تبليغاتX
:: باران کویر ::

i:\h\1234.swf

"آرزو " های من و قاصدک دل من که پر می زند !

اين رهي نيست كه از خاطره اش ياد كني
اين سفر همره تاريخ به جا مي ماند
  

به دنبال ناکجاآباد


خدایا امشب اگر پر از بغضم مواخذه ام کن  و بامن همان کن که در خور آنم  .

خدایا ببخش که جانم می سوزد  و از سوختن لذت می برد   ببخش که هر جمعه با یاری خیالی به جمکرانت رو می کنم و دل را خوش .

بارالها دستانم را بگیر که هنوز از همان زمستان سرد هم سردتر است  " کمکم کن که با ناله های بی صدایم جز تو را نمی خواهم .

خدایا بیا و جانم را بگیر " و مرا به عشق راستین نزدیک بگردان.

خدایا ببخش بر من که سرگردانی ام را هیچ وقت به این بزرگی نیافته بودم  بر من ببخش که هر شب سیل اشک بر بسترم روان است.

خدایا آرزویم این است که اندوه چشمم را از هر دل و چشمی مخفی نگه داری .

خدایا انسانهای زیادی آمدند . به درد دل من گوش سپردند   لیکن یاریم کن تا دلی برای دل سوخته ام نسوزد و آرزوهای مرده ام را برایم آرزو نکند  که می دانم بد دردی است .

 پروردگار نازنینم  از نگاههای سنگینی که روز و شب به دوش میکشم رهایم کن.

خدایا عشق لابه لای نیایشهای کوچکم را بپذیر و مرا از سر و صدای بین آدمها خلاص کن . رهایم کن که خیلی خسته ام ای خدا .

مهربانم امروز که بیشتر از هر روزی به مرز خستگی و فراتر از آن رسیده ام تو را به عظمتت قسم می دهم که دشمنانم را خشنود گردانی و مرا نجات .

خدایا آرزو دارم که  بر بندگان خود رحم کنی و گاهی من درمانده را از عشق خودت خشنود  .

خدایا عبادات ناقص مرا بپذیر و همیشه به یادم بسپار که آنها را از طمع بهشت نگویم و جز برای رسیدن به تو عاشق نباشم .

خدایا فراموشم مکن و به من و شکوه های حقیرم  گوش بسپار .

خدایا اگر روزم به گریه است و شب نیز نیست آسایشی برای من ببخشم .

تو تنها کسی بودی که هر وقت خواستمش بود  ،  هروقت صدایش کردم  صدایم کرد . باز هم بمان .

 بارخدایا از من دوری مکن که حس میکنم باز هم مصیبت نزدیک است و می دانم که یاری رسی جز تو برای من نیست .

خدایا به یاریم بشتاب و جانم را از زخم و زندگی ام را از دنیا بستان. خدایا زندگی ام را از دنیا بستان .

خدایا مرا از دل سوختگی ها  و  این همه سر و صدا نجات بده ... آرزویم را بده  .

میدان که  تو به من پاسخ میدهی !

خدایا قدرتم بده تا همیشه با هدیه ای که تو را خوشحال میکند به درگاه باشکوه و نیرومند تو وارد شوم.

خدایا قدرتم عطا کن تا صبور باشم ...صبورتر از همیشه . صبورتر..هنوزم  صبورتر .

خدایا خانه دلم  سرد و تاریک است . نگذار چیزی یا کسی مرا از تو دور کند  . خدایا من قدرشناسم  تو هم مرا با همین کوچکی ام بپذیر .

خدایا همه رفته اند و می بینی به جز تو به کسی خراب نمی شوم . دستانم را بگیر .

پروردگارا قربانی شدن هم زیبا بود  اما  خدایا کمکم کن بار دیگر به خاطر تو قربانی شوم که دیگر طاقتم نیست .

خدایا به شرافت و آبرویم قسم دیگر در این گود سیاه و تنگ به جست و جوی گوهری آسمانی نخواهم بود   تنها تو را می خواهم . بیا   منتظرت هستم .

خدایا ........ .

خدایا نگذار با دست آدمیان خورد و نابود شوم  .  بگذار به دست تو آواره شوم . بسوزم . بمیرم . تنها برای تو و عشق پاک تو .

خداوندا به  حرفایی گوش بسپار که آدم های دنیوی حاظر به شنیدنشان نشدند . نگذار ببازم ..کمکم کن فقط برای تو بسوزم .

خدایا کمکم کن استوار باشم .

پروردگارم پناه تن بی پناهم باش .پناهم باش ای خدای مهربان .

خدایا پاک نگهم دار تا بتوانم با رویی گشاده به سویت آیم .

هیچ هستم و بودم . خدایا جز تو چیزی نمی خواهم   نخواستن چیز زیادی است ؟ کمکم کن باز هم نخواهم جز تو را .

خدایا  نخواستن دنیارا از تو می خواهم . طلاق دنیا را می خواهم . سیرم خداوندا .  بیا که دارم می سوزم .

خدایا خوشبخت کن تمام مردان و زنانی را که با نامت پا به زندگی گذاشته اند  .

خدایا سپاسگذارم از تویی که باعث شدی بدانم و باور کنم که بی تو هیچم ...هیچ .
 
خدای مهربانم دوست دارم بسوزم و با هر شعله ای که تو را به یادم می آورد  ناله کنم .

خدایا عشق به تو یعنی به سویت دست بلند کردن و با ناله از تو خودت را خواستن .

 خداوندا شادش گردان .

بغضی ناخواسته راه گلویم را انگار می بندد  درست نزدیک همین رگ گردنم .

خدایا میی گویند همیشه بالاتر از هر انسانی ، انسان بالاتری وجود دارد کمک کن همه به بالاترین انسانها برسند  .

خدایا! من یک مسلمان هستم، دوست دارم با تو باشم ، دوست دارم پیرو عترت رسول تو باشم ، دوست دارم چارچوبه فکرم را از تو بگیرم تا در فهم نظام تو ورود صحیحی داشته باشم؛ نمی‌خواهم برای خود خیال‌بافی کنم تا با ذهنیّت ساخته خود به جهان خدایی تو وارد شوم، زیرا در آن صورت ذهنیّت من یک چیز است و نظام تو در عالم چیزی دیگر.

خدایا! دوست دارم از منظر تو ببینم، تا ببینم آنطور که تو می‌بینی. دوست دارم خواست خود را کنار بزنم تا خواست تو در من جاری باشد و بخواهم آنچه را که تو بخواهی.


 بارالها کمک کن به عروسك كوكي هایی که  مي خواهند كه دوباره متولد شوند. عروسک هایی که نمی خواهند گذشته ی زیبایشان را به دست بی محبت" روزگار فراموشی " دهند ، عروسک هایی که می خواهند دنیا را بدون این رنگ و لعاب ها ببینند . همين..!اين چيز زيادي است ؟

خدایا آرزویمان همین است که اگر روزي به جائي رسيديم  از خاطرامان پاک نشود كه از كجا شروع كرديم!


| | ارادت به آ قا در دوشنبه هشتم تیر 1388;ساعت 1:34 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

خلوت با خدا

الهی! چه عزتی فراتر از این که بنده ی تو باشم ؟ و چه فخری بالاتر از این که « تو » خدای من باشی؟ تو آنگونه خدایی هستی که من دوست دارم ، پس از من آن بنده ای را بساز که تو دوست داری !

به دنبال ناکجا آباد 

 يگانه معبود من ، اي همه عزت من ، مهربان من ، يار من ، شوكت و جلال من ، پادشاه عالمم ، كه جز براي تو نمي گويم ، من نمي نويسم تا كسي بر من رحمي كند ، بلكه مي نويسم تا قلب سوخته ام را تسكين دهد و آتشفشاني كه در درونم برپاست را خاموش كند  . الهي دستان مهربان و گرمت را بر شانه هايم حس مي كنم ، تو را دوست دارم كه تا به من قدرت دادي كه انچه در دل دارم را مثل دانه هاي شفاف انار بر روي صفحات كاغذي و غير كاغذي سرازير كنم .

 مهربانا شكرت كه به من قدرتي عطا فرمودي تا در اوج تنهايي ، هنگامي كه دست بر رگ گردن به خواب مي رفتم  با تو حرف مي زدم و نوازشت مي كردم و اكنون همان حرفها را مي نگارم .

خاطرت هست ؟ هرگاه كه بدي از من سر مي زد ؟ جرات نگاه بالا كردن و التماست كردن را هم نداشتم ، چرا كه بزرگي و كرم و بخشش تو بود كه قرار بود دوباره مرا ذليل و ناچيز گرداند .

غمخوارم ، اينها را نمي گويم كه بر اينها و آنهاي دنيا يا بر هركسي منتي بگذارم ،‌بلكه اين آني كه مي خواند بر من منت گذاشته است و درد درونم را تقبل كرده است . جايي است در دل من كه قلب از دردي كهنه مي سوزد ، اشك ناخودآگاه جاري مي شود ، وجودم هماني است كه خاكسترش هر روز بر باد مي رود و اين من درون من است كه سخن مي گويد .

پادشاه من توئي ،‌تو دمادم مراقب مني  ، گاهي كه به فكري  فرو مي روم كه صلاحم را در آن نمي بيني ، نگاه سنگينت را مي بينم  و كوچكي و ناچيزي خودم را .

خدايا تو آنقدر به من لطف كرده اي ، به من آنقدر رحمت كرده اي و مرا انچنان مورد عنايت خودت قرار داده اي كه من از وجود كوچك خود شرمسارم . من شرم مي كنم كه در مقابلت بايستم  و ... .

خداوندا! تو ار شكر مي گويم كه به من درد و غم دادي و بعد از ان درك ان دردها را به من عطا فرموده اي .

مهربانا ! شكرت كه جانم را به آتش غم سوزاندي و قلب زخمي ام را براي دنيا دنيا آخرش ، داغدار كردي ، شكرت كه دلم را سوختي خدايا .  شكستي اش   شكرت ! تا فقط اين دلم جايي براي خودت باشد .

خدايا خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا بي‏نياز گرداندي ، تا از هيچ‏كس و هيچ‏ چيزي در اين وادي  انتظاري نداشته باشم.

خدايا شكرت كه به اميد ناكجا آبادت تمام اين غصه ها را بر جانم سهل نموده اي .

  


| | ارادت به آ قا در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388;ساعت 11:19 قبل از ظهر; توسط طاهره ;

زیباست ! دل کندن از همه چیز !

من كه عقل ناقصم به حكمت پروردگار راه نمي برد ، اگر او مي خواهد اينطور باشد ، پس همين طور خواهد بود .

 

به دنبال ناکجا آباد

 خدايا ، كور دنياي مرا تماشا مي كني ، يك شب ، در ميان تمام اين شب ها در دلم نبودي ،‌شايد هم بودي و از سر حكمت خواستي من بپندارم كه تو نبودي و شايد هم كمرنگت كرده بودم ، اما توي اين عصر ، يك كور عصر ، يك كر عصر ، يك لال ، با همه ي اين بي سر و صداهايي ،  دو كبوتر باهم بر شاخه اي در باغچه نشسته اند و به آسمان نيلگون تو خيره اند .

من نيستم اما انها انگار سرحال و بشاش و خندانند ، چرا كه لال هاي اين دنيا را مي فهمند ، كور ها را مي بينند و كرها را مي شنوند و حالا هر دو باهم بوي بنفش تو را نفس مي كشند .

خدايا كجا باز بيابم تو را ، الهي وصل تو كجاي ديار ناكجا اباد است ؟ من مهجور به دنبال دردانه ام مي گردم ، يارب از كرم خود  دري به رويم بگشاي ، مهربانم در اين رسم عاشق كشي زمانه ي خراب ، بگذار تا بيابم تو را .

خداي مهربانم راهي به من بنماي كه راه نجاتم از اين بند باشد .

اي يگانه خالق هستي ، جز از ياد تو هر چه بر دل كوچكم است را برچين . خدايا صلح را صدا كن ، مهدي را بخوان كه زمانه خراب است .

مي دانم كه از جرم و معصيت انبوهم ، اما خدايا پيشترآموخته ام ، كه تو خيلي لطيف و مهرباني .

الهي ما را به غير خودت محتاج مكن . الهي دلبستگي امان را از اين فلك اطلس بر گير .

خدايا  من باز آمدم ، مگر غير اين است كه گفتي باز آ ! مگر غير اين است كه فرمودي هرانچه هستي باز آي ! ‌غير از اين است كه گفتي گر كافر و گبر و بت پرستي بازآي ؟  اي صاحب دنيا و دين ، من صد بار توبه شكستم و  آمده ام باز . ببخشايم .

نازنينم كلامت را مي خوانم ، نازنينم تو كلامم را مي شنوي ؟ مي دانم با مني ، در طول همين جاده ، در طول اين كوچه هاي تنگ و تاريك و لب پر شده ، مي دانم مهربانم كه فهميدي ديگر مال خود نيستم و به هم ريخته ام ، از دستم ناراحت مي شوي ؟ خدايا مگر" من"  ، متعلق به" تو" نيستم ؟خدايا مگر" من" ، از" تو" پناه نخواستم ؟ خودم ، روحم ، وجودم ،  عمق چشمانم و همين زندگي خيلي بي چيز و كوچكي كه در يك مشتم جمع مي شود را به تو مي سپارم .

خدايا آرزويم را بپذير ، فقط در ناكجا آبادم ، خدايا من فقط تو را مي خواهم ، آرزويم همين است .

بودنت را فراموش نخواهم كرد ، دوست داشتنت را فراموش نمي كنم ، اي همه ي بزرگي كه در همين وجود كوچكمي ، حضورت را لمس مي كنم ، مي بينم كه حافظ مني  و هر بار زمين مي خورم ، ياريم مي كني .

مي داني از تنهايي چه لذتي مي برم ؟... تو را .... چه لذتي از تو بالاتر اي حق ؟

لذت مي برم كه جز تو هيچ ندارم . لذت مي برم كه وقتي با تو نجوا مي كنم ‌  از اشكهايم هم لذت مي برم ، لذت مي برم كه فقط با تو صفا مي كنم .ممنونم كه غمم دادي تا تو را پيدا كنم . شكرت كه با من همان كردي كه نمي دانستم كه اينقدر مي خواهمش .  لذت مي برم كه هستي، كه مرا تنها نمي گذاري .

خدايا شكرت از اين حس پرستش و از اين فطرت قشنگي كه در دل همه ي مخلوقاتت گذاشته اي .

قول مي دهم ناشكر نباشم ،قول مي دهم جز تو ديگر نخواهم .

شكرت كه دستانم ديگر نمي لرزند ، و هنوز ميزيم و از بوي خوش تو سرشارم و در هواي تو نفس مي كشم .

 


| | ارادت به آ قا در شنبه شانزدهم خرداد 1388;ساعت 6:12 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

تو آمده ای .....دستت را به من بسپار !! بيا !!

 

به دنبال ناکجا آباد

خداي مهربانم شاهدي كه چگونه اين دلم در آسمان عشق تو پرواز مي كند …خدايي كه با بزرگي و عظمتت ، كوچكي و حقارت مرا مي گستراني و هر روز زنده ام مي كني .
امروز روزي است كه روزي مرا به اين دنيا فراخواندي . زندگي اي كه به دست توست ، و من عروسك كوكي اي كه كوكش به دست توست .
من همان عروسك نخي اي كه نخ هايش به دست توست . شايد اگر من به جاي تو بودم ، تا به حال هزاران هزار بار آن نخ ها را رها كرده بودم ، چون بنده اي كه داره در حقت بندگي مي كنه  خيلي پاك نيست ، تو را دلخور مي كنه و دلتو مي سوزونه .
مهربانم من غريبانه در كوچه پس كوچه هاي اين زندگي   ، گريان ، گم شده ام .
خداوندا حال   ديگر   بخوانم ، خداوندا بخواهم .
خدايا به من لطفي كن و ياريم كن ، مددي كن تا در اين مدت اندك عمرم كاري كنم كه در پيشگاه نوراني تو متهم به خودپرستي و يا ناسپاسي نباشم .

خدايا تنها توئي آشنا و راهنمايم ، جسم خسته ام را بين ،‌ رهايم كن از اين بند ، محتاج توام ،‌محتاج مهر تو و دستهاي نوازشگر تو .
مهربانا به من اطمينان بخش كه مرا به حال خود رهايم نمي كني . ياور بزرگ من  ، دورها ، آواي توست كه مرا مي خواند .
خدايا ياريم كن تا هميشه با تو باشم ، نه اينكه تو را بگذارم توي سجاده و هرزگاهي بيام پيش تو !

الهي هميشه به حرفهايم جواب دادي ، خداي من تو هستي ، خداي يگانه اي كه حسين مي پرستدش ، خداي يگانه اي كه يوسف مي خواندش ، خداي من يك نيروي برتره از همه ي چيزايي كه به دست خودش ساخته شده اند ، خداي من كسي است كه هر لحظه در كنار من ،  به من آرامش عطا مي كند .

اي نزديك تر از رگ گردن به من ،‌عقربه ها را مي نگرم ،‌تند و تند دارند مي دوند ،‌و من هنوز لباسي كه جيب هايش از گناه پر است را به تن دارم ! خداي من روزها و هفته ها  رفتند و اكنون من بايد ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها را بشمارم و دانه هاي توي دلم هنوز نشكفته اند ، هنوز غنچه هاي دلم براي تو گل نشده اند ، هنوز سبز نشده اند ،‌ خدايا آفتاب مي خواهند ، آب مي خواهند  ، توي اين راه كه آفتاب را گم كرده ام ، نوري نيست ، آفتابي نيست ، نمي توانم جوانه بزنم ، من ميون راهم ، بيا بيابم ، سرم را به روي زانوهايم نهاده ام و از بي فكري ها مي گريم ،  خدايا بيا كمكم كن ، خدايا بيا تا توي اين بيابان اشتباهي ، بيشتر اشتباه نكنم . خدايا بيا تازه ام كن .

تو آمده ای .....دستت را به من بسپار !! بيا !!

خدایا .. چه سعادتی
خدایا .. چگونه زبان به سپاست بگشایم که امروز در این فضای ملکوتی هستم؟
خدایا .. همه ی خواسته هایم فراموش شده است .. حرفی ندارم .... انگار به تمام آرزوهایم رسیده ام.
خدایا ... چه آرزویی بالاتر از دیدن تو.. یعنی این منم که در خانه ات به رویم باز شده؟
باور نمی کنم ... من در خوابم؟  نه ..   آری ..... باشد خوابش هم شیرین است
خدایا ... من نمی خواهم از این خواب خوش، بیدار بشوم.
خدایا .. زبانم بند آمده است ...
خدایا .. گفته ای دعا کنم.. اما چه بگویم؟
خدایا ..حرفی برای گفتن نگذاشته ای ... من در اوجم .. در ملکوت .. در پرواز .. در عشق و شوریدگی
خدایا .. فقط سپاس و باز هم سپاس . اولین حرفم همین است و آخرین حرفم نیز..
سپاس از اینکه در را گشودی تا  این بنده ی جاهلت را شرمنده تر کنی .
سپاس از اینکه  روح پلید مرا در این فضای عطرآگین پذیرفتی .
سپاس برای همه چیز ، برای قهرت ،برای آشتی ات ، برای میهمانی ات ،برای چشمکت و ... برای لبخندت
سپاس از اینکه راهم دادی..  نه .. نه  ....  بیشتر.. در باز کردی .. آری خدای عزیز.. می دانم مرا داری
خدای عزیز .. می خواهم من هم داشته باشمت و برای همیشه از بوی خوش تو سرشار .


| | ارادت به آ قا در یکشنبه سوم خرداد 1388;ساعت 10:58 قبل از ظهر; توسط طاهره ;

خدایا از من بگیر آنچه که تو را از من می گیرد

خدایا از من بگیر آنچه که تو را از من می گیرد  

 

 به دنبال ناکجا آباد

خدايا كاري كن تا  توي زندگيم خودت حكومت كني ، تو پادشاه من باشي تا در بین راه هاي پر پيچ زندگي ام تاريكي ای نباشد .

الهي من ولايت تو را پذيرفته ام ، كمكم كن تا حرفهایم،كارها ، ظاهر و همه زندگي ام  خداپسندانه باشد .

بارالهی از تو ممنونم كه غرش آسمان را بر سرم فرود نمي آوري و با من مدارا مي كني .

اي خداي مهلت دهنده ي بزرگوار به من ياري ده تا به جايي كه تو منتظرم مانده اي در آيم .

بارالها ! تو مي داني و مي بيني كه جهان دارد از بي قراري مي لرزد ، مي بيني كه اين زمستون هاي بي معنويت دنياي ما  از بي بهاري خسته شده ، مهربانم آقا را به داد ما برسان .

مهربانم تو به تمام دعاهايم، به الهم ارزقناهايم ، بي هيچ توقعي جواب داده ای ، مهربانم چقدر شيرين است با تو بودن و براي تو گفتن . نمي توانم چشمانم را باز كنم و باز هم بگویم توبه .

بارخدايا تو خيلي عزيز و كريمي ، خيلي بزرگتر از آني كه منو تحقير كني و  يا دل بشكني ، تو اصلا به روي من نياوردي كه روزي جايي  عهد شكستم .

مهربانم كمكم كن آني باشم كه بايد ، خداوندا آن نيستم كه بايد ، تو همانم كن كه تو از ان خوشنود می شوی .


| | ارادت به آ قا در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388;ساعت 12:25 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

اینجا لاهوتی ترین مکان ناسوت.....

اشکهام ریختن و گفتن من هم می خوام برم  

خدایا خودت که دیدی ! خودت که بهتر می دونی !

دلم میشکنه وقتی می فهمم محکوم به موندنم

 

 به دنبال ناکجا آباد

خداجونم بغض گلومو گرفت وقتی این عکس ها رو امروز می دیدم...یعنی می شه ؟ می شه منم ؟خدای خوبم منم می خوام برم ! یعنی می شه یه روز برا منم کارت دعوت بفرستی ؟

 مهربونم خونه ی عقلم همه شده جای تو ..جای حرفای تو  خداجونم شکرت که گذاشتی به تو ایمان داشته باشم .به خواست تو کاری کنم و به غیر از خواست تو نکنم .

خدايا هر روز كه از خواب پا مي شم و مي بينم تو اين عروسك كوكي را  دوباره كوك كردي ، شكرت مي گويم .

گاهی وقت ها با یه حرف کوچیک چقدر راحت من رو به فکر ميندازي که  چرا بر سر کوچیک اندیشیدنم  اين  بهای سنگین رو پرداخته ام .

مهربونم می شه کاری کرد که تو به من آفرین بگي ؟  اون وقت دیگه آفرین گفتن هیشکی جز خدا به دلم نمی شینه  اون وقت تازه می فهمم که چقدر بچه بودم و چقدر زود از حقیقت به این قشنگی می گذشتم.

قصد دارم آروم باشم و توکل کنم . باید زود دست به کار بشم .  آستینامو بالا بزنم  مي دونم كه  اون وقت من هم می تونم دستای خدا رو ببینم .

مي خوام جوري زندگي كنم که هر وقت به آرزوهام فکر کردم خدا ي مهربونم تو  رو توی مرکز آرزوهام ببینم . باید این جور باشم تا بتونم به دیگرون هم یاد بدم . اگه یه روز نتونستم به دیگران کمک کنم حتمآ  بايد از خودت بپرسم چرا !

شکرت مي کنم و ازت مي خوام تا این نعمت کمک کردن رو بازهم بهم عنایت کني . 

خودمونیم ، اول از همه می رفتم پیش این همه آدم که ازشون هیچی ساخته نیست و التماسشون میکردم که کمکم کنن ! اما وقتی می ديدم دستام از همه جا کوتاهه وقتی دلم از همه مي گرفت ،مي اومدم  و تو تنهایی خودم دنبال کسی می گشتم که از همون اولش با من  و قدم به قدم  همراه من بوده و اصلاگوشاشو سپرده بوده فقط به یک ای خدا گفتن من ناشكر . وقتی اینو يادم مياد همه ی تنم از  شرم مي لرزه  اما ناراحت نيستم  ،خدا هنوزم کنارم نشسته ،  ببین داره دست نوازش روی سرم میکشه . می دونی چرا ؟ می دونی از کجا فهمیدم ؟ تو هم امتحان كن ،  یه نگاه به دل خودت بنداز ! می خواد واسه خدا جون بده .اگه اسمشو به زبون نیاوردی  مهم نیست ،   خدا روح تو رو درک کرده ، روح منو درك كرده  .خدا داره دل تو رو می بوسه آخه به مخلوق خودش افتخار می کنه .

 اولین باره که  حس می کنم خدا همه ی غم ها رو از روی دل کوچیکم برداشته . دوستش دارم ، شکرش مي كنم برای همه ی اون چیزایی که به من داده و نداده . كمك كن بارالها تا این عشقو عاشقونه بپرستم .

اي خدايي كه همیشه از نامه های سربسته ی من هم باخبري .  اي كه اگه قلبم آزرده خاطر بشه خبر داري . می دوني که خراب خدایی توام  و برای این خراب شدن زحمت کشیدم و از لذتهای دروغی گذشتم  ؟ می دوني که دوست دارم لحظه هام بوی خودت رو بده ؟ بوي خدا بده ؟ می دوني ساعتها تو کوچه دلت با کسی نجوا می کردم که فقط اسمشو نمی دونستم ؟  میدوني که حاضرم به خاطرت هر کاری بکنم ؟  می دونم كه مي دوني  شبهایی رو که گونه هام تر و خشک می شدن و هیشکی جز خودت خبر نداشت . 


| | ارادت به آ قا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388;ساعت 12:16 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

خدا لعنت کند کسی را که بناحق بر گونه ای که رسول خدا آن را میبوسید سیلی زد.

خداوند بر پیامبرش فرمود:

ای محمد اگر تو نبودی جهان را خلق نمیکردم و اگر علی نبود ترا خلق نمیکردم و اگر فاطمه نبود شما راخلق نمیکردم.

 

به دنبال ناکجا آباد

ديشب رفته بودم فاطميه ، جا هموتون خالي بود ، نمي دونين چي بود . مي خواستم ديشب مي اومدم و مي نوشتم ، پيش خودم مي گفتم ميام و فقط يه كلمه مي نويسم ، بميرم علي واسه دلت ، چقدر سوزوندنش !‌

مي گفت هر كي مي خواد به  خانوم فاطمه بگه  مادر . نمي دونين تا اين حرفو زد چه هياهويي به پا شد . يا فاطمه جونم دوست دارم بيام  پيشت ، مي خوام تو كوچه هاي مكه راه برم و زار بزنم .

واي از اون روزي كه نفست به شماره افتاده بود ....تند تند نفس مي زدي ، زينب داري ميبيني ؟ گريه نكن ! فاطمه تو كه بال و پرت شكسته چه جوري مي خواي پرواز كني ؟ بابا علي يه كاري كن !!

بچه هاي علي ميان و مي شينين دور مادر و خيره خيره بهش نگاه مي كنن !‌ مادر خوابه ؟ هر كدومشون كنج ديوار  زانوي غم بغل كردن و يه نگاه مادر ...يه نگاه به بابا ... .

خدا جونم روزگار با فاطمه ي ما چه كرد ؟‌ فاطمه بچه داره ...دختر سه ساله داره .... چرا داره زير لب آرزوي مرگ مي كنه ؟

خدا جونم من خونه ي مولا رفتم ، اما اونجا كه كوفه بود ..... خونه ي بي بي مدينه است . تو اون حجره هاي كوچيك بچه ها دور مادرو گرفتن و دارن گريه مي كنن .

خداجونم چرا فضه و اسما ء  اينقدر ميان از بچه ها مي خوان غذا بخورن .....اونا نميرن غذا بخورن ؟

فضه میگه آخه بچه ها با غذا نخوردن كه چيزي درست نمي شه ! ضعيف مي شين ! بياين !

مي دوني بچه ها چي جوابشونو دادن ؟ گفتن فضه ما تا مادر نياد غذا نمي خوريم !  آخه فضه نمي بيني مادرم داره از دستمون مي ره ؟ نمي بيني مادرم چشاش ديگه باز نمي شه ؟

مادر مي خواي تنهامون بذاري ؟ مادر ؟

علی میگه  فاطمه منو مي خواي تو اين غربت و تنهايي جام بذاري ؟ خانومم  فاطمه ؟

فاطمه شرمنده ي توام .فاطمه مي شه يه بار ديگه بخندي ؟ فاطمه ببين دلم شكسته  .. نرو !

من چیزی نمی تونم بگم ...احساس میکنم این اولین باره که حرفامو ُ همه رو فراموش کردم .

 

خدا لعنت کند کسی را که بناحق بر گونه ای که رسول خدا آن را میبوسید سیلی زد.

 اللهم العن اول ظلم حق محمد وال محمد و آخره و تابعه وشیعته

 


| | ارادت به آ قا در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388;ساعت 4:14 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

خود را به خدا سپرده ام

خدای تو دارای امرزش و رحمت است و اگر خواهد تا خلق را بکردارشان مواخذه کند همانا در عذاب شان شتاب نماید اما برای ان عذاب وقتی معینی است که از ان هرگز پناه و گریزگاهی نخواهند یافت

   (( ایه ی 58 سوره ی کهف ))

به دنبال ناکجا آباد

سلام خداي مهربون و همراه هميشگي من

خيلي وقته مي خوام واست بنويسم ، اما اين روزمرگي هاي مادي ! دنبال يه فرصت خوب بودم ، غروب و تنهايي و من و تو . دلم گرفته بود و مطمئن بودم درمونش فقط توئي و بس . تو خودت خوب مي دوني هرقت واست مي نويسم و واست حرف مي زنم و با تو دردو دل مي كنم چقدر آروم مي شم . آخه تو اين دنيا فقط توئي كه به اين حرفها و حرف و حديثا ي من با تموم وجود گوش مي دي .

مهربونم تو درمون مني و درمون خيلي ها ، وقتي مي ام و مي نويسم سبك مي شم ، مي دونم كه تو منو درك مي كني و قبل از اينكه حرفي بزنم ، مي دوني چي مي خوام بگم ، اما وقتي اينجام واژه ها ناخودآگاه بيشتر و  بيشتر مي شن !

الهي ، ازت مي خوام اين موج هاي ناپيدار و پليدي كه انديشه ام را متزلزل مي كنه را از من دور كني .

خداجونم دستم را بگير كه هنوز هم به سويت دراز است ، مهربانم دلتنگي هاي شانه هاي لاغرم را بگير ... .

مهربونم كاري كن تا هميشه مثل اين غروب بوي تو را از وجود تو استشمام كنم .

اي فرمانرواي عالم ،‌تاج بندگي ام را ببين ! تسبيح يادت را ببين ! سري كه به سوي قلبم خم شده است را ببين ! مي پذيرم . تو هم را بپذير .

دست نوازشگرت را بر بازوي سرد و لاغر خود حس مي كنم . من عاشق خنده ي كوچك معصوما نه اي هستم كه تو بر لبانم خلق مي كني . تو هم باش .

خدا جونم شكرت ، خيلي وقته بدون آرزو هاي مادي و دنيوي خواب مي شوم ، من از دارو درخت و گل و دشت و دريا سيرابم و انها را جز تو و قدرت تو نمي بينم .

الهي ، روزهاي سرد و ابري ديگر برايم دلتنگ كننده نيست ، انگشتانم كه سرد مي شوند تو گرمشون مي كني ... ميدونم تو هميشه با مني .

مي خوام اماده باشم هميشه ، من بنده ي توام  و تو ارباب من ، حق داري هرآنچه از من خواهي را بگيري ،‌خداوندا هر چه خواهي كن ، چشمم ؟ گوشم ؟ پا يا دستانم ؟ جونم ؟ من متعلق به كيم ؟ من بنده ي توام ، اين سلطنت توست و تو فرمانرواي اين عالمي ، هرانچه خواهي كن ! باكي ندارم چرا كه وصال ............ .

مي بيني كه قصرهاي يخي اي كه تو ذهن داشتم رو همه آب كرده ام . آرزوهاي پوچ و فقط به درد من خور رو مثل آب توي جويبارها آب كردم و رهاشون كردم ،‌ از همه ي اون چيزايي كه دوست داشتم دست كشيدم ، و تنها چيزايي رو نگه داشتم كه من رو به ياد تو مي ندازن .

خوشبختي خونه ي بزرگ نيست ، خوشبختي ماشين اخرين مدل نيست ، خوشبختي پول نيست ، اونايي كه يه زماني من تو روياهام ساخته بودم خوشبختي نيست ، اون روزا و شبايي كه من به يادشون مي آوردم خوشبختي نيست ، خوشبختي عطر و سيب سرخ و ترانه ي دلتنگي ها نيست . خوشبختي اونيه كه هيچ وقت نخواستيمش ، خوشبختي اونيه كه به دشواري پيداش كرديم اما خوشبختي اوني است كه گوش به زنگ ما نشسته ، خدايي كه منتظر رفتن ماست به طرفش .

خوشبختي خداي وفادار و زيبا و شيدا و مهربوني است كه منتظر صداي ماست .

 


| | ارادت به آ قا در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388;ساعت 7:42 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

تماشايي ترين تصوير دنيا بيا .

می توانی تو به من ،زندگانی بخشی

یا بگیری از من ،آنچه را می بخشی

 

به دنبال ناکجا آباد

خداي خوبم بزرگ شدم، خيلي بزرگ ، آقامون كه نيومده هنوز !

مي دونم اون پشت و پناه همه ي ما بيكسان مياد ، اون كه طلبكار همه ي ماهاست مياد . مي بيني هر كي يه گوشه اي داره واسه اومدنش مي خونه و زار مي زنه .

خداجونم اگه مث بچه گي ها پاك بوديم همه ، حتما خيلي زود مي اومد نه ؟ دلم براش پر مي كشه ، مي خوام زيارتش كنم ، اما چه جوري؟ مني كه اون دل پاك بچه گي هامو با يه دل سياه عوض كردم ؟

آره ، آدمها وقتي بزرگ مي شن  ديگه خجالت مي كشن براي پرنده ها دست تكون بدن ، ديگه وقتي بارون مياد خجالت مي كشن بي چتر برن زير بارون .

 خداي رئوف من ادما ديگه خجالت مي كشن مث بچه گي ها  دستاشونو بكشن روي ديوار و راه برن .

ديگه خجالت مي كشن واسه بچه گربه هاي تنهاي كنج كوچه ناراحت بشن ، آخه فكر مي كنن قراره ابروشون بره .

اما خودمون هم خوب مي دونيم كه تو دلامون چي مي گذره ، يه عالمه دلشوره !

ديگه اون ادما واسه دلتنگي اسمونا گريه نمي كنن ، نمي دونن مگه ؟ نمي دونن مگه اسمون هم واسه آقامون دلتنگه . آقا  مهدي  تو رو خدا از خودش بخواه ، بهت اجازه بده بياي و از اين همه ظاهر سازي ها رهامون كن .

آقا بيا نذار زائراي حسيني تو  بكشن ، آقا بيا نذار دور بقيع غريب و تاريكو حصار بكشن ، من هنوز ارزو داشتم ، مي خوام برم و .. .

مهدي جانم بيا سيم هاي خاردار دور قلبهامونو باز كن ، بيا به اين آدما بگو كه هر چيز كه تو دنياي خدا موجوديت داره ميگه : شكرا شكرا . بيا واسه هممون فاتحه بخون  تا  دوباره زنده شيم .

گل خوشبوي خدا بيا مي خوايم لبخندتو ببينيم ، صورت مثل ماهتو ببينيم ، آقا جونم خيلي دلم شكسته  بيا مي خوام پيشت درد و دل كنم .

يعني مي شه ؟

اقاي مهربونم خيلي وقته چشماتو و نگاهشونو به زندگيم گم كردم ، خيلي وقته دستهامو يه جايي جا گذاشتم و رو به آسمون نبردم ، نكنه همين روزا منو به خاك بدن ، در حالي كه كوله باري پر از معصيت دارم ؟

آخه خيلي بزرگ شدم و قد كشيدم . نكنه دير بشه ؟

.

.

.

 تماشايي ترين تصوير دنيا  بيا .


| | ارادت به آ قا در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388;ساعت 6:9 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

نيازمند توام

تازه فهميدم خدايم اين خداست ، اين خداي مهربان و آشناست

دوستي از من به من نزديك تر، از رگ گردن به من نزديك تر

به دنبال ناکجا آباد

اي يكتاي بي همتايم ، اي خداي قيوم و تواناي من، اي شنوا بر همه عالم ، اي بينا بر همه چيز ،‌الهي  هر چه كه دارم ، از تو بوده و همه هديه هاي تو و عزيز تو حسين بوده ،  امسال را با رفتن به حرم حضرت معمصومه (س)، جمكران ، ديدن ضريح جديد امام حسين(ع) و گرفتن جايزه ي كربلايي كه تو و امام حسين (ع) براي اين بيخود شده از راه و اين انسان ضعيف  مهر زده بودين ، شروع كردم .

 

خيلي وقت بود قم نرفته بودم ، خيلي خوب بود ، يه ديروز اندازه ي هزار روز و هزار راه نرفته   رفتم و آموختم .

مهربان خدایم  تو مثل هميشه  داروي دلم بودي و همراه او بودي .

 حرم حضرت معصومه (س) و اون سكوت و مكان روحاني و پاك  بيش از هر چيز مرا به ياد حرم امام رضايم انداخت .... . جايي كه هيج جايي مثل اون نبود . به ياد روزهايي افتادم كه خداوندا تو بودي و من نبودم ، من شنود بودم و تو ! تو نبودي . من مي خنديدم و تو مي گريستي . من غافل بودم و تو داشتي به خاطر من ميون هق هق صدايم مي زدي .

جمكران و اون حس غريب ، همون حسي كه قابل توصيف نيست ، جمكران و نماز جماعت ظهري كه شايد .....شايد .....شايد تو امام ان باشي ! تو ، آري تو ، هماني كه خيلي ها منتظر اومدنتن ، تو اي گل خوشبوي نرگس ، تويي كه .....  .

ديروز ! ! موقع خوندن دعا واسه سلامتيت ، يخ كرده بودم و احساس مي كردم داري همه ي اون نماز خونايي كه دعاي سلامتيتو را دارن فرياد مي زنن رو تماشا مي كني ، بغض شكسته ام ميون دعا نذاشت كه منم داد بزنم . خدايا تو رو به بزرگي خودش قسم ، بسه انتظار . اللهم عجل لوليك الفرج .

كاش همين غروب روز جمعه مي اومدي . كاش مي تونستم امروز هم كنار شما باشم آقاي دلسوخته ام . يادته گفتم وقتي بيام غم هاي دلمو برات مي گم اما اگه تو بياي همه غمهام مي رن   اي گل خوب خدا .

عزيز مهربانم  اي خداي خوبم ، تو در كمال مهرباني محتاج به من نيستي اما من هميشه در هر حالي كه باشم به تو محتاجم ، تو آرزومند اين حقير گنه كار نيستي اما من چه بگويم ؟ مني كه هر روز و هميشه دارم صدات مي كنم و همش ازت اينو مي خوام ...اونو مي خوام و در قبالش با كاراي نا خوشايندم آزارت مي دم ..... . اي خدايي كه كمال سبحاني ، هر چه به ما دادي را براي ما شايسته وار نگه بدار . اي خدايي كه در همين نزديكي هايي  ، اي تو كه نزديكتر از جاني ، اي تو كه از رگ گردن هم به ما نزديكتري  نيازمند توام ، نيازمند اينكه قطره اي از محبتت را به دلم چكاني  و مرا زير بال و پر خودت باقي نگاه داري .

اي سزاوار كرم ، اي يار بي پناهان ،‌شكر تو را هيچ كس نمي تواند كه به جاي آورد ، خداوندا به من كمك كن تا روزي  پريشان و سرگردان نشوم .

                                                                                                                       الهی آمین


| | ارادت به آ قا در جمعه چهارم اردیبهشت 1388;ساعت 5:57 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

خدايا شادي هاي بي توام ، همه اندوه شده

در بارگه جلالت اي عذر پذير...در ياب كه من آمده ام زار و حقير

اي از تو همه رحمت است و از من تقصير...من هيچ نيم ، همه توئي ، دستم گير

به دنبال ناكجا آباد

سلام اي خدايي كه مني را كه از اين دور حرف مي زنم را در همين نزديكي رگ گردن مي شنوي ..

اي كه من باعث نزديكترين زخمت هستم و تو را بي مرهم گذاشته ام ، كمكم كن !

من كورم اما تو كه مي بيني ام ، به كمكم بيا اي خالق بزرگ !

اي خداي حكيم كه هيچ كارت بيهوده و عبث نيست ياريم كن !

مي دانم كه من تنها عكسي هستم از آن وجود واحد مطلق بي قيد وشرط عزيز تو ، و اصل تو هستي ، تويي كه اون بيرون پاك منتظرم ايستاده اي ، دستانم را بگير تا به تو بپيوندم .

دنياي من درست مثل همان غار است ، غاري كه تاريك است و اطرافش همه پوشيده از سنگ و تاريكي ، فقط روزنه اي است پيدا از آن دور ، كه همين روزنه باعث شده تا اين عكس ها بيفته روي پرده ي دنياي من ، عكس هايي كه نامحبتي انسان ها ، فاني بودن دنيا ، سختي هاي دنيوي ، شادي هاي زود گذر و ... را به تصوير مي كشد ، اما اصل باز هم توئي ، توئي كه آن بيرون ايستاده اي ، توئي كه پشت ديواري ، كي مي توانم ببينمت ؟ تنها وقتي كه از اين چهار چوب در بيايم ! كمكم كن به سويت بشتابم .

گفته اند كه دل آينه روي غيب است ، بايد پاك پاك باشد ، تا او را نشان دهد . مهربانم ياريم ده .

بارالها نگذار تا در كهكشانهاي خيالي و ان دوست باطل سير كنم ، من تو را مي خواهم ، دلم را از خودت پر ساز .

خدايا نگاه افقي من به دنيا را از من بگير و نگاه عمودي خودت را بر من ، با بخششت ، افقي ساز ، كه من غرق گناهم .

نازنينم ، به حرمت ذاتي كه خود تو آني ،‌به نام نامت كه راحت جان است ، به حرمت نامي كه فقط خود از ،‌معجزه اش با خبري ، به فريادم برس .

الهي دوستم داشته باش تا دگري را دوست نداشته باشم ، الهي نگاهم كن تا به دگري نگاهي نكنم .

الهي هر چه كوشيدم نشد ، اما وقتي تو آب ريختي  سر كشيدم ، وقتي تو جامه ام دادي  پوشيدم ، خدايا من غلام توام ، گداي توام ، به من كمك كن كه نيازمند ياري توام .

خدايا شادي هاي بي توام ، همه اندوه شده ، يار باوفاي جسماني ام ،  بي تو ، بي وفا شده . خانه ام بي تو  زندان شده ، دلم  بي تو  ويران شده .

الهي ، كسي را كه تو خودت خواندي اش ، نران از درگاهت ، خدايا هر چه خود خواهي كن ، نه هر چه من خواهم .

من فقط تو را مي خواهم چرا كه جز تو ديگر چيزي خواستني نيست .

 


| | ارادت به آ قا در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388;ساعت 9:44 قبل از ظهر; توسط طاهره ;

خدای خوبم من عاشق تنبیه شدن با دستان توام

 خداوندا من از تو فرش ابریشم "برجی پر از دریچه ی آبی "فواره ی پر از آب"رویای بزرگ و محال "نیلوفر یا باران نمیخواهم  من از تو تنها تو را میخواهم .

به دنبال ناکجا آباد

خدایا همیشه در ذهن من حک کن تا اگر خواستم به سوی گناهی قدم بردارم بدانم که در حال انتخاب کردن بین تو و سلاحی در مقابل توام .


خداوندا در بستر شعله های سنگین نومیدی " در بستر تنگ دنیا " در بستر خشونتهای دلتنگی هایم تنها نام بزرگ تو در ذهن کوچک من میدرخشد . 


پروردگارا جسارت و شجاعت   عشق و محبتی که انسانها آن را از تو دور می پندارند  همه تو را به یاد من می آورند .


مهربانم فصلهای زیبایت  بهار سرافراز  تابستان داغ کویر  پاییز شکننده  زمستان سپید همه برایم زیبایی و رحمت تو را میخوانند .


معبودا من از پاییزی که نتوانست حق مترسک را از عروسک های مزرعه دار بگیرد تیره دل نشده ام چون میدانم که پاییز هم مثل مترسک مظلوم و شکننده بود .


بارالها همیشه عاشق تو می مانم چون در یقینم از اینکه راه من و تو را کسی نخواهد توانست جدا کند   من در یقینم از اینکه میدانم روزی به سوی تو پر خواهم زد .



خدایم من از تو تنها سجاده ای میخواهم تا همیشه سر به درگاهت بگذارم و همچون دودی بنفش رنگ به آسمانت برخیزم .


پروردگارم من خراب دیوار خاکستری رنگ سحرگاه توام  سحرگاهی که اجازه دادی هر صبح با باز شدن چشمانم به یاد آسمانی بر پهنه ی آرزویم شرم کنم .


خوبم گوش بسپار به حرفهایم و مرا ببخش هنگامی که تو از من ماه بودن را میخواستی من سایه ی ابر بر سر انسانها در این کویر بودم .

 
معبودم مرا سرزنش نکن اگر از آدم بودن سیر شدم و کفتری تنها در ویرانه ای شدم و به درد دل کرکسهایی گوش دادم تا به آنها پناه دادن را یاد بدهم اما افسوس.......


خدایا مرا نکوهش نکن اگر از اینجا ماندن سیرم و آهویی تنها میان کویری دویدم تا به گرگ ها مهربان بودن را بیاموزم .


پروردگارا مرا بازخواست نکن اگر مترسک شدم تا در خلوتم به دنبال کارهای نیک و بدم بگردم و تنها از گنجشکهایی که از من گریزان بودند اعتماد نکردن را بیاموزم . مرا ببخش اگر برای خودم مترسک بودم و برای دیگران سایه .


خداوندا تو را شکر میگویم که اجازه دادی زندگی کنم و در این راه یاران ناشناخته ام را بشناسم   تنها کوچکترین پندت این بود که حتی به کرکسهایی که از من روی گردانند هم عشق بورزم .


خالقم من  کلاغ ها  کرکس ها  مترسک ها گرگ ها جغد ها خفاش ها زاغ ها و زنجیرها را دوست دارم چون از هر یک تجربه ای به کوله بارم افزودم و اکنون در پی عمل هستم .


همراهم دنیای عظیم تو چهاردیواری نیست  زندان نیست  دنیا راهی است که من دست در دستان تو در حال گذرم و در اطرافم هر روز دنیایی نو می بینم و از این خوشحالم اگر هیچ کس در این راه همسفر نبود تو خواهی ماند با من . کمکم کن من هم بمانم .


نازنینم من نیمه های شب عشق هیچ کسی را جز تو با خودم بازگو نخواهم کرد  خداوندا کیفرم نکن که بیش از تو در دنیای خودم نمی یابم .


پروردگارم دستانم را به تو میسپارم خستگی ها را آموخته است  هدیه ای به دستانم بده که به سویت پر از نیازند . هدیه ای بده که تو اول و آخر خوشنود باشی . هدیه ای که سوزش شانه هایم را کم نکند . هدیه ای به من عطا کن تا دلم باز هم بسوزد  .

 خدای خوبم من عاشق تنبیه شدن با دستان توام


| | ارادت به آ قا در سه شنبه یازدهم فروردین 1388;ساعت 9:34 قبل از ظهر; توسط طاهره ;

خدایا همچنان منتظرم تا عید واقعی ام فرا رسد و اون روز ، روز لقاء معبود یگانه و دیدار یارم است .

سال نو بر همه مبارک  

به دنبال ناکجا آباد

نمی شه ماهی ای که امشب واسه شب عید می خریم ، شب عید بعد رو ببینه ؟ نمی شه  که سبزه ی روز سیزده به در ، در به در نشه ؟ نمی شه که این بهارا تا زمستونای بعدی بمونه ؟ نمی شه اتفاقات بدو ندید و نمی شه همیشه گریون نبود ؟

اینجوریه ! زحمت می کشیم ، می خندیم ، گریون می شیم ، نفس می کشیم ، به یاد تموم بوی عطرها و بوی سیب ها و بوی خدا لبخندی پر معنا می زنیم . اگه اسم اینا زندگی باشه ، ما همه داریم زندگی می کنیم . با همه ی تلخی ها و شیرینی هاش همینه ، میره   میاد  و ما تا یه موقع هایی هستیم . اما نه همیشه  !!

حالا هم سال 87 خسته از همه ی این تلخی ها و شیرینی ها و هق هق و قهقه های مردمش ، واسه به آخر رسیدن خودش داره لحظه شماری می کنه . اما ما آدمایی نیستیم که اونچه را که تو این سال و سالهای قبلش به ما گذشت رو فراموش کنیم . از هر کی که بپرسی ، حرف داره از قصه های تلخ تا شیرین این سال ( یکی قبول شدن ...یکی رد شدن از هر دری ، یکی از بوی سیبش ، یکی از خاطره ای که یه عطر به یادش میاره ، یکی از وبلاگی که یه روز یه نفر یه جا بهش هدیه کرده ، یکی از وبلاگی واسه مهدی افتتاح کرده ُ یکی از خاطره ی خداحافظی نکردن یه آشنا دلگیره و یکی دلتنگ صدایی مونده که یکی یه روز یه جا براش می خونده و خیلی چیزای دیگه که تو دل خیلی ها می گذره  ...... ) .

 خدایا من این صبح ها که مهمون ندارم !!

چند روزیه ، این آخرین هفته های اسفند ، صبح ها که از خواب پا می شم ، با اون روی زرد و حیرون زده ام ، حس می کنم عطری آشنا همه ی خونه ی سرد و خاکستری رنگ منو پر کرده ، پنجره ها را باز کردم ، همه جا اون عطر بود ، درا رو باز کردم ، اومدم توی راهرو ، همه جا رو اون عطر پر کرده بود .

خدایا من که کسی رو جز خودم و تو اینجا ندارم ! این بوی عطر از کیه ؟ انگار کسی عطر آلود خیلی وقته که پشت در . پنجره ی دل من نشسته بوده و من هیچ خبری نداشتم .

دویدم به طرف خیابون ، یه عده با دستای پر می رفتن خونه ، یه مرد مسن سر چهار راه داشت روزنامه می فروخت   نگاش می کردم اما هیشکی تا اون موقع که من دیدم ازش روزنامه ای نخرید ، نمی دونم اصلا اون همه ی روزنامه ای که دستشه رو می تونه تا غروب بفروشه ؟  یکی دیگه توی اوو باغچه ی کوچیک خیابون وایساده و شیلنگ آب دستشه و داره چمن ها رو آب می ده ، راستی اون بو با بوی چمن های آب خورده ی آفتاب زده یکی شده ، اون مرد شیلنگو می ذاره تو دهنشو و آب می خوره و دوباره شروع می کنه به آب دادن ..... نمی دونم چرا وقتی خودمون مجبوریم از اصفهون واسه شهرمون آب بیاریم  اونا از آب شرب واسه چمناشون استفاده می کنن ، اون طرف تر یه بانکه که توش پر آدمه ، مردم چقدر آخر سالها به تکاپو می افتنا .... انگار هیشکی جز من اون بو رو حس نمی کنه ، یه دختر کوچولو از کنارم گذشت ، یه تنگ ماهی خریده بود و چشاشو دوخته بود به رقص اون ماهی کوچولو ، یه پسر بچه ی کوچولوی دیگه ای رو دیدم که داشت نق می زد که پیرهنم چرا رنگش سفیده و من قرمز شو می خواستم ...م دونین چرا نق می زنه ؟ اونا اگه می دونستن بچه های هستن که وقتی بابا مامان می خواستن براش لباس بخرن ، یه پیرهن گشاد و بزرگتر ، یه کفش بزرگتر براشون می خریدن و می گفتن آخه شماها دارین قد می کشین ، نمی شه که هر سال برات کفش بخریم ، نمی شه که هر سال لباس بخری ، و در عوض مداد رنگی هاشون ، تیله هاشون ، عروسکاشون و سکه های عیدیشون کوچیک تر و تنگ تر می شد ، آخه همه ارزرون ترن . حالا هم نق می زنی ؟ اون پسر کوچولو که لباس سفید تنش بود ، یهو چشاش تو چشای متفکر من افتاد و با یه شرم خاص ، ساکت شد و به مامانش لبخند زد و .... .

من خیابونا رو همین جور می رفتم تا به صاحب اون بو برسم ، از دور مادری رو دیدم که با یه شاخه گل یاس می رفت پیش شهیدش ، عید واسه اونا که دور از هفت سین ماهان هم عیده ، همون عید اما نه ، خیلی خشگل تر از عید ماس .  اون مادر دلشکسته داره آواز می خونه و با سوز آوازش گریه می کنه ، مدام اسم پسر رشیدشو می بره و می گه یا حسین ! منو ببر پیش حسینم ، کمی آجیل مشکل گشا کنارش گذاشته که می گه مادر ببین برا خودمون نتونستم آجیل بخرم اما برا تو آجیل مشکل گشا آوردم ، ببین دستام داره می لرزه مادر ، پاشو ، ببین از اون وقت که تو نیستی دیگه سبزه نکاشتم ، ببین مادر دیگه لباس نو نخریدم ، پاشو ببین از وقتی تو نیستی دیگه عیدی ندارم ، ببین تو نیستی دیگه کسی نیس که چادر نمازمو بو کنه !

 بو ! آره بو هنوز میاد !!

ببین مادر فدات بشه ، از وقتی که تو نیستی ابرهای تو آسمونو همه رو به شکل قامت تو می بینم ، همیشه  وقتی می خوام سفره پهن کنم ، یه بشقاب هم واسه جای خالی سبزت می ذارم  .... .

مادر همون جور که اشک می ریخت گفت بخند مادر ، بخند عید شده ، اومدم دور و برتو جارو بزنم ، عید شده ، قربون چشمای پاکت بشم    ،     بخند .

نبود ، دلم سوخت ، واسه خودم بیشتر که مث اونا نیستم ، اگه پسرش بود ، چادر نمازشو بو می کرد ، اونقدر بو می کرد که نخ نخ می شد ، نبود ، تو غربت بود ، سیب سرخ اون مادر گریون تلخ در اومده بود ، مادر چراغش اونجا می سوخت ، یاس ها تو رنگ مهتابی نزدیک خاک شهید سبز شده بود ، مادر نگاهشو برگردوند و چشماش که به من افتاد ، زود اشکاشو پاک کرد و تا اومد بهم آجیل مشکل گشا تعارف کنه ، با یه عالم اشک که پهنای صورتمو گرفته بود برگشتم و دنبال بوی عطر بودم . این بوی عطر کیه ؟

برگشتم توی اتاق ، اونجا بوی عطر بیشتر بود ، در کمد رو که باز کردم بوی عطر چنان به سر و صورتم خورد که چشمام پر از اشک شد ، شیشه ی عطری اونجا بود که من به دنبال بوی اون همه ی شهرو گشتم و عیدهای زیادی رو دیدم و آخر من هم بی عید شدم ، عطری که خیلی وقته دست نخورده مونده  و  یادگار یه زخم کهنه بود ، همون جا پای در باز کمد زانو زدم و تا نیمه های شب سرمو گذاشتم روی دیوار و به خاطر نبودت گریه کردم .

خدای دوست داشتنی من ، اونایی که از کنار ما رفتند و به رسیدند خیلی بزرگ تر از من بودن ، کمکم کن تا من نیز لایق به رسیدن باشم .

بارالها ، ای مقلب و مدبر شب و روزهای ما ، ای دگرگون کننده ی احوال همه ی آدمیان ، حالی من ضعیف را به بهترین حال برگردون .

مهربونم یک سال از عمرمون گذشت و هم چنان در آرزوی دیدن روی وصف نشدنی مهدی ثانیه شماری می کنیم ، ظهورش را نزدیک بفرما .

خدایا همچنان منتظرم تا عید واقعی ام فرا رسد و اون روز ، روز لقاء معبود یگانه و دیدار یارم است .

غمخوارم  جای شهیدان عزیزمون خالی است و یادشون همیشه توی دلامون زنده است .


| | ارادت به آ قا در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387;ساعت 10:43 قبل از ظهر; توسط طاهره ;

بارالها می دانی که من بی تو هیچم ، هیچ ، دستم را بگیر تا به تو برسم

بخواه که به سوی تو آیم

 

به سوی ناکجا آباد

خداوندا اگر طاعتی کافی در مقابل تو ندارم ، همین قدر بدان که در هر دو جهان کسی را نیز جز تو ندارم .

بارالها تا با این دنیا آشنا شدم ، از تو جدا شدم .... و حال که با به تو آشنا شده ام از خلق جدا گشته ام .

خداوندا دستهایم را بگیر ، که آب از روی سرم گذشته است و دارم غرق می شوم .

ای مهربانم به دادم برس ، کمکم کن .

پناهم باش ای روح و روان من .

ای غم خوار من از منی که حکم ازل دارم چه بر می آید ؟ کوشش من چیست ؟ هنگامی که کار نیاز به خواست تو دارد !

معبود یگانه ی من تو خود مرا غم دهی و خود شادم کنی ، تو خود بیمارم می کنی و درمانده می کنی و درمانم می کنی . تو خداوندی و فقط داری خداوندی می کنی .

ای سزای کرم دستم را بگیر که دست آویزی جز تو ندارم ، اشکهایم را ببوس که اشکبوسی جز تو ندارم .

ای نوازنده ی این عالم ، عذرم را بپذیر که من پایی برای گریز ندارم .

الهی دلم را به تو سپردم ، خودم را ازهمه واکردم و به تو بستم ، اگر بگذاری تو را می خواهم که بپرستم ، نومیدم نکن .

ای خدای فاطمه که خدای من هم هستی ، ای خدای بزرگ ای راهنمای همه ی سرگشتگان ، ای دلیل همه ی برگشتگان ، ای چاره ساز همه ی بیچارگان ، ای جامع هر پراکنده ، دستم را بگیر .

ای بخشنده بخشاینده در سرم حرفها و اشک هایی دارم زیاد ، الهی در این درگه همه نیازمند روزی هستیم ، کمکمان کن .

بارالها می دانی که من بی تو هیچم ، هیچ ، دستم را بگیر تا به تو برسم .

ممنونم امام رضا به خاطر دعوتنامه ات ، من رفتم کنار دستهای خوشبوی امام رضا ، حلالم کنید .

به امید خدا

 


| | ارادت به آ قا در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387;ساعت 9:10 قبل از ظهر; توسط طاهره ;

خدایا یه کم کمکم کن .... .

غم  عشقت   بيابان   پرورم  کرد         هوای  بخت  بی  بال  و پرم  کرد

به من گفتی صبوری کن صبوری         صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

به سوی ناکجا آباد

یک دنیا حرف در دلم مانده که می خواهم برایت بازگو کنم ، آقا جانم باور نخواهی کرد که دلم چقدر گرفته است و این مرغ کوچیک دل من دوباره هوای شما رو کرده ، آقا جانم اگر روزی ببینمت ، با همون نگاه اول جونمو میدم برات ، آقا جون بذار خودمونی حرف بزنم تا بتونم همه دردامو بگم . آقا جون می خوام خونه ی قلبم خونه ی همیشگیت باشه ، مگه چی می شه ؟؟ آقای من میشه ؟ یعنی میشه یه بار وقتی همه خوابن ، یه شب بیای و من صداتو بشنونم ؟ آقای مهربون من دلم خیلی شیکسته ، تو رو جون نرگست ، منو یه نیمه ی شب ، میون نماز شبت دعا کن .

من خیلی حرفها دارم ، خیلی وقته دلم این جوریه ، یعنی خدا داره کوکمو خالی میکنه ؟ من یه عالم خبر دارم اما گوشی نیس ، آقا جون تو که هستی ، تو که به حرفام گوش می دی ! مگه نه ؟ می خوام وقتی دعام می کنی ، صدای سوز دعاهاتو بشنوم .

آقا تو بیا تا من جونمو بندازم زیر پات ، آقا نمی خوام گریه کنی ها !! آقا از ماها ناراحت نباش ، دعامون کن ، نیازم بیا تا دورت بگردم ، تا شال دور گردنتو ببوسم و بوی خدائیشو بو کنم .

مهربونم الهی بمیرم ، من بمیرم که نببینم چه جور ناله می کنی ، فدای چشات بشم آقای مهربونم ، بمیرم برات که اینقدر غصه خوردی ، عزیز فاطمه ، مهدی جان من ، معذرت می خوام ، ببخشم که خوبی نکردم برات ، اما می دونی دوباره دارم می رم پیش امام رضا !! دارم می رم پیش امام رضا ، دیروز بلیطشو گرفتم ، ظهرش خواب رفتم ، خواب دیدم وقتی داشتم می رفتم هیچی برنداشتم فقط یه عالمه گندم خریدم و واسه کبوترای امام رضا برداشتم .

خدایا ممنونم از همه ی نعمتهایی که به من دادی ، خدایا تو به من محبت هاتو کردی اما من در عوض چی به تو دادم ؟ خدایا تو زندگی شیشه ای من همه چیزا رو شکستی و منو بیدار کردی ! خدایا ازت می خوام تو این راه ، توی بقیه راه همراهیم کنی  ،  من هنوز تو راهم ، یه کم برگشتم ، یه کم زمین خوردم ، یه کم .... .

یه کم کمکم کن .... . 

 


| | ارادت به آ قا در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387;ساعت 10:58 قبل از ظهر; توسط طاهره ;

خداجونم می خوام تو قیامت دور علی بگردم !! کمک کن مهربونم .

 «خداوند مرا كفايت مى‏كند; هيچ معبودى جز او نيست; بر او توكل كردم; و او صاحب عرش بزرگ است!»

به دنبال ناکجا آباد

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! دعوت خدا و پيامبر را اجابت‏كنيد هنگامى كه شما را به سوى چيزى مى‏خواند كه شما را حيات مى‏بخشد! و بدانيد خداوند ميان انسان و قلب او حايل مى‏شود، و همه شما (در قيامت) نزد او گردآورى مى‏شويد! ( انفال24)

خدایا ، نمی دونم چرا خیلی وقته این طوری با تو درد و دل نکردم ، امشب به تو پناه اوردم و می دونم تو پناه من می شوی ، آمدم تا روسپیدم کنی ، تا از این همه گناه و سر و صدا پاکم کنی ، تا من روسیاه رو سبک کنی ، بارالها اومدم تا توبه کنم ، تا از گناهام پاکم کنی ، می خوام دوباره از نو مسلمونم کنی ، مهربونم می خواستم تا یه کم بهتر بشم  اومدم پیش تو ، خدایا نذار به پیامبرت با گناهام خیانت کنم ، خدایا می خوام پاکم کنی ، نورانی ام کنی ، خدایا دست دعامو ببین ، دستهام بازم به سوی تو گدایی می کنه ، می بینیشون ؟ خدایا ، دلدار من راضی شدی از من ؟؟ هنوز دوستم داری ؟ خدایا دلم شکسته !! ببین !! من یه عمره تو گل موندم ، یه عمره که دارم گناه می کنم و نمی فهمم .... خدایا منو پاک کن ، کمکم کن خشمی به هیشکی نکنم ، یاریم کن کسی رو آزار ندم ، مهم تر از همه امام زمان همه ی این مسلمونا رو  با کارای نسنجیده ام آزار ندم ، خدایا تو رو به حق خودش نذار  خلق تو را آزار بدم ، نذار شیطون منو وسوسه کنه ، تا این دل من پر از رذائل نباشه ، نگذار پشت سر کسی بد بگم و کسی رو مسخره کنم ...... مهربونم من را بیامرز و ببخش ، یا باب الحوائج ......قربون دستهات برم ، کمکمون کن ، ببخش منو ، الهی العفو .

خدا جونم می دونی دارم گریه می کنم ! برای تاریکی های قبرم ، کمکم کن ، خداجونم یاریم کن . می دونم وقتی که بدنمو می برن غسال خونه هیشکی یادش به هیشکی نیس ، همه وحشت دارن ، همه خیره ان ، همه گیجن ، هیشکی حرفی نمی زنه ، آخه خدایا چه جوری ما با این دلا می خوایم بریم اون دنیا ، قیامت !! خدایا نگذار به خاطر دل بستگی به این دنیا دل بشکنیم ، خداجونم دیدی اخرش چی تنمون می کنن ! دو سه تیکه پارچه که بش می گن کفن . دور سرم رو گره می زنن ، دور پامو گره می زنن .

ای بی کفن کربلا  کمکم کن ! آره من شنیدم چی به روز بدنت آوردن ، شنیدم که بدنت به زیر سم اسب ها رفته ......

دستامو تو کفن می پیچن ، همونایی که همیشه به سمتت دراز بود و گدائیتو می کرد . خدا جونم من دیدم اونا که مکه اومدن خونت ، می گن لباس احرامشو بیارین ، اونی که کربلا رفته میگن کفنشو بیارین .....تموم شد . خدا اونایی که اومدن می خوان زود برن ؟ آره ؟ می خوان منو تنها بذارن ؟ آره ؟ منو بسپرن به خاک ؟ خدایا همه می  گن چی کارا کرد ! چیا گذاشته ! همسر گریه می کنه برا بی کسی خودش ! بچه واسه یتیمی خودش ! خداجون مردم چقدر عجله دارن ؟ چرا هیشکی واسه من گریه نمی کنه ؟ می خوان بدون وضو و با کفش نماز بخونن ، آخه می ترسن جنازه ام بو بگیره ، یا خدا !! من بنده ی توام ، من همون گدای توام ، خداجون ببخشم ، آخرین جای من همین جاس ، یا علی به داد من برس ! یا حسین به دادم برس ، همه بدی هام تموم شده ، اونایی که به من می گفتن دوستم دارن ، برام فلان کارو می کنن ، حالا به چه درد من می خورن ؟ خداجونم چرا این قبر اینقدر تنگ و تاریکه ؟

بند کفنمو آروم تو قبرم باز می کنن ، طرف راست صورتمو رو خاک می ذارن ، آخ آخ  مهربونم ، خدایا ، یعنی تو قیامت طرف راست صورتم خاکیه ؟؟ مث فاطمه که صورتش وقتی سیلی خورد صورتش خورد به دیوار ............یعنی میشم مث حسین ؟ صورت خاک آلودش ؟

خدایا چرا اینقدر دورم شلوغه ؟ همه اومدن منو ببینن ! هیشکی به من خوش آمد می گه ؟ خدا می گن ؟  اومدن صورت منو ببینن ؟ تربت حسینو برام میارن ، دارن قبرو می پوشونن ، آخرین لحد رو می خوان بذارن ، آره دارن می رن ، همه می رن ، روزنه های قبرو دارن می پوشونن ، دلسوز من کمکم کن ، من توبه می کنم از گناهام . پاکم کن .

نمی دونم ، یه فرشته میاد و ازم سوال و جواب می کنه و می ره ......... . می گن اونی که میت بیشتر از همه دوسش داشته پیشش بمونه ؟ یعنی اصلا میاد که بمونه ؟

نکیر و منکر میان بالا سرم ، قلبو ، بو می کنه ، وجودو بو می کنه ، اگه بوی علی بده مهر علی می خوره ، منم شیعه علی ام خدا جونم ، یه زمان هم میاد که باید محشور بشم و با ذلالت اون همه بار گناهو به دوش می کشم و دارم می برم تحویل خدای مهربونم بدم !! اونجا هم مث طواف کعبه ات هیشکی به هیشکی نیس ، همه گرفتار کار خودشون هستن . قیامت خیلی سخته ؟ یه عده برنده ی این دنیان ، آخه پیغمبرمون اونا رو پسندیده ، اما یه عده خیلی بیچاره ان ، خیلی بدبختن .

 خداجونم می خوام تو قیامت دور علی بگردم !! کمک کن مهربونم .


| | ارادت به آ قا در چهارشنبه سی ام بهمن 1387;ساعت 6:11 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

فقط يه درددل ! همین !!!

به دنبال ناکجا آباد

براي حال و احوال اين‌روزام!
.
.
.
سه نقطه!
سرخط!

.
ای خدا، مي‌دوني؟ اين روزا احساس مي‌كنم كه اين نخ‌هايي كه به دستا و پاهام بسته شدن رو سرشون رو خودت نگرفتي...فكر مي‌كنم خسته شدي و به يكي از اون بغل‌دستي‌هات گفتي يه چند وقتي با اين نخ‌ها بازي كنين تا من برگردم...


حالا...من دارم به در و ديوار مي‌خورم...
.
دست راستم رو پشتم قايم مي‌كنم...انگشتام رو بستم و فقط انگشت اشاره و انگشت بزرگه رو باز كردم...دستم مثل يه قيچي شده...يه قيچي آماده كردم...به خدا مي‌گم اين دفعه تو بگو...خدا مي‌گه سنگ، كاغذ، قيچي...
من قيچي‌ام رو مي‌آورم...اما اون باز هم يه سنگ مي‌آره...
سنگ، كاغذ، قيچي...سنگ، كاغذ، قيچي...
اووه! با خدا سنگ، كاغذ، قيچي، هم فايده نداره...همش مي‌دونه من چي مي‌خوام بيارم...همه‌چي رو از قبل مي‌دونه...حتي من مشتم رو پشتم قايم مي‌كنم و حتي در آخرين لحظه تصميم‌ام رو عوض مي‌كنم وبه جاي سنگ، مثلا كاغذ مي‌آرم‌ها! ولي اون خيلي خونسردانه، خيلي خونسردانه يه دونه قيچي مي‌آره و همه چي‌رو مي‌بُره!!!!...
.
اين روزا به همه‌چي شبيه‌ام الا خودم.....خدايا اگه اين روزا دنبال يه "مترسك" خووب براي بهشت مي‌گشتي...اگه خواستي بهشتي‌هات رو بعضي اوقات بترسوني...يا حتي اگه براي جهنمت خواستي، من ميام...

مي‌دوني خدا؟ من بازي كردن رو خيلي دوست دارم...كلا بازي رو زياد دوست دارم...با يكي گردو، شكستم بازي مي‌كنم، تو كه بيكار باشي باهات سنگ، كاغذ، قيچي...اما بيشتر بازي‌‌هايي كه دوست دارم بازي‌هاي فكري‌اي نيستن...من بازي‌هاي احساسي رو دوست دارم...
من نمي‌خوام نمي‌خوام نمي‌خوام محاسبه‌گر باشم...من نمي‌خوام مثل يه شطرنج‌باز رفتار كنم. من اصلا تو زندگيم شطرنج‌بازي رو دوست ندارم...من نمي‌خوام رفتار طرفم رو حدس بزنم و بشينم بازي‌هاي بعديش رو پيش‌بيني كنم...من نمي‌خوام مهره‌هام رو بچينم...بعد همش فكر مي‌كنم اطرافيانم هم بايد همين جور بازي‌ها رو دوست داشته باشن...بابا به خدا نه شطرنجه، نه پازله...من نمي‌خوام اطرافيانم رو مهره‌هام بدونم، بعد بشينم براشون بازي بچينم...خدايا واقعيت اون چيزيه كه توي ذهن ماست...من نمي‌خوام احساسم رو محاسبه كنم...من نمي‌خوام توي احساسم دو دوتا چهارتا داشته باشم. نه! نه! من مي‌خوام اگه قراره يه احساس حرف بزنه...دو دوتا بشه 5 تا !!!...اصلا نمي‌خوام بشينم بگم اگه اون چيزي كه من احساس مي‌كنم انجام بشه اون با كدوم مهره‌اش بازي مي‌كنه...من تو زندگيم همين‌جور بازي‌ها رو دوست دارم...
.

خدايا، داره برمي‌گرده!! داره اون سردی پائیز و زمستون  و بوی عطر و سیب سرخ برمي‌گرده! يادت مي‌آد روزهاي سردردهام رو؟؟! اين روزا مامانم هم نمي‌تونه نگراني‌شو رو از چايي خوردن زياد من پنهون كنه...
يادت مياد؟!...دوتا "ارگوتامين‌سي" همزمان! ببين من نمي‌خوام اون‌روزا برگرده...من نمي‌خوام بهم بگن ! نصفه يكي از اين قرص‌ها براي سن تو زياده، تو دوتا دوتا مي‌خوري؟؟؟!! ببين حرفهام تو بهشت رضا يادته؟؟!! اون روزا! روزاي پروژه "قبرستون‌هاي شهر مشهد"...سرمون رو مي‌زدي، ته‌مون رو مي‌زدي تو بهشت‌رضا و خواجه‌ربيع و حرم و...بوديم...يادت مياد حال و احوال بد اون روزا؟؟!! وقتي كه مرگ رو "از رگ گردن نزديك‌تر" احساس كردم؟!...تكرار نمي‌كنم! خودت خووب مي‌دوني!...درد دل‌هاي اون روزام يادته؟!...
.
حرفهاي اون‌روزات يادت مي‌آد؟ روزهاي روزه‌هاي عجيب و غريب...روزاي فيلم "پري"...روزاي "معرفت"...روزاي "حكمت"...روزاي "هو سميع و العظيم"...روزاي "هو الطيف"...همون‌روزا بود كه بهم گفتي: "ولله عاقبه الامور"..."يا ايها الذين امنوا اتقوا الله حق تقاته"...بهم گفتي: توكل!...توكل! توكل! خدايا مگه نمي‌گن "اگر خداوند بر تو خير و رحمتي خواهد ، احدي آن را رد نتواند كرد كه فضل و رحمت حق به هر كس از بندگان كه بخواهد البته مي رسد ..."‌...خوب مي‌دونم چي دارن مي‌گن...ولي قبول كن كه قرار ما اين خير و رحمت ها نبود...نگو كه مي‌خواي آزمايش كني...امتحانام رو بهت پس دادم...كاري به نتيجه‌هاش ندارم...ولي .................زخم دلم تازه شده !!!! تازه شده! تازه ! 


امام رضا جون! ميشه مثل قديما بري سر اون نخ‌ها رو خودت بگيري؟!!

 هو الطيف!
.
.
.
ولي اينا فقط يه درددل بود! همين!
.
.
.
سرخط!
نقطه!


| | ارادت به آ قا در دوشنبه سی ام دی 1387;ساعت 4:57 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

عشق به تو

نگاه دار دلی را که برده ای به نگاهی

به دنبال ناکجا آباد

نمی دانم کجا بود ، چه کردم و چه کردم ، نمی دانم چگونه می توانستم اعمالم را ثبت و ضبط می کردم و به نمایش می گذاشتم ! شاید با سراسر سکوت . آن سرزمین ، حیرت و ماتم امروز دنیا را برایم برانگیخت . در حیرتم که چرا زودتر .............. شاید قسمت من اینگونه بوده . تمام حرفها و عکس هایی که دیدم و خواندم ، مجلات و پوسترهای که دیدم را در واقعیت تجربه کردم . من هنوز هم در حیرتم . بچه ها نمی دانم چگونه معرفی اشان کنم ، با چه اندیشه  ای ! ذره ذره این سفر یادگاریشان بود ، لمس کردم ، هوا را نفس کشیدم . خودم بودم و خودم و خودم . زیارت فرشتگانی رفتم که چندی پیش جسم خونین خود را در تربت هایی جای دادند که امروزه زیارتگاه عارفان و عاشقانشان است .گلزار مسلمانان است .

نمی دانم در پیش چشمان خداوند من در کجا جای گرفته بودم ، مرا چه نامیدند ، و قبر من قرار است بهانه دیدن چه کسی شود . با افتخار و عزت با خاطرات و عشقشان آشنا شدم . من عاشق ، در به در به سوی حرم یار می دویدم ، دست مرا گرفتند و اکنون به ذهنم الهام نمودند تا بنویسم و بگویم برای آنانی که هست هنوز امید به بیداریشان . نمی دانم دستم گرفته شده و زبانم الهام گرفته ؟ می نویسم و شنیده خواهد شد ؟

بعد از خواندن زیارت عاشوا و آیۀ الکرسی و دعای سفر حرکت کردیم ، یزد ، مرودشت ، شیراز ، کازرون ، نورآباد ، گچساران ، بهبهان ، اهواز ، خرمشهر و شلمچه سرزمین مردان دلیری بود که بدون توقع نام و نان ، درپشت جبهه هم هر روز از تنور داغ جانشان ، هزاران نان به سفره های گرسنه ی دلها بخشیدند و از علقمه ی وجودشان مشک به خیمه های عطش می رساندند .  دیوونه وار می گریستم و از خدا می خواستم روح پاکی به بدنم عطا کند ، می خواستم پاک به سوی مولا علی می رفتم ، ساعت 10 صبح بود که از مرز گذشتیم ، غروب خورشید نزدیک شده بود ، روحانی از نجف می گفت و دل می سوزوند ، از برکت حضور نجف ، به راستی کدام رود است که تمام خوبی ها و زلالی های او را در ریشه داشته باشد و کدام سرود است که از سرودن دستهای بی ریای او گنگ نماند ؟ من بودم و این بی قراری که خروش مرا به گوشش برساند تا با هزار حنجره از خودم واسش بگم .

بالاخره به نجف اشرف رسیدم ، و محل اقامت ... تا اون موقع که شده بود بعد از غروب حرم رو ندیده بودم .... رفتیم به سوی حرم .. وقتی که چشمم افتاد به اون گنبد و گلدسته ، احساس کردم مولا واسه اومدن من منتظر بوده ، برام آبپاشی کرده ، هر چی بود دعوتم کرده بود ، ناخودآگاه چادرمو کشیدم تو صورتم و زانوهام خم شدند و نشستم روی زمین و نمی دونم چقدر به اون صحنه زل زده بودم و گریه می کردم . یاد تموم زجرهایی که مولا علی کشیده بود ، یاد شمشیری که خورده بود ، یاد آتیشی که تو خونش به پا کردن ، یاد کاری که بر سر یارش آوردن ، یاد تنهائیهاش ، یاد درد و دلاش با چاهش ، یاد انگشترش ، یاد غمخواری اش ، یاد پدریش ، نمی دونم کی پا شدم که رفتم سوی حرمش ، فریاد می زدم یا علی من سگ خونتم ، من نوکرتم ، من غلام رو سیاه توام ، از خود بی خود شده بودم ، بعد از بازرسی درب حرم مولا علی علیه السلام خود را نزدیک و نزدیک تر دیدم ، دستانم می لرزند و چشمانم ....... وقتی به ضریح نزدیک می شدم ..... الهی بمیرم برات یا علی ، ضریح مبارکش خیلی خلوت بود ، یه دل سیر باهاش درد و دل کردم .  بعد از اون زیارتهای مخصوص و نمازهای زیارت و حاجت برای خود و مادر و تمام دوستان بجا آوردم و یه عالمه با خدا حرف زدم و ازش تشکر کردم که نصیبم کرده بود اون روزای شییرینو .

روز بعد مسجد کوفه و سهله را در پیش داشتم ، که هر کدوم یه دنیا رازن و اعمالی خاص دارند . در هر کدوم از این مساجد مقامهایی از انبیاء و امامان علی السلام هست که هر مقامی زیارتی و نمازی دارد که باید بجا اورده شوند، حدود سی رکعت نماز در هر یک از این مساجد ..... توی مسجد کوفه بعد از همه ی این اعمال به محرابی می رسی که بیانگر خیلی چیزاس ، محراب امام علی علیه السلام ، وقتی وارد این محراب شدم و دیدم ، یاد اون صبحی افتادم که ای کاش هیچ وقت نمی اومد ، کاش بودیم و جلوگیری می کردیم از اون واقعه ، زیارتی داشت و نماز . نمازی که می خونی به یاد اون صبح ، به یاد اون صبح نفرین شده ، اون صبحی که ضربه ای زد و یه عالمه مهربونی رو از دنیامون گرفت ، مگه می شد اونجا نماز بخونی و آروم باشی ، هق هق گریه های همه به آسمونه ، هق هق خودت همه سوره ها ی توی نمازتو تو خودش فرو می بره ، هر بار می گی الله اکبر نگات می افته به محراب و بغض گلوتو فشار می ده و اشکات می ریزن .

باورم نمی شد خونه مولا علی رو ببینم ، برای ورود به خونش با اذن دخول در زدم و اجازه گرفتم و سرافکنده داخل شدم ، توی خونه مولامون اتاقهای مختلفی بود : مقام خود امام علی علیه السلام ، مقام زینب علیه السلام ، مقام دو ریحانه رسول الله صلی الله علیه و آله ، مقام عباس علیه السلام ، مقام ام البنین علیها  ، چاه خانه مولا علی علیه السلام که زیارتش کردیم و ... بعد از اون محل غسل حضرت علی علیه السلام و باز هم فریاد و هق هق همه ، سر روی محل غسل گذاشتم و یاد همه ی اون چیزایی افتادم که بر سر مولامون آوردن ، لعنت بر همه دشمنان این آل مطهر ..... نمازی بر بدن پاک اون حضرت انجام دادیم که اونم آغشته بود به اشکایی تو این چند آرزوشونو داشتم .

وقت رفتن بود و باید خداحافظی می کردم ، بعد از زیارت وداع و رفتن تو بغل امام علی مهربونم ( کنار ضریح مطهرش)  گریه وار می گفتم آقا ممنونم ، من که می دونم لایق نبودم ، امام همین شماها خواستین لایقم کنید ، خدایا شکرت ، آقا با من حرف می زد ، انگاری می گفت برو ، مگه تو به عشق کربلا نیومدی ؟ همه منتظرتن ، گریه نکن ، آره  اگه قسمت باشه دوباره می بینمت ، من پیشش شهادتین رو خوندنم و ازش خواستم اگه دم مردن و جون کندن یادم رفت شهادتین رو به زبون بیارم ، آقا کمکم کنه و یادم بیاره . خداحافظ امامم ، خداحافظ مولایم ، هی بر میگشتم یه دست می کشیدم روی ضریح و می رفتم ..... توی اون راهره که رسیدم ، جارو رو از دست خادم اونجا گرفتم و کل راهرو رو جارو کردم و به اقا گفتم  ممنونم که با این کار بهم آرامش دادی . مولا فرزندت منتظرمه.....من داشتم می رفتم ، اون آخرین نگاه بود ..... من بودم یه دنیا اشک و دلتنگی ، با پاهایی که قدم از قدم بر نمی داشتن ، با حالی گریون و دلی پر از شوق کاظمین و بعد از اون کربلا راه سفر رو در پیش گرفتم .....

زیارت و سفر به کاظمین و مرقد امامین  کاظمین و یا جوادین . همه با شوق خاصی زیارت می کردند و برای عرض ادب به فرزندان رسول خدا (ص) و نیز طلب شفاعت آنان نزد خدای متعال به اون مکان آمده بودند . در ساختمان این حرم زیبا دو گنبد زرین بود و چهار گلدسته طلایی اطراف این دو گنبد را احاطه کرده بود ، در زیر این دو گنبد قبر مطهر موسی بن جعفر و حضرت جواد (علیهما السلام ) قرار داشت .

به سمت کربلا سفر را در پیش گرفتیم ، هوا تاریک شده بود ، در طول جاده که به شهر مقدس نزدیک می شدیم ، ناگهان یکی از مسافران فریاد زد اون جاس ، اون جاس ، اونا گلدسته های حرم عباسه ..... من چه می شنیدم ! یعنی می شد ؟ باورم نمی شد که اومدم دیدنت ... وای ... چه حالی داشتم ، من وارد کربلا شده بودم و الان گلدسته های حرم کسی رو می دیدم که به من یه لطف خیلی عظیم کرده بود . نا خود آگاه نا له ام میون سکوت همه بلند شد ...حس می کردم اومدم جلو چشماش نشستم و دارم تو چشمایی از خون قرمز شده نگاه می کنم و .... حس می کردم دیگه دنیایی بهتر از اون نمی شه . وارد کربلا که شدیم ، باز چشمام دنبال یه خیابون یه خیابون می گشت که دو طرفش نخل کاشتن ، تو اون تاریکی زیبا دنبال دو تا گلدسته ی نورانی می گشتم ، می خواستم زودتر می رسیدم به حرم ، بعد از اینکه به هتل محل اقامت رسیدیم ، وسایلی که همراهم بودو تو اتاق گذاشتم و به سوی حرم حرکت کردم .... از بازار کوچیکی باید برای رسیدن به حرم می گذشتیم ، انتهای کوچه بود که به ما گنبد و گلدسته های طلایی آقام ابوالفضل را نشون می داد ،  وارد بین الحرمین شدیم و آن سو حرم آقا امام حسین علیه السلام ..... السلام علی الحسین .... السلام علیک یا ابوالفضل العباس  ..... سلام ، کربلا ... سلام آقا عباس .... باب الحوائج .... دوان دوان به سوی حرم دویدن و هیجان پیوستن به مولا .... هر چه نزدیکتر می شوی قدمهایت آرامتر و آرامتر می شود ، آن روزها یادت می آید ، تاسوعا.... هر چه نزدیکتر می شنوی صدای تپش دلت را بیشتر و بهتر می شنوی ، حس تشنگی ، تا نزدیک درب که می رسی همه ی خاطرات و صحنه کربلا را مرور کرده ای و خون عباس علیه السلام را جلوی چشمانت می بینی ، افتادنش ، درد کشیدنش ، لبخندش ، وقتی به خودت میای می بینی رو به روی در حرمش سجده کردی و داری به پهنای صورت اشک می ریزی و می گی آقا ممنونتم ، سلام آقا ، آقا خیلی زودترا باید می اومدم و ازت تشکر می کردم ، به خاکت بوسه می زدم ، آقا می میرم برای اون احساسی که این جا به من می دی ، انگاری نه تنها چشات، بلکه دلت و تمام روحت دارن گریه می کنن .... کفشها را که تحویل دادم و روبروی حرم که وایسادم ، یه پرده کنار رفت و چشام به ضریح مبارکش افتاد ، خدا نصیب همتون کنه ، اگه از هوش نرین ، همون جا پای در زانو  خواهی زد ، همون دری که هر کسی بسته به اعتقادش ازش می گذره ، می بوسدش ، یا سرشو می ذاره روشو و زل می زنه به گنبدت ، همون دری که آرزوی هر مسلمونیه ازش بگذره ، همون دری که وقتی بهش می رسی فقط خودتو یه ذره می بینی در مقابل یه عظمت جلال و شکوه . چادرمو کشیدم تو صورتم تا تنها خودم باشم و آقایی که خیلی لطف کرده در حق بنده ای چون من ، افتادم رو زمین و ناله سر دادم ، ناله هایی که تا اون روز یاد نگرفته بودم و تجربه شون نکرده بودم ، می دیدم همه ی اون لحظه هایی که امامم تجربه کرده بود ، شرمندگیش جلو بچه ها برای آب ، جنگیدن اون پهلوون مقابل یه سپاه بزرگ ، وقتی که آب رو ریخت کف دستش و آورد بالا تا بخوره و نخورد . به خاطر جوون مردی هایی که کرده بود . وقتی که جنگید ... آب تو دست راستش ، دست چپ آقا ، زدند ، مشک آب بر دهان خشکیده ..... می رفت و دشمنان اسلام را می کشت تا این که اسب ایستاد و همه اماممون رو دوره اش کردن ، تیر سه شعبه ای که حرمله ی ملعون شده به پیشونی و چشم راست آقامون زد ، بچه ها اون مرد جنگجوی مهربون ، اون پهلوون ، اون زیبا چشم ، اون اذفر قامت بلند ، اون کسی که تیری به پیشونی و چشم فرو رفته دارد ، از مشک می خواهد که پیش چشم کودکان شرمنده اش نکند اما ..... اون حرمله ی ملعون به اماممون نگاه مسخره امیزی می کنه و می گه حالت چطوره عباس ؟ اما عباس مشک در دهان بر گرفته و فقط در دل می خواهد خون گریه کند و باز حرمله همان سوال را می پرسد و وقتی با قدرت عباس علیه السلام روبرو می شود و جواب ندادن آقا جواب سوالش است ، با همان گرز آهنی بر فرق مبارک آقامون می زنه ، اونقدر محکم که صدای خرد شدن جمجمه را می شنوند ، آقا با سر روی زمین می افته و امام حسین هم توی اون گرد و خاک چیزی خبر نداره ، مولا اون موقع یه اسب می بینه که توی یه رکابش پای عباس علیه السلام گیره و بدنی را که به زمین کشیده می شه ....و فریاد می زنه که برادرم را بیاورش ...ای برادر مرا دربیاب . تو همه ی این مدت واقعه کربلا جلو چشات تداعی می شه ، توی سر زدنهات تمومی نداره ، ناله می کنی و واسه شکستن کمر امام حسین از این داغ سر یه زمین می کوبی و با اذن دخول قدم به قدم به ضریحی نورانی نزدیک می شوی . چه زیباست زیارت کردن ابوفاضل .... اصل زیارت و داد زدن و به خاطرش فدا شدن .... از خود ناخود شدم و دیوونه وار سر به ضریح خوشبویش زدم ، از این که خادم اون جا مرا به کناری هدایت کرد دلگیر شدم و رو به روی ضریحش زانو زدم و گریستم .....عشق به تو عشق به تو ..... .بعد از نماز زیارت و نماز حاجت و راز و نیاز با خالقم توی یکی از برترین حرمها به سوی حرم امام حسین علیه السلام شتافتم .....

خاک مقدس بین الحرمین نزدیک حرم آقا را بوسیدم  ،  سلام آقا ، ممنونم که منو راه دادی بیام ، به خدا روسیاهی مو ببخش ، گناهامو ببخش ، یه حالی بهم دست داده بود که نمی تونم بیان کنم ..... .

خیمه گاه های اهل بیت ، به اونجا که می رسی ، در هر کدام از خیمه ها  مقامی است که نماز می خونی ...رود فرات ....مقام دست جپ آقا عباس علیه السلام ، علی اصغر (ع) ، علی اکبر (ع) ، دست راست آقا ، قتلگاه ، تل زینبیه ، خیمه ی عباس (ع) ، خیمه امام حسین(ع) ، خیمه زینب (س) ، خیمه امام سجاد (ع) ، خیمه قاسم(ع) . 

خیمه عباس علیه السلام از همه با هیبت تر و با شکوه تر .

و وداع هم ............... .

                                                                                                         التماس دعا


| | ارادت به آ قا در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387;ساعت 1:27 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

******** اَللّــــهمَّ عَجِّل لِولِيِّــــكَ الفَرَج ************

وقتي خدايي داري و ياري

ديگه نداري به كسي كاري

 

به دنبال ناکجاآباد

اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّـل فَرَجَهُم
*
ســــــــــــــــــــــــَلام آقا سیـــــــــــــــــــــــــــــد!* سلام دوستان حرف دلــــــــــــــــــــــــــی
!

 امشب جزء اون شبایی هست که ایمیلم نمی رسه ، صدام می گیره ، پیاما یا ناقص میرسه یا اصلا نمیرسه یا فردا حتما خواهد رسید میخوام بهتون بگم عاشق اگر رنگی از معشوق نگیرد در عشق خود صادق نیست باورم بود ، اما نه این قدر ،  همیشه ما باید به فکر باشیم !!.........  هر جای ایران که هستید به هر ائمه ای که متوسل بشید جواب میگیری بخصوص عزیزانی که حاجت دارند مریض دارندو...............از همون مسیر دور چشات و ببند حس کن تو بین الحرمینی وای چه شب قشنگی !و چه نوری! آقا !انا توجهناو...................رو به حرم آقا ابوالفضل باب الحوائج (ع) اشک چشات و پاک نکن بگو انا توجهناو..............تو همه زیارتگاههایی که رفتی یا نرفتی،  نجف پیش مولا علی (ع ) . حرم امام رضا(ع) بگو ذکرای قشنگت و و امشب حاجت بخواه آقا رو به مادرش قسم بده! به جوادش قسم بده به عمو عباسش به جد غریبش.....................

نمی تونم مجسم کنم ، فقط چند روزیه اون عکس معروف میاد تو ذهنم ، فقط این تصویر ذهنیو دارم ، تو عکس ها ، تو سایتا ، از بچه ها خیلی حرفا شنیدم .

امروز که تو دانشگاه با بچه ها خداحافظی می کردم ، التماس دعاهای زیادی شنیدم . از فهیمه ، آزاده ، فاطمه ، دالارا که مادرش چند ماهیه فوت شده (خدا رحمتشون کنه)، از خیلی ها خداحافظی کردم ، از همکارام . فاطمه می گفت ، می گن حرم امام علی (ع) اونقدر دلگیره که هر کی بره اونجا محاله گریه نکنه و اشکاش می ریخت ، گفت اونجا که رسیدی یاد حرفم می افتی و برایم دعا کن .

 حسابدارمون وقتی که من رسیدم سر کارِ  داشت می رفت ، گفت راهی هستی ؟ کی ؟ شنبه ؟ خوش به حالت ............ ازم خواست همین جور که چشمم افتاد به ضریح منور ابوالفضل العباس براش دعا کنم . خدایا دلم خیلی تنگه ، خیلی گرفته ، نمی دونم این چه حسیه . نیم ساعت مونده به اذون و افطار . همش دوست دارم بدونم چه صفایی داره واقعیتش ! چیزی که اینجور منو دیوونه کرده .

می خوام وقتی می رسم کربلا ، خودمو روی خاکاش بندازم ، می خوام وقتی می رسم به امام حسین درک کنم عظمت واقعی شو . خدایا کمک کن  .

نجف ..... بمیرم برای مظلومیتت مولا علی ، دستای بستت ، شمشیری که رو زمین افتاده ، التماست ، شهادتت ، رستگاریت ، تنهاییت ، چاه تو خونت ، درد و دلات ، پدریت برای همه .... نمی دونم چی باید بگم ! نمی دونم چه جوری می رسم اونجا و تو ضریحش .... با پا ، با دست یا سینه خیزون .

مسجد کوفه !  محراب علی ! کاش اون صبح هیچ وقت نمی اومد ، کاش  من می تونستم ازش جلوگیری ..... . محرابی که توش به نماز بودی ، جلو چشامه ؟ میگن اونجا نمازهای  خاصی داره ، مطمئنم همه تو نمازای اونجاشون دارن گریه می کنن .

 خانه مولا علی (ع) !

مقام خودت ، مقام زینبت ، مقام دو ريحانه رسول الله صلي الله عليه و آله ، مقام عباس عليه السلام ، مقام ام البنين سلام الله عليها كه زيارت می کنم و ..... چاه خونه ات ...... .

محل غسل حضرت علی علیه السلام .

 کربلا !

نمی دونم وقتی می رسی زود چشات به گلدسته های حرم می افته یا نه !!

نمی دونم خیمه ها رو می شه دید !!

نمی دونم صحرای کربلا هست که ببینم و زار زار گریه کنم !!

نمی دونم چه خبره .... یا چی در انتظار منه ............ خدا کنه زنده بمونم و بتونم ببینم .

نمی دونم رسمه که اول می رن حرم مطهرآقام حسين عليه السلام یا باید اول از پاسدار آقا اجازه بگیرن .

خدای جونم نمی خوام بگم ، بذار برم تا وقتی برگشتم بگم چی شدم !  تو دلم هیاهوئیه ، نمی تونم ، چشم امونم نمیده ...............

 بچه ها الهی نصیب بشه همه برین ............. .

 امیدوارم همه از من راضی باشن ..... اگه برنگشتم حلالم کنید . اگه دلاتونو رنجوندم حلالم کنید . تا دو هفته دیگه خداحافظ همتون

  به امید اینکه همه قسمتشون بشه و امام حسین اسمشونو بخونه ،  دوستان بزرگوار از خدا چیزی رو به اجبار نخواهید اجازه بد ید تو آخرین لحظه خودتون میفهمید چرا خدا خواست یا نخواست! بازم با توکل به خودش .


برای سلامتی و ظهور آقامون برای بر آورده شدن حاجات حاضرین و غائبین صــــــــــــــــــــــــلوات
:
::.
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّـل فَرَجَهُم
.::
********
اَللّــــهمَّ عَجِّل لِولِيِّــــكَ الفَرَج
************
::.
اَللّهمَّ صَلِّ عَلَي محمّدٍ و آلِ محمّدٍ و عَجِّـل فَرَجَهُم.::

 


| | ارادت به آ قا در پنجشنبه پنجم دی 1387;ساعت 6:11 بعد از ظهر; توسط طاهره ;

به نام خدایی که همین جاست !

به دنبال ناکجا آباد

خدا   ،  نمیدونم چه سر ی و رازی توی این عالم هست.
خدایا نمیدونم چرا بعد از این همه سال  ، از زمانی که آدم ابوالبشر را به روی زمین فرستادی و این همه پیامبر و امام و آدم خوب برای هدایت همین چند میلیارد آدم که توی همین لحظه که دارم با تو حرف       می زنم  روی زمین هستند چرا ، چرا من هنوز توی خم یه پیچ موندم. نمیدونم چرا!
واقعاً نمیدونم چرا گاهی تجربه این همه سال های بشریت که به ما ها رسیده را زیر پا می زارم و اون جوری که باید باشم نیستم . اونی که باید باشم  و نیستم و به سمتی که اون جوری که باید باشم پیش نمی رم .
لطیفی میگفت : اون وقت ها که عاشقم من نیستم .

ولی خدایا ، من دارم میگم

خدایا نکنه یه وقت هایی که یادت نیستم    فکر کنی من اونم     نه خدایا! تو که خودت بهتر می دونی من چیم و کی هستم    دقیقاً  اون من نیستم    خدایا      هر وقت که عاشق نیستم من نیستم  .

خدایا تو خودت کمکم کن  ، الهی و ربی      من که غیر از تو کسی را ندارم . من غیر از دایره لطف و مرحمت تو کجا برم .  خدا نمی تونم خارج شدن از دایره رحمتت را بر خودم فرض کنم .

زندگی پر از فراز و نشیب   ولی من خودم می دونم که بندگی تو نباید این جوری باشه می دونم خدا بندگی من تقریباً داره همینجوری می شه یعنی هر وقت توی گرفتاری و غم و درد باشم به یاد تو می افتم و تا توی رحمت لایزال تو غرق می شم یادم می ره که این نعمت ها را به من داده و یادم می ره  که عاشق تو باشم . راحت تر بگم از بابت این قضیه از دست خودم دل خورم که بندگی من هم گاهی زیاده و هم گاهی کم   ، خدایا خودت به فریادم برس  ، یا الهی .

خدایا نکنه تو  رو گذاشتم کنار و هر وقت که به مشکلی بر می خورم تو را می آرم جلو و ازت کمک  می خوام .   وای خدای من ،    مولای من ، الهی ، ربی ،

خدایا من رو به خاطر تمام کارهای کرده و نکرده ام ببخش  ، به خاطر اون بندگی هایی که باید می کردم من رو ببخش .

خدایا ای کسی  که آرام دل هایی من دل نگرانم به خاطر زیادی گناهانم و کمی توبه ام . خدایا نگرانم چون به اندازی که می تونستم به فکر تو باشم نبودم . الهی . خدایا ولی تو همیشه همیشه به فکر من بودی و هستی

خدای من ،   اگر من بنده ی توام تو هم فقط و فقط خدای منی خدا جون دلم می خواد ساعت ها با هات حرف بزنم . خدا ،

خدا دلم می خواد اون جوری باشم که تو می خوای خدا . خدا چقدر من بدم و تو خوبی . خدا دلم می خواد ساعت ها بگم و بنویسم و گریه کنم و بگم  خدا


خدا می گن اگر 10 بار خدا را صدا بزنی خدا با تمام گناهایی که کردی میگی بگو بنده بگو چی می خوای و جوابت رو میده هر چند که در اندازه شنیدن  پاسخ حضرتش نیستیم و گاهی فکر میکنم که جواب ما را نمیده  اما بهتر یکم درست تر نگاه کنی اگر با من 10 بار گفتی خدا و اون وقت ته ته دلت یه چیزی قلقلک داد و چند تا دونه اشک روی گونه ها جاری شد بدون هنوز یه چیزی اون ته ته ته باقی مونده


هنوز میشه یه کار هایی کرد خدایا من که این جوری فکر می کنیم به این عقلی که تو دادی  وقتی رجوع می کنم میگه حتماً یه چیز هایی هست که اینجوری می شی و دقیقاً خدا میدونم که چرا هیچ اتفاقی خوبی برام نمی افتد چون یادم میره به اون چیزی که اون ته ته ته  هست مراجعه کنم . آهایی اونی که اومدی وسط حرف های من و خدام عیبی نداره میخوام بدونی این ها را نوشتم که هر وقت دوباره خودم خوندمش باز هم  به یاد حضرتش بیافتم .


خدای من


یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله ، یا الله 


العفو ، العفو ، العفو


 خدایا حالا که دوباره از اول چیز هایی که برات نوشتم میخونم با اینکه هنوز نمیدونم چه سری توی عالم هست ولی خوب میدونم که منِ گناه کار دارم تمام گنجینه ای که از حضرت آدم و تمام هادیان و صالحان برای من به ارث گذاشتند از بین می برم . خدایا خودت کمکم کن . تو این ارحم الراحیم . ای کسی که نیاز نیست بگم تو خودت می دونی و خیلی هم خوب می دونی خدایا تو
همونی که گناه داود را بخشیدی
همونی که عیسی بن مریم اعتبار دادی و اون را منجی قومش از دست یهود قرار دادی
همونی که صدای یونس را از دل تاریکی ها شنیدی
همونی که خطای آدم را بخشیدی
همونی که نوح را از غرق شدن نجات دادی
همونی که ابراهیم  را خلیل قرار دادی


و خدایا


تو همونی که محمد مصطفی را برانگیختی و برای نجات و هدایت انسان ها برتری اش دادی


خدای من به حق تمام لحضاتی که برای هدایت من هزینه کردی قسم  میدم کمکم کن که به بیراهه کشیده نشم و اون جوری که تو خالق من دلت می خواد بشم .


خدایا مگر خودت نگفتی



خدای من من دارم تو را صدا می زنم من دارم تو را می خونم من دارم ذکر تو جا می ارم . الهی و ربی 


خدا


و می دونی که من چقدر حقیر و ضعیفم خدا . خدا . خدا


خدایا کمکم کن


| | ارادت به آ قا در سه شنبه سوم دی 1387;ساعت 10:39 بعد از ظهر; توسط طاهره ;