تبليغاتX
:: باران کویر ::
.:باران که ببارد همه عاشق هستیم:.

خدای من ، اگر مرا به جرم هايم نكوهش كني ، بخششت را به رخت خواهم كشيد. و اگر مرا به گناهانم ملامت و سرزنش كني ، آمرزشت را بهانه خواهم كرد. و اگر به آتشم در اندازي ، به اهل آتش اعلام مي كنم كه شيدا و عاشق تو بوده ام.

به سوی ناکجا آباد

یا لطیف ارحم عبدک الضعیف

 مدتهاست از خودم بی خبرم دلم برای خودم تنگ شده هیچکس از جنس احساس من نیست همه با من غریبه شدند دلم برای خودم میسوزه دیگه توی نمازهام خالی نمی شم دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است میان ما ورسیدن هزار فرسنگ است . مدتی است که حس میکنم دلم در سینه ام جا نمیشود. حس میکنم یکنفر اشنا مرا صدا میزند هر جا میروم با من است دلم بیقراری میکند.میخواهم اگر خدا توفیق دهد تمام قران را حفظ کنم .هر وقت که مشکلی برایم پیش بیاید و یا احساس دل تنگی بکنم سوره های را که از حفظم میخوانم و واقعا بهترین مسکن برای دردهای این دنیا یاد خدا است .

خدای من بازم منم، همون بنده ات که هر وقت کم میاره زود درخونت سبز می شه!
خدای من! خونت که همین دل شکسته عبدالفاطمه است ! پس چرا نمی بینمت؟ خدا ی مهربونم، یاستارالعیوب! چرا من دائم خطا می کنم و تو می پوشونی این عیبو خطایم؟
خداجونم! چرا گاهی اوقات نمی تونم حرف دلم رو بزنم؟ چرا دلم آتیش می گیره و فقط تو رو صدا می زنم؟
اله من! سر بر بالین که می گذارم انگار تموم سختیا میاد سراغم! آخه معلوم نیست فرداصبح بتونم بیدار بشم و برم سراغ حساب و کتابام!
اله من! تو خود اسیر خود کن که اسیر خویشتن نگردم. اله من! آتشی به پاشده در این هجر که نتوانم از آن به سلامت گذشتن! پس بسوزانم در این آتش که خاکسترم به از این وجودم خاک بی ارزشم است.
اله من!نازنین خدای من! پس کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدای من دل به دست مهربونی دادم که به درگاه مولایم بیاورد برای درمان! بپذیر این دل سوخته وشکسته که هرچه شکسته تر خوش نواتر!
اله من! دل به دست مهربونی سپردم که به آستان بانویم بیاورد برای رهاشدن! بیا و به خاطر این دل آتش گرفته از هجر یه نگاهی به دل سنگ صبورم بینداز که تنهایی مهربونم بدجور خرابم کرده!
اله من! بیا و ببین چه بر سر دل می رود در این زمان بی حجت!؟؟؟؟؟؟؟؟
الهی به تو می سپارمش سنگ صبورم! آتش عشقی بر دل مهربون نادیده ی عبدالفاطمه به پا کن که شایسته ی منتظران مولاست!
خدای من! به امید لطف و کرمت مهربون خدای من!

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر  توسط طاهره   | 

به دنبال ناکجا آباد

هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتی؛                                            
هرچه از تو خواستم، عنایتم فرمودی؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدردانی و تشکر کردی؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهایم افزودی؛
و اینها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی‌پایان تو!؟
...من کدام یک از نعمت‌های تو را می‌توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر بسپارم؟
...خدایا! الطاف خفیه‌ات و مهربانی‌های پنهانی‌ات بیشتر و پیشتر از نعمتهای آشکار توست.
...خدایا ! من را آزرمناک خویش قرار ده آن‌سان که انگار می‌بینمت.
من را آنگونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می‌کنم.
خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرمانی‌ات به وادی شقاوت و بدبختی‌ام مکشان.
در قضایت خیرم را بخواه

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط طاهره   | 

مترسک همیشه می‌ترسید امّا نمی‌ترساند.

مترسک همیشه چوبی بود. مترسک همیشه تنها بود.

مترسک همیشه یک لنگه پا در وسط گندم‌ها ایستاده بود.

مترسک کلاه حصیری‌اش را دوست می‌داشت و پرندگانی که بر روی شانه‌هایش آشیانه می‌کردند.

مترسک همیشه دستانش رو به آسمان بلند بود و دعا می‌کرد که ای کاش انسان باشد.

مترسک همیشه می‌ترسید، اما نمی‌ترساند.

مترسک همیشه دوست داشت انسان باشد.

اما مترسک همیشه برای انسان‌ها یک مترسک بود.

به دنبال ناکجا آباد 

فرقی نمی کند نشناسدم    کسی ِچون من همان مسافرشبهای ظلمتم و باید که بگذرم
به سوی ناکجا آباد 

  من میروم

اگر تو همی مانی

در این سرای تیره و سرگردان

من می روم

اگر تو همینت مراد بود

دراین کویر سوخته ی خشک وبی علف

آری!  تو شاد باش

در یا که میرود

میرسد از چشمه ها به بحر

آری! چه چاره

از گذر روزگار ما

من میروم

اگر تو بمانی

در این سرا

اما فقط
من میروم

صدای من اینجا همیشه

                    هست !

آری !

من می روم

وباکی ندارم ازاین رفتن

من میروم اما

شهامت بیان

       صداقت زبان 

            ووهم من دردل ناکسان

همیشه میماند

راستی و صداقت ازمن

به نسل نسل شریفم

       جاویدانه میماند.

وتو ای خصم بیکاره !

ای دوست نما

           دشمن مکاره ! 

بدان که همباوران

سنگرهای آزادی وحق

انتقامم را ازتو

بار

        بار

                می گیرند. 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط طاهره   | 

 معجزه تنها دست کار توست و دادگری معجزهء نهایی است

به دنبال ناکجا آباد

خدای من

عزیز من

مرا درجایی نشانده ای که هر لحظه فکر می کنم ناله های مرا اثری نبود ه که مدام زجه زده ام

اللهم جمعت بینی وبین اولیائک واحبائک

مولای من این صدای گرفته از گناه تا آسمان نرسید که مدام می خواند االلهم فرقت بینی وبین اهل بلائک

 نازنینم

این ناله ها را  به آسمان راهی نبود می دانم .

می دانم از رگ گردن به من نزدیک تری ، می دانم

ومی دانم که ناگفته می دانی وننوشته میخوانی

وزش ظلمت را می شنوم . مولای من در شب کوچک من دلهره ویرانی است

 خدایا یاسم از صبوری روحم گسترده تراست

چطور ادامه بدهم ؟

.......................

 یامن یهدی من یشاء

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط طاهره   | 

بالاخره بارید،آسمان را می گویم دیگر،
که روزها سر به گریبان بود.
حالا هی ابرهای سپید پنبه ای می ایند و می روند در خیالش،
که باز فکرهای دلگیر خاکستری نکند

با عشق دعا کن اگر با کلمات دعا می کنی ، واژه هایت را از عشق پر کن و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن.وقتی دعا می کنی از ته دل با وی سخن بگو.به پروردگارت نشان بده که حاضری تمام وجودت را به پایش قربانی کنی. راحت و ساده سخن بگو و بگذارتا قلبت هر چه را می خواهد به حضرت دوست بگوید. چراغ دلت را روشن نگه دار!!!!!!!!!
عشق باید ماندگار باشد و شرط پابرجایی اش این است که دایم به آن نیرو بخشی. یک چراغ نفتی تا آن زمان روشن می ماند که نفت ، قطره قطره به آن برسد. وقتی هیچ نفتی نباشد ، هیچ نوری نیست و زمانی فرا می رسد که معشوقت به تو می گوید :" تو را نمی شناسم ". قطره های نفت چراغ عشق ما چیست؟ چیز هایی مانند لذت بردن از زندگی ، صبر، ساکت بودن، به درد و دل دیگران گوش دادن و................ خدا را در آن دور دست ها جستجو مکن.او در درون توست. مواظب چراغ دلت باش تا او را ببینی. گویند درمان سوز عشق، وصال معشوق است اما چون عاشق و معشوق یکی شوند لفظ عشق می ماند و بس..... .

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط طاهره   | 


پادشه پاسپان درویش است.....گرچه رامش به فر دولت اوست
گوسپند از برای چوپان نیست...بلکه چوپان برای خدمت اوست

به دنبال ناکجا آباد

به نام خالقی که ثمره ی من به دست اوست .
می خواهم درویش تو باشم ، درویشی تنها و مجرد ،دوست دارم نان درویشی بخورم تا از نگاه پادشاهان عروسکی در امان باشم ،خدایا می خواهم تو پادشاه روحم باشی ، من از توام و بازگشتم به سوی توست (انالله و اناالیه راجعون "سوره بقره آیه15۶") هر وقت این آیه به گوش جانم طنین افکن می شود  تبسمی بی اراده بر لبهای خاک مرده ام نقش می بندد . در این راه ، اندیشه ملاقات با پادشاهم را دارم ، سخن گفتن با خالق بودن ، در وجودمم رهروان طریقی تداعی می شوند که خیلی ها به روی خونشان قدم برمی داریم ، در وجودم هر لحظه تبلوری تازه نقش می بندد . خداوندا من امروز با تو ، با خدای خود ، با پادشاه نازنینم ، مناجات و نیایش دیگری به درگاه تو با این شور و حال عجیب دارم ! می خواهم همه ی پدیده های هستی ات را چراغ سبز راهم بدانم و ببینم و درک کنم . از بته خار و بته ی اسپندی که در دل کویر روئیده است و از درخت سر به آسمان کشیده ی جنگل . گامم را استوار کن تا فرق شاهی و بندگی ، فرق پادشاهی و درویشی را درک کنم . احساس  می کنم توان بیشتری یافته ام ، احساس می کنم راسخ تر و مستحکم تر شده ام ، احساس می کنم راهم را با رحمتت روشن تر و با کرامتت فراخ تر نموده ای .دستم را گرفته ای و خاک مغزی ام را پوشیده ای .
تو پاسبان منی ، چرا که همیشه پادشه پاسبان درویش است . راهم را یافته ام و خدایا شکرت ، تو به من گفته بودی :(الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا "سوره عنکبوت آیه 69") . من کور بودم و نمی دیدم ، من کر بودم و نمی شنیدم ، من باور نداشتم عظمت خلقت تو را !
من گدای توام ، من بنده ی توام ، بگذار بندگی کنم ، به هر زبانی که می دانم ،می توانم خالقم را بستایم ، خدایا تک تک سلول های وجودم نام  حق  را می گویند ، من خلقت تو را باور دارم ، تو گفته بودی ( یسبح لله ما فی السموات و ما فی الارض"سوره جمعه آیه1").
بارالها قصد دارم از فقر خود بگذرم و با نماز به غنای تو ارتباط پیدا کنم (یا ایها الناس انتم الفقراو و الی الله و الله هو اغنی الحمید "سوره فاطر آیه 15") .
مهربانم کمکم کن تا نمازم با تفکر و حضور قلب باشد . کمک کن در مقابل عظمت تو خاضع باشم ، از خواسته های نفسانی ام به خاطر تو دوری کنم ، روزم را با یاد تو شروع و با یاد تو به پایان ببرم ، کمک کن بر بندگان تو بزرگی نفروشم ، بدانم درویشم و دیگران هم همانند من بندگان تواند و همه یک پادشه داریم و آن تویی ، کمک کن مهربان باشم و غریب نواز.............. .
امروز و هرروز با تو خواهم بود ، خداوندا مشکلاتم را نگاهی کن و سپس هر آن چه خواهی . من بنده ی درگه توام ، هواخواه توام ، من از تو شوکت نمی خواهم ، شهپر نمی خواهم ، دگر هیچ آسمانی ای نمی خواهم ، جاه نمی خواهم ، جان نمی خواهم ، عمر نمی خواهم ، من از تو " تو " را طلب می کنم .
خداوندا یاریم کن عمرم به یغما نرود ، کمک کن از خاک با لا روم ، می دونم لایق محضر تو نیستم ، درویشم و خجل از حضر خویش نیستم چرا که می دانم تو دوستم می داری !
دستم را بگیر تا پل معلق خودم را تقویت کنم و از پل دیگران انتقاد نکنم .
خداجان راستی می دونی چقدر قشنگه وقتی می دونی یکی هست تا پستی و بلندی های زندگی تو باهاش شریک بشی ؟!
ممنونم که با من بودی و هستی . باش هنوز هم که سخت محتاجم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط طاهره   | 

اونجا آدم آروم مي شه

به دنبال ناکجا آباد

انسانی را می شناسم ، حدود نیمه شب است ، در میان امواج خروشان زائران دل خسته ، نگاهی را می بینم ، او یکی از فرشتگان کوچک بی بالی است که از آسمان به قصد زیارت آقا به زمین توس آمده است . مهر آقا در قلب او جایگاه ویژه ای پیدا کرده است ، می بینمش ، بغضش ترکید و گونه های گل انداخته اش از اشک سیراب شد . نسیم با چشمان پر از اشکش و پر شگفت و تعجبش او را همراهی می کرد . شگفت زده بارگاهی عظیم را می نگریست . همراهی نداشت . اشک در چشمانش حلقه زده بود . اشک شوق  و   هیجانی وصف ناشدنی بود ، او را از خود بی خود کرده بود . با خود فکر می کرد که " حضورم در این بهشت واقعا خود معجزه است ، زیرا تا قبل از این قرار آمدن به زیارت را نداشته ام ، اما حالا چگونه آقا من را به پابوس خود طلبیده اند !! " او خوب می فهمید که آقا امام مهربانی است ، که آقا غریب نواز است ، عطر صلوت ها و سلام هایش فضا را پر کرده بود . او یک زائر بود .او قصد دارد تا بر شبکه های ضریح نورانی امام گره بزند و رشته های محبت و ارادت خودش را در لابه لای گل های یاس و محمدی ، تقدیم به مولای رئوف و مهربانش نماید . او محرمی نداشت جز امامش . او امامش را شفیع خود می دانست . خیلی وقته که او در این حال و هواست ، همه ی درد و دلهایش را با خدا می گوید ، واین فقط به یه نماز خوندن و ....... خاتمه نمی یابد ، او در حین راه رفتن ، حرکت کردن هم با خدای خود حرف می زند و با او درد و دل می کند ، خدا به او جواب می دهد . راز و نیازهایش همیشه از ته دل و خالص بوده .
از ورودی می گذرد ، قیامت است ، زیر لب زمزمه وار سلام می کرد و رو به امامش سر خم می کرد ، انگار از همه جای دنیا آمده اند زیارت ، صحنه ها آن قدر برایش زلال و شفاف است که نمی توان راحت از کنارش رد شد . سلام دادن پیر و جوون ، سلام دادن کشاورزهایی که فصل برداشت محصولشان تمام شده و آمده اند پابوسی ، بازیگوشی کودکانی که همه ی صحن را پر کرده اند ، سکوت بعضی ها که با چادر های گلدار سفید چشم به آسمان خدا دوخته اند تماشایی است . بیرون رواق هنوز صدای فواره ها بلند است . حس خاصی دارد ، نمی داند چیست ، شاید همان خوشبختی است ،"بندگی خدا " .
درباره ی امام رضا زیاد شنیده بود ، دیده بود ، کسانی که در گرفتاری ها به او متوسل می شدند و نگاهی به عقب انداخت ، چه شکوهی ، نگاهش را باز یافت ، دری که مردم به سوی آن می رفتند ! پشت این در چه خبر است ؟  بی اراده اشک می ریخت ، بغض گلویش را می فشرد ، از این که آنجا بود لذت می برد ، این همه آدم ، پیر و جوون ، زن و مرد ، همه یک عقیده و یک رای داشتند ، زیارت یک امام .  همه عاشق آن امام بودند و با گریه و اشک اسم او را صدا می زدند . گویی تا الان خواب بوده ، یکباره دلش لرزید    وقتی پشت پنجره های فولاد عده ای را دید که با نخ و طناب دخیل شده بودند و شفای بیماری خود را می خواستند ، وقتی دید پیرمردی روی ویلچر نشسته ، کتاب دعا به دست است و زیارتنامه می خواند ، وقتی مردان هم سن و سال خودش را می دید که مث او مشتاق زیارتند .انگار یک دست روحانی او را به آن جا کشیده بود . در برابر عظمتی بود که همه ی لذت های دیگر دنیا در برابر این لذت حقیر و ناچیز بود ، به چنان آرامشی دست یافته بود که حتی هیچ وقت به آن نرسیده بود . خوش به حالش که اونجاست . او اهل دل بود ، اهل خاک بود ، فروتن و آرام . رو به آسمان می گفت : " ای خدا  من چه کنم ؟ پس چرا غریبی نمی کنم ؟ چرا اشک امانم نمی دهد ؟ چرا میل ماندن دارم ؟ میخواهم پیش امامم بمانم و پیش او گم شوم . احساس سبزی می کرد ، احساس رویش ، احساسی مبهم و دوست داشتنی !  ناگهان صدایی به گوشش خورد ،نذر کبوترها ، کبوترهای حرم ، گندمی که برای کبوترها در دستش بود را نگاهی کرد ، بوی گلاب به مشامش می رسید ، چشمانش می گریستند ، حس می کرد تا خدا یک قدم بیشتر فاصله نیست . دستهایش را تا آسمان خدا بالا آورد و چهار رکعت نماز عشق اقتدا کرد . انگشتهایش با دانه های فیروزه ای تسبیح مشغولند . او دل شکسته ی دلشکسته وارد حرم شده بود ، اما حالا ....... ! راهی مکانی شده بود که آرزوی هر وقتش شده است ، جایی که زیباترین نجواها را می شد پیدا کرد . حال دیگری داشت ، از خود بی خود شده بود ، گلدسته های زرد با گنبد زرد ، صدای کبوترها ، صفا و مهربونی موج می زد ، داخل شده بود ، چه ضریحی ! چه شکوهی ! چه عظمتی ! گوشه ای کز کرد و نشست . دل او پیش ضریج آقا بود . چشمهایش بر روی زیارتنامه و گوشش به نجواهای مردم . از خوشحالی سبک شده بود . به امام گفت : " شما که ضامن آهویی ، شما که غریب الغربایی ، آمده ام گدایی ، می دونی امام رضا ....................................................اومدم این جا جان جوادت ، دلشکسته رهام نکن ، که محتاج توام .
به قدری گریه کرد که نفس کشیدن هم برایش سخت بود . بلند شد و دوباره راهی ضریح ، سجاده اش را پهن کرد و ............... .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط طاهره   | 

به نام نامی دوست .......... که هر چه داریم از اوست

به دنبال ناکجا آباد

ای شنونده ی صدای فریادهای بی صدایم !
ای فهمنده ی صدای لک لک ها و نهالک ها !
ای آفریدگار صدای باد و ناله بید!
ای که سر شاخه های مهربان لطف تو ، سایه بان سرو ها و سبزه ها و سپیده ها و سرهاست !
ای خالق همه همهمه های مهموم و مغموم ! و ای آفریننده ی زبان صراحت نجوا در نیمه شبان چشمان بارانی !
ای نگار گر رنگ های آبی بر آستانه آفاق و جبهه محراب و دل دریاها !
ای آشنای شیشه های شکسته دلم !
ای یار دیرین دایره ی راز و نیازم !
ای شنونده ی تمامی کلام های بی صدای سراپا فریادم !
ای که بر آب و خاک ، بر گل و گل نطق و شعور بخشیده ای !
ای که نسیم غفران تو ، از سمت کوچه های نیایش می وزد !
ای که صدای بال بال دل های مشتاق را ، بر آستانه خویش می پذیری!
ای راز دار همه نجواهای آبی آسمانی من !
ای که یاد تو سبز ترین خاطره ی ماندگار، در دل زمین و زمان است !
ای احد !
بارالها ! زبان مرا مایه "زیان " من مپسند و درهای رحمتت را به روی من نبند !
زخم ضعف های مرا درمان کن !
غده ی چرکین کینه و گناه را از اندیشه و عمل من ریشه کن گردان و یادمان خویشتن را در هیچ جا و هیچ گاه ، از من دریغ مدار !
ای خالق باران ! مرا تشنه کن؛تشنه ی هر چه شبنم خلوص است !
ای آفریدگار ماه ! مرا هلالی کن  بی نیاز از قرص خورشید !
ای رازدار بزرگ ! مرا به قسمت خود؛راضی گردان و هیچ پاره ای از وجودم را قسمت "خود بزرگ بینی " نکن !
ای بال دهنده بر هر چه پرنده !کبوتر معصوم اندیشه هایم را از چنگال گربه انحراف و کژی مصون بدار !
ای گرداننده همه ی پیچ ها ! مرا هرگز در محور " خود محوری " مپیچان ! ((خدا محوری )) را به من بیاموز !
ای ملک آفرین ! لک لک قلبم را از هر لکه شرکی پاک بگردان !
ای پرواز دهنده ی انسان بی بال ! بالش خواب مرا از خاطرات خوش و صمیمی دوستان آسمانی ات قرار بده !
ای دستگیرنده ی هر افتاده ای ! دیده ی افتادگی مرا هم پرنورتر کن !
ای لطیف ! پرهای پروانه احساسم را از نقش ها و رنگ های ننگین ، پاک بگردان !
ای دوستدار شاعران حقیقت ! "زبان شعار" مرا لال کن و بر جایش "زبان عمل" برویان !
ای باز آفرین همه ی خوبیها ! کودک دل و ذهن مرا از فرصتهای بازیهای خط دار ، برهان !
ای همه آن چه هستی ! هرگز من و ما را نشسته بر صندلی پستی مپسند !
ای بهار آفرین ! یخ های زمستانی قلب های ما را با تابش خورشیدی بهاری آب کن !
ای خدای سنجاقک ها ! ما را شفاف کن و از آفات بنگ و رنگ و نیرنگ محفوظ بدار !
ای کردگار ! ما را بر دار کردارمان میاویز !
ای هستی بخش ! گناه نوشته هایم را بر من ببخش ...... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط طاهره   | 

سید بن طاووس رحمه الله علیه می گوید:شبی در سامرا وارد سرداب امام زمان (ع) شدم.صدای ملکوتی امام را که با لحنی آرام  و دلسوزانه دعا می کرد را شنیدم:
شنیدم که می گفت:

پروردگارا! شیعیان ما از ما هستند،از زیادی گِلِ ما خلق شده اند و به آب ولایت ما عجین گشته اند،خدایا آنها را بیامرز و گناهانشان را عفو فرما.پروردگارا ! آنها را روز قیامت در مقابل چشم دشمنان ما مؤاخذه مفرما چنانچه میزان گناهانشان بیشتر و صوابشان کم است از اعمال من بردار و به صواب آنها بیفزای......)

به دنبال ناکجا آباد

پروردگارا دستهايم سست و بی توان است... سينه ام سرد و صورتم برخاک...خداوندا تنم تحمل سرمای زمينت را ندارد و دستانم توان پاک کردن خاک از چشم.
الهی به دستهايم قدرتی بده که پاهايم را ياری کنند و از جا برخيزم.

ای مهربان ترين٬ به اشک خاک از چشمان ميگيرم... ياريم کن و به پاهايم توان ايستادن بده٬ خودم به راه خواهم افتاد.

پروردگارا پناهم ده که به زانو درآمدم و با دو زانو بر روی خاک حرکت ميکنم...

مهربانا سينه ام دريای خون است و محتاج مرهم....

بزرگوارا شانه هايم خسته است ، دستهايم کم طاقت و کمرم شکسته... از هر روز بيتشر محتاج لطفت هستم...

خداوندا ناله هايم ضجه شد و ضجه هايم فرياد ٬ گلويم از بس فرياد کشيدم ديگر نای فرياد کشيدن ندارد.

ای نهايت خوبی ها ... مدتهاست چشم به راه خوبی ات هستم ... چشمانم کم سو شد و اشکهايم چشمانم را تار کرده ٬ چشم به راه مرهمت هستم.

عزيزا اين بنده کم طاقتت را ببخش که بيش از اين طاقت محنت ندارد

دوست دارم ديدگانم به نامتناهی گشوده باشد . نا متناهی را ببيند .  وسعت را ببيند . محدوديت با چشمان من بيگانه است .

 از حد خسته ام . از مانع ديد خسته ام ولی افسوس جايی را نيافتم که نا محدود باشد .   امان از حد .

 در تمام عمرم دشتی نيافتم که چشمانم بيکرانش را ببيند .  هر چه بود کران بود . حد بود حدود بود . حد بلای جان و خار چشم دريا دلان است . شايد دريارا بتوان نا محدود خواند ولی نمی دانم .

چرا ممکن است هر چند دير زورقی در کران ان نمايان گرددوحدشودومنبازمحدودببينم . نمی دانم چرا از سد و ديوار دلم تنگ می شود .

از چرخيدن بدور دايره ای راحت ترم تا رفتن به سوی ديواری هر چند خيلی دور حتی اگر او را نبينم . چون ميدانم روزی به ان می رسم و حد می شود و اه... امان از حد .    

 امان از دلتنگی . امان از همه چيز .اين تنگ دنيا برايم زندان است هر چند گناهکارم .

 بارالها هر چند با من نمی خوانی باز رويم بسوی توست گر چه شرم صحبت دارم .

 نجاتم ببخش و بزرگی ات را بر رخ ما کش . که شايسته ای و ببخش . که گريانم در تمام لحظه ها گر چه اشکی ندارم که بريزم ......

خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.

خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.

خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.

خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.

خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.

خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.

بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.

خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.

خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.

خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.

خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.

خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 3:44 بعد از ظهر  توسط طاهره   | 

ما مانديم و دنبال توپ دويدنها . . .بازهم توپ فوتبال ديگران شدنها . . .

باز هم گم كردن هدف . . .باز هم سفرههاي بي « بسم الله » . . .

باز هم سر به بالين گذاشتنهاي بي محاسبه . . .

 باز هم دلخوش بودن به . . .

. . .

به دنبال ناکجا آباد

نمی دونم چرا هر موقع میخوام باهات حرف بزنم، بی ادب میشم. یعنی حتی با رفقای صمیمی هم گاهی وقتها اینجوری حرف نمیزنم ... بعضی موقعها هم که اصلا نمیدونم چه جوری باید باهات صحبت کنم. می دونی ... نه اینکه نتونم با روشهای معمولی باهات ارتباط برقرار کنم؛ اما به هر حال هرموقع که دلم میگیره، وقتی صبرم تموم میشه، وقتی خسته می شم ... می بینم هیچ کس دور و برم نیست... دلم میخواد با تو حرف بزنم.

آخه تو نزدیکترینی. همه چیزمی ... أقرَبُ مِن حَبلِ الوَریدی ... از رگ گردن نزدیکتری...

اولین بار که اینواز آسمونی ام  شنیدم با خودم فکر کردم یعنی چی؟ از رگ گردن نزدیکتر کجاست؟ ....

از رگ گردن نزدیکتر؟! ... یعنی قلب؟!... قلبم؟! خنده داره! قلب سیاه من؟! قلب پر از گناه من؟! قلب شکسته ... قلب خورد شده ی من که هر تیکه شو کسی برداشته و با خودش برده؟!... قلبی که حرمِ تو بوده اما من هر کسی جز تو رو توش راه دادم؟! بعضی ها رو با یه نگاه ... بعضی ها رو با یه جمله ... بعضی هارو به خاطر پول ... به خاطر وسوسه ... به خاطر قیافه و جذابیت ... به خاطر هیچی و پوچی ... به خاطر کوفت و زهر مار...؟!

 

هر موقع هم که از این همه آدم خسته می شدم و از این همه بی کسی، تازه می اومدم منت کشی که خدا جونم! دوستت دارم... اما چه جوری حرف کسی رو که به هر کس و ناکسی گفته ((دوستت دارم)) و بعداً زده زیرش باور میکنی؟ چه جوری به کسی اعتماد میکنی که تا کوچکترین بلایی بهش میرسه صبرشو از دست میده و هر چی از دهنش در می آد بهت میگه؟!چه جوری میخوای وارد قلب کسی بشی که قلبش خیلی شلوغه؟!... خیلی بی کسه! خیلی شکسته!......

اما تو می اومدی و آرامش می دادی و می رفتی و باز همون قلب و همون سیاهی و همون شلوغی و همون بی کسی ... و باز هم فراموشی و غفلت از تو.... و باز هم ...

 

آهای خدایی که اینجایی ... همین جا... آهای خدایی که در برابر عزّتت همه چیز ذلیله... آهای خدایی که آفریننده ی هر آفریده ای ... آهای خدایی که گشاینده ی هر غم و اندوهی ... آهای یاری کننده ی هر بی کس ... آهای پرده پوش هر گناهکار ... آهای تنها پناه هر طرد شده ... آهای تنها امید من هنگام بلا و مصیبت ... آهای پناه کسی که هیچ پناهی نداره ... آهای رفیق کسی که هیچ  رفیقی نداره ... آهای کسی که از درون خموشان با خبری ... آهای کسی که گریه ی ترسیدگان را می بینی ... آهای روزی دهنده ی کودکان صغیر ... آهای رحم کننده بر پیران کبیر ... آهای به اعمال همه ی بندگانت خبیر و بصیر ... آهای منتهای آروزی آرزومندان ... آهای خدایی که برای کسی که بخونتت مجیبی و برای کسی که دوستت داشته باشه قریب ... آهای معصومیتِ چشم های دختر بچه ی 4 ساله ای که شب ها به انتظار غذا گرسنه خوابش میبره ... ... آهای حسرت دل مادری که سالهاست چشمش به دره تا فرزندش رو ببینه ... آهای ترمز ماشینی که درست جلوی پای پیرزن خسته ای توقف میکنه!  ... آهای شاخه ی درختی که باعث میشه توپ فوتبال بهش برخورد کنه و سوت نشه! ... آهای دست نامرئی ای که دست بچه ی 2 ساله ای رو که تازه راه رفتن یاد گرفته رو تو دست گرفته و نمیذاره بیفته! آهای نگاه عاشقانه ی عاشق به معشوق! آهای ... آهای رفیق... آهای نزدیک ... آهای عشق .... آهای تنها سرمایه ی من ... آهای خدا! ... توی این کویر سرد ... توی این آتشفشان منجمد ... توی این شهر خاکستری ... توی این آتیش که جای گرم کردن داره منجمد میکنه .... یکی داره داغون میشه ... از همین نزدیک، از همون بالا، از هرجا که نگاه کنی .. یکی داره از هُرم این سرما میسوزه ... یکی داره له میشه ... دل یکی اینجا داره از بی عشقی می ترکه... صبر یکی داره تموم میشه ... یکی داره داد میزنه : کمک... یکی داره با تمام وجودش میگه: دوستت دارم. یکی که اینقدر غرق گناهه که فقط دست توِ میتونه از این لجن زار درش بیاره ... یکی که جلو همه فیلم بازی میکنه اما به تو میرسه دستش رو میشه و ناله میکنه که : أینَ المَفّر؟ و جواب میشنوه: لا یُمکنُ الفِرار مِن حُکومتِه ... یکی که پیش همه ی خوبای درگاهت رفته تا شاید جوابشو بدن... یکی که چشمش به گنبد طلایی امام رضا که می افته بی اختیار لبخند میزنه ... یکی که حتی سگی هم نبود که سلطان نجف نپذیرتش ... یکی که حتی تو قتلگاه سید مظلومان دو عالم هم گریه اش نمیگیره ... یکی که حتی جای آن رود هم نیست که در حسرت بوسه اش بماند ... یکی که داره میسوزه ... یکی که به هیچکس نگفته ((دوستت دارم)) تا شاید یه روز بتونه به مولاش بگه: .... یکی که ... یکی که هیچی نیست ... هیچی ... اما میدونه تو همه چیزی ... میدونه تو میشنویش ... تو می بینیش ... تو می فهمیش  ... یکی که دیگه حتی روش نمیشه با تو حرف بزنه ... یکی که میپرسه: کجایی؟ ... یکی که فقط تو می فهمی آرزوش چیه و فقط تویی که میتونی به آرزوش برسونی ... یکی که رسوای هر دو عالمه ... یکی که پیش همه ی خوبات بی آبرو شده ، اینقدر که از آبروی اونا استفاده کرده ... اینقدر که رفته تو مجلس خوبات اما هیچ تاثیری روش نداشته ... یکی که خسته س ... یکی که حتی توان گریه کردن هم نداره ... یکی که جرات نگاه کردن توی چشمای جانبازای شیمیایی رو نداره ... یکی که خیلی اِفه ی نترسیدن از مرگ داره اما همین که ماشین ها جلو پاش متوقف میشه رنگ از روش می پره ... یکی که دم از شهید و شهادت میزنه اما داره روی خونِ شون راه میره ... یکی که آب نبات بچگی هاشو گم کرده ... یکی که معصومیت چشماش از دست رفته ... یکی که  هر بار به قنوت میرسه از  دستهای خالیش پیش تو خجالت میکشه... یکی که...

 

 

خیلی پررواَم ... چه جوری روم میشه با اینهمه پستی و رذالت با تو حرف بزنم ... تو  که نباید به حرفهای من گوش کنی ... من که چیزی نیستم ... اصلا نیستم .. بی خیال ... اما یادت باشه ... یادت باشه یه بار یکی که هیچی نبود از دستش در رفت و بهت گفت : " دوستت دارم..."

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط طاهره   |