم را بوسه باران کردی و نگذاشتی تا در حسرت نسیمی برهنه و سیاه رشته ی کهنه ای که قرار بود روزی جائی اشکهایم را بوسه باران کند ، بسوزم  .

خنکای دل داغدیده ی من  امروز افطار روزی دگر بود ، بعد از مدتها تنهای تنها شده بودم ، انقدر که سکوت کردن تو را می شنیدم ، انقدر که اهنگ تاریک اندامم را که با هق هق گریه هایم می لرزیدند را می شنیدم . پناهم باش یا رب .

 خداوندا عقل ناقصم را در مسیر کمال قرار بده

خداوندا آروزهای دنیای من را برآورده ساز وآن را در راستای اهداف الهی قرار ده

مرا در امتحان ها پیروز گردان ومهر قبولی را بر کارنامه ام بزن!


| | ارادت به آ قا در یکشنبه یکم شهریور 1388;ساعت 9:21 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

یادمان کنید

یادمان کنید که نیازمند یاد شمائیم

به دنبال ناکجا آباد

مهربانا با اجازه ات امروز می خواهم از جنگ بگویم ، این نام کریه و این کلام پر مخاطره ی بی مجال دهنده به بی کسان .

من نبودم اما " او"  که بود ، من نبودم اما ای فدائی وطنم تو که بودی ، تو می جنگیدی و من می دیدم و فرار می کردم .

تو با لباس از خون سرخ گشته ات گاه به اروند و گاه به کارون می زدی اما من چه کردم ؟ من توی کم عمق ترین استخر خانه ام شنا می کردم و قهقهه می زدم .

تو برای خواست او و شادی من با تفنگی که عاشقش بودی به جنگ دشمنان من و پرندگان ایران من می شتنابیدی ، اما من چه ؟ من با تفنگ ساچمه ای دخترک همسایه پرندگان ایرانی ام را شکار می کردم و حتی از پس ان هم بر نمی امدم .

تو در میان خاکسارها و خاکی هوا ، مین گوجه ای خنثی می کردی و باکی نداشتی که از مین ببازی  چرا که در هر حال تو برنده بودی ، اما می دانی من آن موقع چه می کردم ؟ من روی زمین سبز رنگ چمنی با گوجه سبز پینگ پنگ بازی می کردم و در هر حال من بازنده بودم .

تو با صدای اهنگران و مداحی های جبهه بزرگ شدی و من اما جدید ترین پاپ ها و رپ ها را در حمام نعره می زدم .

تو ای گل خدا عکس چمران را قاب می گرفتی و من از همه جا وامانده عکس گربه های ملوس و هنر پیشه های الکی را قاب می زدم به دل و دیوارهایم .

تو این ور و ان ور تشنگی خوردی و به رسم عباسی که رفیق کربلائی تو بود ، آبی نخوردی و تشنه رفتی ، اما من هر شب دم  در این پارک و آن پارک شربت آناناس و ساندیس را می خوردم و با رفقایی که نمی دانند عباس کیست قدم می زدم .

تو زخمی می شدی و من اینجا به خاطر نیش پشه به همه دنیا بد و بیراه می راندم .

تو شیمیایی شدی و من از بوی ادکلن هائی که به خود می زدم اینجا سرفه می کردم و گلویم را صاف می کردم .

تو لباس بیمارستان پوشیدی و من جلوی ائینه اخرین مد پیراهنم را برانداز میکردم و به خود می بالیدم .

تو به اتاق عمل رفتی و من به اتاق پذیرائی می رفتم و پفک خوران شبکه های ماهواره ی دشمن را جا به جا می کردم .

آخ که تو شهید شدی و من روی تخت دراز می کشیدم و به دلیل اینکه خوابم نمی برد با بی حیایی جیغ می کشیدم و فحش می دادم .

تو به اقیانوسی از نور افتادی و من زیر نور چراغ یک مغازه هنوز هم در پی خودم بود م .... وای بر من  که گوشه ای از تو هم نیستم .

تو هنوز هم یک آرزوی بزرگ منی ، تو همیشه روی زمین بودی و جنگیدی و خاک خوردی و الان یک آسمانی هستی و من چه ؟ همیشه روی بلندی ها بودم و انگار پرواز را تجربه میکردم و می بینم که الان یک زمینی بیش نیستم .

یا رب به فریادم برس.

می خواهم یکی از انان باشم ، مهربانا به فکرم فرو برده ای ، بگذار باشم ، اما رهایم نکن . نمی دانم چه بگویم از انچه نمی دانستم و حال می خواهم که بدانم ، چقدر بیهوده می اندیشیدم که خیلی زیاد می دانم از آن و این ، اما من در واقع هیچ نمی دانم !

وقتی تصویر کودکان ، زنان و مردان به جنگ کشیده شده را می دیدم ، وقتی چهره ی مظلوم و بی دفاع پیر مردان پشت خمیده را می دیدم که چگونه برای حفظ ایرانشان می جنگند ، وقتی می دیدم مادران و پیر زنان چهره چروکیده  ای که شاید می دانستند که قرار است این اخر دیدارشان باشد ، بی اختیار در حالیکه شانه هایم سخت می لرزید و می گریستم و زیر لب می گفتم " خدا لعنت کند دشمن این مردمان بی آزار و پاکدل را " چه می کنید ؟ آیا از قهر خدا نمی ترسید ؟!

من بنده ی کوچکی هستم که گرچه کوچکم اما بزرگی ها را با دستان پرتلاشم میسازم ، و با چشمانم عشقی به وسعت تمام این سرزمین آشنا را به یک یک چشمان امیدوار می بخشم تا همه بدانند برای چه خلق شده اند ، تا همه بفهمند که ما خلق شده ایم تا خلق کنیم . تا ادامه دهیم راه انانی که با گذشتن از جان خود  ایرانی آرام را برای ما خلق کردند . دوستتان دارم . یادمان کنید که نیازمند یاد شمائیم .


| | ارادت به آ قا در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388;ساعت 1:11 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

همه چیز من توئی

بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را

به دنبال ناکجاآباد

خدای من ، معبود من ، جلال من ، شوکت من ، ای تو بزرگ این عالم ، دست نوازشت را بر پشت خویش احساس می کنم ، با اینکه که هراز گاهی یک پس کله ای نیز می زنی ، تو را دوست دارم  همچون جانم ! که جانم چیست ؟ دوست داشتن تو تشبیه ندارد ، می بینم تو را و تو مراقب منی .

هرگاه یک بدی از من سر می زند ، جرات بالا نگاه کردن نمی کنم چرا که شرم دیدار و بزرگی وقار و عظمت وصف ناکردنیت مرا خوار و ذلیل می سازد .

تو را دوست دارم همچون چشمم چرا که چشمم دائم تو را می بیند !

و تو مراقب منی . گاهی که فکر بدی در سر دارم ، سنگینی نگاهت را حس می کنم و پوچی خودم را در کرانه ی بی کران ابدیت و ابهت و کرامت تو می بینم . تو را دوست دارم و برایت چیزی می خرم اما من نمی دانم چه دوست داری ؟ گاهی که لبخندت را می بینم ، فکر می کنم که درست خریداری کرده ام . دوستانت مردمان این محله اند .

بزرگی و زیبا ، عزیزی و عاشق ، دوستت دارم و دوست دارم دوستانت را . می خواهم با تو حرف بزنم ! چه جوری ؟ نمی دانم چگونه شروع کنم .

مدتی است که با تو نیستم . چگونه صحبت را شروع کنم که تو با من آشتی کنی ؟ دنبال بهانه ای هستم که با من حرف بزنی .

خدای من ، محبوب من ، زمامدار من ، نه ! این کلمات برازنده ی تو نیست . تو عین خدائی.

شنیده و خوانده بودم که موسی با تو سخن می کفت ولی نمی دانستم چگونه ! حتی شنیده و خوانده بودم که شبانی با تو سخن می گفت و موسی او را از نحوه ی سخن گفتن با تو نهی کرد و بلافاصله موسی سرزنش شد ، شنیده و خوانده ام که موسی طلب دیدن تو را می کند که با جواب لنترانی روبرو می شود . ولی دیدن تو ، صحبت با تو هم نزدیک است و هم دور ، گاهی که می خوانم کلامت را ، قرآنت را ، می بینم که می گوئی ما از رگ گردن به تو نزدیکتریم ، پس چگونه است که نتوانیم تورا روئیت کنیم ، چگونه است که نتوانیم با تو صحبت و همنشینی کنیم ، می گردم دنبال ان معمای ساده و در عین حال پیچیده که دیدن  و صحبت با تو زمان و مکان را نمی شناسد .

 می گویند درهای اسمان در نیمه های شب به روی بندگان گشوده است . من می گویم بین من و تو دری نساختی که زمانی باز شود و زمانی بسته گردد ، شب و روز از نظر ارتباط یکسان است  ان چیزی که ارتباط را مختل می کند خود مائیم نه عوامل دیگر ، خود را رها کردن از آلاینده ها  ارتباط را میسر می سازد .

دیدم که پرنده ای جست و خیز کنان با پریدن بر این شاخه و آن شاخه باتو حرف می زند .

دیدم که گیاهان در سایه بادی ملایم به رقص و صحبت با تو مشغولند . به هر کجا که نظرکردم گفتگوی با تو را دیدم . چقدر دوست داری دوستانت صمیمی و خوش مشرب و فارغ از غم و عداوت بگویند و بخندند و حرف بزنند . اصلا چرا از جانداران بگویم ؟ سنگ و سنگ ریزه نیز دائم در تسبیح تو  اند ، اصلا کیست و چیست که به فرمان تو نیست .

بزرگی و عزیز ، عزیزی و رفیع ، به قول بنده ای : " نتوان وصف تو گفتن که تو در وهم نگنجی –نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی – همه عزی و جلالی – همه علمی و یقینی – همه جودی و سخائی "
از این به بعد جرات پیدا کردم که با تو سخن بگویم چرا که خودت فرموده ای : بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را . انقدر تو را خواهم خواند تا اجابت کنی مرا ، آنقدر بر این در خواهم کوبید که صدائی بشنوم  هرچند درم را باز نکنی ، همین که بگوئی تو کیستی که در می زنی برایم کافی است ، چون تو جوابم دهی با من آشتی هستی ،  اگر چه من تو را نمی بینم ، تو که مرا می بینی ! مرا کافی است اصلا نمی خواهم خود را به تو نشان دهم و خودنمائی کنم پس چه ضرورت دارد که تو خود بنمائی . تو عزیزی ، تو کریمی ، تو نماینده ی فضلی ، تو سزاوار ثنائی .

معبودا یقین کرده ام که همه چیز من توئی و همه چیز در گرو توست ، پس مهلتم ده که تو را بیشتر بشناسم و فرصتم ده که با تو بیشتر صحبت کنم ، من نیز قول می دهم که در همه احوال مبلغ تو باشم ، هر کس یک حرف از من خواست  می گویم قرآن بخوان یعنی برو که خدا با تو حرف زیادی داره .

آه که چقدر احساس خوشی می کنم وقتی با کلمات تو تو با تو صحبت می کنم و می دانم که تو ناراحت نمی شوی چرا که تو عین بزرگی هستی ، ما عادت کرده ایم که چاپلوسی کنیم ،  ولی تو که ..... .

با خود می گویم چه لذتی داره ثنای او گفتن ، نوکری او کردن ، چرا که اوست خدای بی همتا .


| | ارادت به آ قا در یکشنبه چهارم مرداد 1388;ساعت 7:55 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

مي‏خواهم با خداي خود تنها باشم

 باید دچارت باشم تا روزی دچارش نشوم

 

به دنبال ناکجا اباد

خدایا نمی دانم با که دارم حرف می زنم ، روزهایی بود که دنیایی که اکنون از دیدنش دلم می گیرد ، برای من از خانه ام هم حتی شیک تر و دلپذیر تر بود . و   ای تو که در من تراویده ای ، ای   شبنم خوشبو خدایی   که سردی رگ هایم را پرواز داده ای ، ای روشنی ای که تعبیر عارفانی ، ای تو که کلید رویاهای منی ، ای که وجودت همه اهنگ است بر این روح  پر از اضطرابم می خواهم در این غروب شکرت بگویم و قدری تمنایت کنم تا باز هم بر من ببخشی ، تو می دانی چه را می گویم ! منی که نه صدا بودم و نه طنین خوش و انسانی بودم پر از سکوت را شنیدی ، تو در من فرود آمدی تا به من یاری دهی .
مهربانا ، روی میز دلهره هایم  گرمایی موج می زد که باعث جاری شدن اشک های داغم می شد ، به آسمان که نگاه کردم خیلی حرفها دستگیرم شد ، مثل بادبزن کار می کرد اما از فرط خستگی و داغی که همه از بازتاب فرش داغ کویر و بیابان هایش بودند  به جای آسمانی آبی  با حاشیه های سفید ، آسمان نمی دانست چه رنگی باشد بهتر است ولی  شاید زرد بود .
دلم عجیب غصه دار بود و امتداد خیابان های دلشوره   صدای سوت های ناکوکی به ذهنم ضربه می زد ، در تمام طول راه به تمام انچه بر همسفرانم می گذشت فکر کردم ، اما هنگامی که به دره رسیدم   هوش از سرم رفت و آن وقت بود که فهمیدم  قبل از اینکه گم می شدم باید  به خودم فکر می کردم .
مهربانا گم شده ام ، همه اینجا به هوشند ، حتی همان آسمان غش کرده از گرما هم امیدوار و زنده است . درخت زردآلویی که من زیرش مشت بر سینه می کوفتم هم به هوش است و حتی ان چشمه ای که میان دو صخره ی برگ مانند جاری است هم می خرامد  و به خاطر وصال تنها بر سینه "خود" مشت می کوبد .
نگاه مسافری بر من افتاد ، آیا این همان رویا چشمی است که سیب سرخ را تا نزدیک دهانم می آورد و انرا پس می زد ؟ و مرا در حسرت ان گذاشت ؟ نگاهش بر سفره ی پر از دلهره ی درد ودل های من افتاد  اما !!


اما کاش با  عشق مرا به وسعت اندوه این زندگی ها نمی برد ! اما ای کاش حال که شب شده ، من درد و دل می کردم و او گوش !  ای کاش حالا که شب شده چراغ ها روشن می ماند تا امیدوار به هر تکانش خیره می ماندم ! ای کاش چای می خوردیم ! کاش دچارش نمی بودم تا اشک نمی ریختم . کاش اسیرش نمی بودم تا قلبم دردی نداشت .
یارا ، ماهی کوچکت انگار داشت خفه می شد ! مهربانا قلب پارچه ای و پنبه ای مترسک تو  دیشب برای اولین بار درد گرفته بود .  دوستش داشتم ، چرا که باید دچار باشم تا روزی دچار نشوم . او همانی است که مرا دچار تو کرده است و چه خوب مرا دچار آن چند ضلعی پلید نکرده است .  خدایا مرا بیاب تا بدین سان بیابمت . ارتباط گمشده ی من و دره ی دلهره ها را گم تر کن . مهربانم بازهم مرا به خلوت حسرت مداد شمعی ها و بادبادک ها ببر ! تا با همان ته مداد شمعی ها  بادباکم را رنگ بزنم و زیر سقف آسمون بایستم و داد بزنم بادبادک سلام ! نگاهش کنم و برایش دست تکان دهم !

خدا دلهایمان را صاف گردان .


| | ارادت به آ قا در شنبه بیستم تیر 1388;ساعت 6:54 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

"آرزو " های من و قاصدک دل من که پر می زند !

اين رهي نيست كه از خاطره اش ياد كني
اين سفر همره تاريخ به جا مي ماند
  

به دنبال ناکجاآباد


خدایا امشب اگر پر از بغضم مواخذه ام کن  و بامن همان کن که در خور آنم  .

خدایا ببخش که جانم می سوزد  و از سوختن لذت می برد   ببخش که هر جمعه با یاری خیالی به جمکرانت رو می کنم و دل را خوش .

بارالها دستانم را بگیر که هنوز از همان زمستان سرد هم سردتر است  " کمکم کن که با ناله های بی صدایم جز تو را نمی خواهم .

خدایا بیا و جانم را بگیر " و مرا به عشق راستین نزدیک بگردان.

خدایا ببخش بر من که سرگردانی ام را هیچ وقت به این بزرگی نیافته بودم  بر من ببخش که هر شب سیل اشک بر بسترم روان است.

خدایا آرزویم این است که اندوه چشمم را از هر دل و چشمی مخفی نگه داری .

خدایا انسانهای زیادی آمدند . به درد دل من گوش سپردند   لیکن یاریم کن تا دلی برای دل سوخته ام نسوزد و آرزوهای مرده ام را برایم آرزو نکند  که می دانم بد دردی است .

 پروردگار نازنینم  از نگاههای سنگینی که روز و شب به دوش میکشم رهایم کن.

خدایا عشق لابه لای نیایشهای کوچکم را بپذیر و مرا از سر و صدای بین آدمها خلاص کن . رهایم کن که خیلی خسته ام ای خدا .

مهربانم امروز که بیشتر از هر روزی به مرز خستگی و فراتر از آن رسیده ام تو را به عظمتت قسم می دهم که دشمنانم را خشنود گردانی و مرا نجات .

خدایا آرزو دارم که  بر بندگان خود رحم کنی و گاهی من درمانده را از عشق خودت خشنود  .

خدایا عبادات ناقص مرا بپذیر و همیشه به یادم بسپار که آنها را از طمع بهشت نگویم و جز برای رسیدن به تو عاشق نباشم .

خدایا فراموشم مکن و به من و شکوه های حقیرم  گوش بسپار .

خدایا اگر روزم به گریه است و شب نیز نیست آسایشی برای من ببخشم .

تو تنها کسی بودی که هر وقت خواستمش بود  ،  هروقت صدایش کردم  صدایم کرد . باز هم بمان .

 بارخدایا از من دوری مکن که حس میکنم باز هم مصیبت نزدیک است و می دانم که یاری رسی جز تو برای من نیست .

خدایا به یاریم بشتاب و جانم را از زخم و زندگی ام را از دنیا بستان. خدایا زندگی ام را از دنیا بستان .

خدایا مرا از دل سوختگی ها  و  این همه سر و صدا نجات بده ... آرزویم را بده  .

میدان که  تو به من پاسخ میدهی !

خدایا قدرتم بده تا همیشه با هدیه ای که تو را خوشحال میکند به درگاه باشکوه و نیرومند تو وارد شوم.

خدایا قدرتم عطا کن تا صبور باشم ...صبورتر از همیشه . صبورتر..هنوزم  صبورتر .

خدایا خانه دلم  سرد و تاریک است . نگذار چیزی یا کسی مرا از تو دور کند  . خدایا من قدرشناسم  تو هم مرا با همین کوچکی ام بپذیر .

خدایا همه رفته اند و می بینی به جز تو به کسی خراب نمی شوم . دستانم را بگیر .

پروردگارا قربانی شدن هم زیبا بود  اما  خدایا کمکم کن بار دیگر به خاطر تو قربانی شوم که دیگر طاقتم نیست .

خدایا به شرافت و آبرویم قسم دیگر در این گود سیاه و تنگ به جست و جوی گوهری آسمانی نخواهم بود   تنها تو را می خواهم . بیا   منتظرت هستم .

خدایا ........ .

خدایا نگذار با دست آدمیان خورد و نابود شوم  .  بگذار به دست تو آواره شوم . بسوزم . بمیرم . تنها برای تو و عشق پاک تو .

خداوندا به  حرفایی گوش بسپار که آدم های دنیوی حاظر به شنیدنشان نشدند . نگذار ببازم ..کمکم کن فقط برای تو بسوزم .

خدایا کمکم کن استوار باشم .

پروردگارم پناه تن بی پناهم باش .پناهم باش ای خدای مهربان .

خدایا پاک نگهم دار تا بتوانم با رویی گشاده به سویت آیم .

هیچ هستم و بودم . خدایا جز تو چیزی نمی خواهم   نخواستن چیز زیادی است ؟ کمکم کن باز هم نخواهم جز تو را .

خدایا  نخواستن دنیارا از تو می خواهم . طلاق دنیا را می خواهم . سیرم خداوندا .  بیا که دارم می سوزم .

خدایا خوشبخت کن تمام مردان و زنانی را که با نامت پا به زندگی گذاشته اند  .

خدایا سپاسگذارم از تویی که باعث شدی بدانم و باور کنم که بی تو هیچم ...هیچ .
 
خدای مهربانم دوست دارم بسوزم و با هر شعله ای که تو را به یادم می آورد  ناله کنم .

خدایا عشق به تو یعنی به سویت دست بلند کردن و با ناله از تو خودت را خواستن .

 خداوندا شادش گردان .

بغضی ناخواسته راه گلویم را انگار می بندد  درست نزدیک همین رگ گردنم .

خدایا میی گویند همیشه بالاتر از هر انسانی ، انسان بالاتری وجود دارد کمک کن همه به بالاترین انسانها برسند  .

خدایا! من یک مسلمان هستم، دوست دارم با تو باشم ، دوست دارم پیرو عترت رسول تو باشم ، دوست دارم چارچوبه فکرم را از تو بگیرم تا در فهم نظام تو ورود صحیحی داشته باشم؛ نمی‌خواهم برای خود خیال‌بافی کنم تا با ذهنیّت ساخته خود به جهان خدایی تو وارد شوم، زیرا در آن صورت ذهنیّت من یک چیز است و نظام تو در عالم چیزی دیگر.

خدایا! دوست دارم از منظر تو ببینم، تا ببینم آنطور که تو می‌بینی. دوست دارم خواست خود را کنار بزنم تا خواست تو در من جاری باشد و بخواهم آنچه را که تو بخواهی.


 بارالها کمک کن به عروسك كوكي هایی که  مي خواهند كه دوباره متولد شوند. عروسک هایی که نمی خواهند گذشته ی زیبایشان را به دست بی محبت" روزگار فراموشی " دهند ، عروسک هایی که می خواهند دنیا را بدون این رنگ و لعاب ها ببینند . همين..!اين چيز زيادي است ؟

خدایا آرزویمان همین است که اگر روزي به جائي رسيديم  از خاطرامان پاک نشود كه از كجا شروع كرديم!


| | ارادت به آ قا در دوشنبه هشتم تیر 1388;ساعت 1:34 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

خلوت با خدا

الهی! چه عزتی فراتر از این که بنده ی تو باشم ؟ و چه فخری بالاتر از این که « تو » خدای من باشی؟ تو آنگونه خدایی هستی که من دوست دارم ، پس از من آن بنده ای را بساز که تو دوست داری !

به دنبال ناکجا آباد 

 يگانه معبود من ، اي همه عزت من ، مهربان من ، يار من ، شوكت و جلال من ، پادشاه عالمم ، كه جز براي تو نمي گويم ، من نمي نويسم تا كسي بر من رحمي كند ، بلكه مي نويسم تا قلب سوخته ام را تسكين دهد و آتشفشاني كه در درونم برپاست را خاموش كند  . الهي دستان مهربان و گرمت را بر شانه هايم حس مي كنم ، تو را دوست دارم كه تا به من قدرت دادي كه انچه در دل دارم را مثل دانه هاي شفاف انار بر روي صفحات كاغذي و غير كاغذي سرازير كنم .

 مهربانا شكرت كه به من قدرتي عطا فرمودي تا در اوج تنهايي ، هنگامي كه دست بر رگ گردن به خواب مي رفتم  با تو حرف مي زدم و نوازشت مي كردم و اكنون همان حرفها را مي نگارم .

خاطرت هست ؟ هرگاه كه بدي از من سر مي زد ؟ جرات نگاه بالا كردن و التماست كردن را هم نداشتم ، چرا كه بزرگي و كرم و بخشش تو بود كه قرار بود دوباره مرا ذليل و ناچيز گرداند .

غمخوارم ، اينها را نمي گويم كه بر اينها و آنهاي دنيا يا بر هركسي منتي بگذارم ،‌بلكه اين آني كه مي خواند بر من منت گذاشته است و درد درونم را تقبل كرده است . جايي است در دل من كه قلب از دردي كهنه مي سوزد ، اشك ناخودآگاه جاري مي شود ، وجودم هماني است كه خاكسترش هر روز بر باد مي رود و اين من درون من است كه سخن مي گويد .

پادشاه من توئي ،‌تو دمادم مراقب مني  ، گاهي كه به فكري  فرو مي روم كه صلاحم را در آن نمي بيني ، نگاه سنگينت را مي بينم  و كوچكي و ناچيزي خودم را .

خدايا تو آنقدر به من لطف كرده اي ، به من آنقدر رحمت كرده اي و مرا انچنان مورد عنايت خودت قرار داده اي كه من از وجود كوچك خود شرمسارم . من شرم مي كنم كه در مقابلت بايستم  و ... .

خداوندا! تو ار شكر مي گويم كه به من درد و غم دادي و بعد از ان درك ان دردها را به من عطا فرموده اي .

مهربانا ! شكرت كه جانم را به آتش غم سوزاندي و قلب زخمي ام را براي دنيا دنيا آخرش ، داغدار كردي ، شكرت كه دلم را سوختي خدايا .  شكستي اش   شكرت ! تا فقط اين دلم جايي براي خودت باشد .

خدايا خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا بي‏نياز گرداندي ، تا از هيچ‏كس و هيچ‏ چيزي در اين وادي  انتظاري نداشته باشم.

خدايا شكرت كه به اميد ناكجا آبادت تمام اين غصه ها را بر جانم سهل نموده اي .

  


| | ارادت به آ قا در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388;ساعت 11:19 قبل از ظهر; توسط طاهره ;

زیباست ! دل کندن از همه چیز !

من كه عقل ناقصم به حكمت پروردگار راه نمي برد ، اگر او مي خواهد اينطور باشد ، پس همين طور خواهد بود .

 

به دنبال ناکجا آباد

 خدايا ، كور دنياي مرا تماشا مي كني ، يك شب ، در ميان تمام اين شب ها در دلم نبودي ،‌شايد هم بودي و از سر حكمت خواستي من بپندارم كه تو نبودي و شايد هم كمرنگت كرده بودم ، اما توي اين عصر ، يك كور عصر ، يك كر عصر ، يك لال ، با همه ي اين بي سر و صداهايي ،  دو كبوتر باهم بر شاخه اي در باغچه نشسته اند و به آسمان نيلگون تو خيره اند .

من نيستم اما انها انگار سرحال و بشاش و خندانند ، چرا كه لال هاي اين دنيا را مي فهمند ، كور ها را مي بينند و كرها را مي شنوند و حالا هر دو باهم بوي بنفش تو را نفس مي كشند .

خدايا كجا باز بيابم تو را ، الهي وصل تو كجاي ديار ناكجا اباد است ؟ من مهجور به دنبال دردانه ام مي گردم ، يارب از كرم خود  دري به رويم بگشاي ، مهربانم در اين رسم عاشق كشي زمانه ي خراب ، بگذار تا بيابم تو را .

خداي مهربانم راهي به من بنماي كه راه نجاتم از اين بند باشد .

اي يگانه خالق هستي ، جز از ياد تو هر چه بر دل كوچكم است را برچين . خدايا صلح را صدا كن ، مهدي را بخوان كه زمانه خراب است .

مي دانم كه از جرم و معصيت انبوهم ، اما خدايا پيشترآموخته ام ، كه تو خيلي لطيف و مهرباني .

الهي ما را به غير خودت محتاج مكن . الهي دلبستگي امان را از اين فلك اطلس بر گير .

خدايا  من باز آمدم ، مگر غير اين است كه گفتي باز آ ! مگر غير اين است كه فرمودي هرانچه هستي باز آي ! ‌غير از اين است كه گفتي گر كافر و گبر و بت پرستي بازآي ؟  اي صاحب دنيا و دين ، من صد بار توبه شكستم و  آمده ام باز . ببخشايم .

نازنينم كلامت را مي خوانم ، نازنينم تو كلامم را مي شنوي ؟ مي دانم با مني ، در طول همين جاده ، در طول اين كوچه هاي تنگ و تاريك و لب پر شده ، مي دانم مهربانم كه فهميدي ديگر مال خود نيستم و به هم ريخته ام ، از دستم ناراحت مي شوي ؟ خدايا مگر" من"  ، متعلق به" تو" نيستم ؟خدايا مگر" من" ، از" تو" پناه نخواستم ؟ خودم ، روحم ، وجودم ،  عمق چشمانم و همين زندگي خيلي بي چيز و كوچكي كه در يك مشتم جمع مي شود را به تو مي سپارم .

خدايا آرزويم را بپذير ، فقط در ناكجا آبادم ، خدايا من فقط تو را مي خواهم ، آرزويم همين است .

بودنت را فراموش نخواهم كرد ، دوست داشتنت را فراموش نمي كنم ، اي همه ي بزرگي كه در همين وجود كوچكمي ، حضورت را لمس مي كنم ، مي بينم كه حافظ مني  و هر بار زمين مي خورم ، ياريم مي كني .

مي داني از تنهايي چه لذتي مي برم ؟... تو را .... چه لذتي از تو بالاتر اي حق ؟

لذت مي برم كه جز تو هيچ ندارم . لذت مي برم كه وقتي با تو نجوا مي كنم ‌  از اشكهايم هم لذت مي برم ، لذت مي برم كه فقط با تو صفا مي كنم .ممنونم كه غمم دادي تا تو را پيدا كنم . شكرت كه با من همان كردي كه نمي دانستم كه اينقدر مي خواهمش .  لذت مي برم كه هستي، كه مرا تنها نمي گذاري .

خدايا شكرت از اين حس پرستش و از اين فطرت قشنگي كه در دل همه ي مخلوقاتت گذاشته اي .

قول مي دهم ناشكر نباشم ،قول مي دهم جز تو ديگر نخواهم .

شكرت كه دستانم ديگر نمي لرزند ، و هنوز ميزيم و از بوي خوش تو سرشارم و در هواي تو نفس مي كشم .

 


| | ارادت به آ قا در شنبه شانزدهم خرداد 1388;ساعت 6:12 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

تو آمده ای .....دستت را به من بسپار !! بيا !!

 

به دنبال ناکجا آباد

خداي مهربانم شاهدي كه چگونه اين دلم در آسمان عشق تو پرواز مي كند …خدايي كه با بزرگي و عظمتت ، كوچكي و حقارت مرا مي گستراني و هر روز زنده ام مي كني .
امروز روزي است كه روزي مرا به اين دنيا فراخواندي . زندگي اي كه به دست توست ، و من عروسك كوكي اي كه كوكش به دست توست .
من همان عروسك نخي اي كه نخ هايش به دست توست . شايد اگر من به جاي تو بودم ، تا به حال هزاران هزار بار آن نخ ها را رها كرده بودم ، چون بنده اي كه داره در حقت بندگي مي كنه  خيلي پاك نيست ، تو را دلخور مي كنه و دلتو مي سوزونه .
مهربانم من غريبانه در كوچه پس كوچه هاي اين زندگي   ، گريان ، گم شده ام .
خداوندا حال   ديگر   بخوانم ، خداوندا بخواهم .
خدايا به من لطفي كن و ياريم كن ، مددي كن تا در اين مدت اندك عمرم كاري كنم كه در پيشگاه نوراني تو متهم به خودپرستي و يا ناسپاسي نباشم .

خدايا تنها توئي آشنا و راهنمايم ، جسم خسته ام را بين ،‌ رهايم كن از اين بند ، محتاج توام ،‌محتاج مهر تو و دستهاي نوازشگر تو .
مهربانا به من اطمينان بخش كه مرا به حال خود رهايم نمي كني . ياور بزرگ من  ، دورها ، آواي توست كه مرا مي خواند .
خدايا ياريم كن تا هميشه با تو باشم ، نه اينكه تو را بگذارم توي سجاده و هرزگاهي بيام پيش تو !

الهي هميشه به حرفهايم جواب دادي ، خداي من تو هستي ، خداي يگانه اي كه حسين مي پرستدش ، خداي يگانه اي كه يوسف مي خواندش ، خداي من يك نيروي برتره از همه ي چيزايي كه به دست خودش ساخته شده اند ، خداي من كسي است كه هر لحظه در كنار من ،  به من آرامش عطا مي كند .

اي نزديك تر از رگ گردن به من ،‌عقربه ها را مي نگرم ،‌تند و تند دارند مي دوند ،‌و من هنوز لباسي كه جيب هايش از گناه پر است را به تن دارم ! خداي من روزها و هفته ها  رفتند و اكنون من بايد ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها را بشمارم و دانه هاي توي دلم هنوز نشكفته اند ، هنوز غنچه هاي دلم براي تو گل نشده اند ، هنوز سبز نشده اند ،‌ خدايا آفتاب مي خواهند ، آب مي خواهند  ، توي اين راه كه آفتاب را گم كرده ام ، نوري نيست ، آفتابي نيست ، نمي توانم جوانه بزنم ، من ميون راهم ، بيا بيابم ، سرم را به روي زانوهايم نهاده ام و از بي فكري ها مي گريم ،  خدايا بيا كمكم كن ، خدايا بيا تا توي اين بيابان اشتباهي ، بيشتر اشتباه نكنم . خدايا بيا تازه ام كن .

تو آمده ای .....دستت را به من بسپار !! بيا !!

خدایا .. چه سعادتی
خدایا .. چگونه زبان به سپاست بگشایم که امروز در این فضای ملکوتی هستم؟
خدایا .. همه ی خواسته هایم فراموش شده است .. حرفی ندارم .... انگار به تمام آرزوهایم رسیده ام.
خدایا ... چه آرزویی بالاتر از دیدن تو.. یعنی این منم که در خانه ات به رویم باز شده؟
باور نمی کنم ... من در خوابم؟  نه ..   آری ..... باشد خوابش هم شیرین است
خدایا ... من نمی خواهم از این خواب خوش، بیدار بشوم.
خدایا .. زبانم بند آمده است ...
خدایا .. گفته ای دعا کنم.. اما چه بگویم؟
خدایا ..حرفی برای گفتن نگذاشته ای ... من در اوجم .. در ملکوت .. در پرواز .. در عشق و شوریدگی
خدایا .. فقط سپاس و باز هم سپاس . اولین حرفم همین است و آخرین حرفم نیز..
سپاس از اینکه در را گشودی تا  این بنده ی جاهلت را شرمنده تر کنی .
سپاس از اینکه  روح پلید مرا در این فضای عطرآگین پذیرفتی .
سپاس برای همه چیز ، برای قهرت ،برای آشتی ات ، برای میهمانی ات ،برای چشمکت و ... برای لبخندت
سپاس از اینکه راهم دادی..  نه .. نه  ....  بیشتر.. در باز کردی .. آری خدای عزیز.. می دانم مرا داری
خدای عزیز .. می خواهم من هم داشته باشمت و برای همیشه از بوی خوش تو سرشار .


| | ارادت به آ قا در یکشنبه سوم خرداد 1388;ساعت 10:58 قبل از ظهر; توسط طاهره ;